نقد فیلم

نقد فیلم " I'm not scared" (من نترسیده ام)

محصول: 2003

کارگردان: Gabriele Salvator

I'm not scaredes

نمره کلی من: 20/19

جمله (از من): " معصومیت از دست رفته"

کلمات فیلم: "رازها، خیانت، قتل"

از جمله بهترین فیلم هایی که دیدم فیلم "من نترسیده ام" ساخته گابریله سالواتوره است.

خلاصه داستان: داستان فیلم در یک روستای کشور ایتالیا می گذرد. روستا نشینانی اندک، کودکانی سرگرم بازی و مناظری دلربا از طبیعت. میشل، پسر 9 ساله یکی از خانواده ها به همراه خواهر و دوستانش برای بازی به طبیعت می روند...


پس از گم کردن عینک خواهرش و در بازگشت برای پیدا کردن آن، با مکانی مخفی (یک چاله) روبرو می شود که در آن ظاهراً جسد یک مرده افتاده است. وقتی سعی می کند با سنگ به پای بزند بدن ناپدید می شود و ناگهان صورت یک شبه مرده پدیدار می شود. میشل از ترس فرار می کند. روز های بعد آشنایی او با این شبه مرده (کودکی همسال خودش) که معلوم نیست چگونه، در چاه افتاده، بیشتر می شود. میشل داستان هایی تخیلی را می خواند که در آن اتفاقات مشابه برای کودکی رخ داده و پدرش او را در چاهی انداخته است. یک روز با دیدن ظرفی مشابه که در خانه کنار محل ان کودک وجود دارد به پدر و مادرش شک می کند. در روزهای بعد میشل با گوش کردن دزدکی به سخنان افراد خانواده متوجه می شود که پسری که در چاه دیده به گروگان گرفته شده و پدر و مادرش به همراه همدستانشان منتظر دریافت باج برای آزاد کردن او هستند. البته درک میشل تا حدی کمتر از این است و این ما هستیم که در جریان کامل موضوع قرار می گیریم. میشل هر روز برای پسر آب و غذا می برد. یک روز در ازای گرفتن یک اسباب بازی راز کودک را به همبازی اش می گوید و او هم در ازای ماشین سواری میشل را به یکی از افراد سهیم در دزدیدن کودک لو می دهد. میشل در حال که با کودک تنهاست و پس از آن که او را بیرون برده و با هم بازی کرده اند و به محل اختفا برگشته اند غافلگیر می شود و کتک می خورد. محل کودک را تغییر می دهند اما میشل که شبانه می فهمد بنا به دلایلی قصد دارند کودک را معدوم کنند با کمک همبازیش از محل اختفای کودک مطلع می شود و او را نجات می دهد اما خودش توان بازگشت از حصار زندان را ندارد. پدر او که در قرعه کشی مامور کشتن کودک شده سر می رسد و اشتباهی یه میشل شلیک می کند. میشل که تیر به پایش خورده مجروح و در دستان حیرت زده پدر در آرامش است که با کودک روبرو می شود و با او دست می دهد و در همین حین نیز هلیکوپتر پلیس سر می رسد.

نقد: این فیلم سرشار از واقعیت ها و در عین حال زیبایی ها و زشتی هاست. معجونی از لطافت، خشونت، زیبایی، زشتی، بدی، خوبی و در یک جمله تابلوی زیبایی و زشتی تضاد است. از یک سو طبیعت بکر و کاشته از گندم، از یک سو خوی خشمگین و بی تعادل پدر و مادر کودکان و کودکی که به مانند یک مرده در گودالی زندانی شده و از سویی فطرت پاک انسانی کودکان که در برابر رفتارهای عجولانه و نامتعادل و ظالمانه آدم بزرگ ها رخ می نماید. فیلم، به مانند بسیاری از فیلم های ایرانی زمان ما سعی در معصوم یا متفکر جلوه دادن کودکان ندارد، کودکان فیلم تنها به این علت خوبند که کمتر اسیرند، اسیر مادیات زندگی، و به چیزهایی دل خوشند که بزرگ تر ها از آن ها دور شده اند: دوستی ها و زیبایی. نحوه قهر و آشتی میشل جالب است: یک روز می گوید دیگر پسر پدر و مادرم نیستم و بعد با شنیدن نام غذای مورد علاقه اش به خانه باز می گردد (در مقابل کینه شتری آدم بزرگ ها و نحوه سخن گفتنشان با هم در خانه پدر میشل)، با دوستش که او را لو داده قهر می کند و با همان روال قبلی آشتی می کند (لو دادن جای جدید کودک). فییم حتی گاهی به ناخود آگاه انسان ها (که ما اسم آن را گاهی نفس اماره می گذاریم) اشاره می کند: خواهر میشل به دلیل اینکه عروسکش دست ندارد می خواهد او را خفه کند (میل به نابودی آن چه ضایع شده). این البته یک تضاد نیز می تواند باشد: در نشان دادن احساس های پاک کودکان که البته این در ابتدای فیلم با نشان دادن اعلام کراهت دختر از دیدن مرغ کشته شده رفع می شود.

نکات بارز و اصلی فیلم در نشان دادن کراهت ربودن بچه ها و همچنین بیان این عبارت است که: "هر چه کنی به خود کنی" یا " آن چه برای خود نمی پسندی برای دیگری هم نپسند". شادی یک روزه کودک با خار ج شدن از محل اختفا به انسان بیننده حس و حال می دهد که برای همیشه از چنین عمل منفوری دل زده تر می شود. میشل که هیچ جز صمیمی شدن برایش مهم نیست حتی به فرار کودک از ابتدا نمی اندیشد اما وقتی جان او را در خطر می بیند فرار را ترجیح می دهد و حتی جان خود را به خطر می اندازد. پدر میشل که با کمک قرعه برای کشتن کودک انتخاب شده با تیر زدن اشتباهی به کودک خود متوجه می شود کهداغ فرزند دیدن چگونه است و این بزرگ ترین درسی است که فیلم به ما می دهد.

صحنه پایانی فیلم را هر چه بخواهید به کلیشه نزدیک کنید و آن را جزو صحنه های حماسی کننده و تکراری سینما بینگارید باز هم حرفی برای گفتن دارد و کارگردان هم با فراهم آوردن فرود هم زمان بالگرد پلیس و باد در نتیجه آن و دست دادن دو کودک صحنه ای به یاد ماندنی در تاریخ سینما خلق کرده است.

فیلم "من نترسیده ام" از آن فیلم هایی است که حتی فیلم بین های قهّار را هم پای خود میخکوب ( به قول راجر ایبرت هیپنوتیزم) می کند!

نوشته شده در شنبه ٢٧ تیر ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak