نقد فیلم

نقد سریال "Prison break" (گسست زندان)

محصول: 2009-2005

محصولی از کمپانی فاکس و Paul Scheuring

prison break

جمله از من: دنیا سراسر فرار است، فرار از بازیچه ای که به حکمت طراحی شده

مرغ باغ ملکوتم نیَم از عالم خاک  چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

جمله اصلی سریال: زندان ها برای فرار ساخته شدند

نمره کلی من: ٢٠/١٩.۵

 

خلاصه (شروع داستان): سریال 4 فصلی (که با یک قسمت دو برابر معمول نهایی همراه شد) درام-هیجانی گسست زندان (یا به قول معروفش "فرار از زندان") مدتی ست (از ٢٩ آگست سال 2005) که از تلویزیون سراسری ایالات متحده - و پس از آن سایر نقاط دنیا- پخش می شود و در این مدت توانسته به یکی از پر بیننده ترین سریال های معاصر تبدیل شود. اما چرا چنین مجموعه یا مجموعه هایی موفق می شوند به عوامل چندی مربوط می شود که بایستی مورد بررسی قرار گیرد.

خلاصه: این سریال حول شخصیت دو برادر می چرخد که یکی تقریباً غیر گناهکار است اما به دلایلی عمداً برای قتل برادر رئیس جمهور آمریکا مجرم جلوه داده شده و محکوم به مرگ است ( Lincoln Burrows) و دیگری (Michael Scofield) در پی نجات او. کل چهار فصل بر سر تلاش این دو برای رهایی از قانون بی قانونی و قدرت های پشت پرده این توطئه می گذرد.

نقد من: سریال درباره گسستن زندان است، زندان میله های آهنی و زندان ظلم یک دولت، اما نه فقط زندان ظاهری و بیرونی، برای گسستن زندان های درونی، گرچه اظهاری نمی شود و مانند بسیاری از سریال های رایج سایر نقاط جهان همه چیز به بیان نمی آید و روند کند خود را تا نتیجه طی می کند و در عین حال چنین نتیجه هایی ماندگار تر ند...


مایکل انسانی باهوش است که هوش خود را در خدمت رهایی انسان ها به کار گرفته، و مهمترین آن ها: رهایی یک مجرم بی گناه که برادر او نیز هست. اینکه اسم فامیل لینکون با مایکل فرق دارد خود نتیجه گیری برادری همه انسان ها ست (و البته در سریال نیز دلیلی برای منطقی بودن آن بیان می شود).

در سریال انسان ها به کارهای ناشایست روی می آورند تا زنده بمانند، زندگی جنگلی اوج می گیرد، و عده ای برای کسب قدرت به کاری متوسل می شوند. لحظات تصمیم گیری در جریان سریال اغلب سریع است؛ به مانند زندگی، اما از روی تفکر گذشته (آینده نگری؛ مانند خالکوبی بدن مایکل) و در گسستن هر راهی، ایده ای برای راهی دیگر هست (امید را پایانی نیست) و مشکل تنها این جاست که این ها همه انسانند و گاه اشتباه می کنند، حتی مایکل! و محبوب او که بارها اسیر مخدر شده تا دنیا را فراموش کند. اما آیا دنیا نیز او را فراموش خواهد کرد؟

سریال پر از حالاتی ست که باید بین اعتماد به اطرافیان و عدم آن تصمیم گرفت، اغلب عدم اعتماد پیروز است! دنیای امروز دنیای اعتماد نیست! شاید برای همین است که مایکل بیشتر با کودکان عهد می بندد تا کاری را برایش انجام دهند تا بزرگسالان!

بعضی فراری ها تا مدت ها اصلاح نمی شوند اما.. آنچه اصلاح کننده می تواند باشد خود زندگی ست با پیچ و خم هایش. سیر تحول انسان ها به کندی رخ می دهد و البته برخی حالات نیز در طی مسیر مشخص می شود و افرادی چون "ماهُن" (که یکی از بهترین بازی ها را از او می بینیم و به گفته منتقد آمریکایی بهترین بازیگر تلویزیونی حال حاضر است علاوه بر بازی در نقش یک مامور FBI به طرزی شگفت انگیز نقش یک پدر شکست خورده در زندگی، یک انسان باهوش و دو وجهی را بازی می کند) که نماد انسان های خاکستری عصر ما هستند (با کشتن از روی حرص متهمانش و در عوض علاقه ای که به زن و فرزند خود که آن ها را در جریان وارد شدن به حرفه اش از دست داده و ما را یاد آل پاچینو در "مخمصه" می اندازد و یا هدیه کردن اختیاری عروسک به دختر بستری فرانکلین به جای پسر خود که بستری ست - و در عین حال دقیقاً نمی فهمیم این هدیه برای متقاعد کردن فرانک به لو دادن مایکل و اطفای آتش درون ماهُن است یا تنها عاطفه- یا اینکه می گوید با اینکه نمی خواسته در این ماجرا گرفتار شده).

هدف وسیله را توجیه نمی کند. این شاید درسی ست که سازندگان سریال بایستی به تناسب موضوع که می توانست به دام بدآموزی بیفتد به بیننده می دادند و ظاهراً به نظر می رسد تا حدی در این امر ناموفق بوده اند ولی ضرورت واقعیت نمایی و نشان دادن اینکه "هر کس کی تواند چنین باشد" و دوری از قهرمان خالص پروری و کلیشه و ایده آل گرایی که با اثر عمیق تری مواجه خواهد شد چنین فیلمنامه هوشمندانه ای را می طلبیده و در حقیقت نشان دادن واقعیت با آنچه "کاش بود" و "می شد باشد" متفاوت است. با این حال سریال در مجموع کاملاً اخلاقی ست و به نتیجه رسیدن مایکل در لزوم پایبندی به اخلاق حتی در گیر و دار مبارزه با شر، همان آیه شریفه: "مبادا ظلم گروهی که دشمن شمایند شما را از عدالت باز دارد" - و مثال آن در عمل به وعده در تحویل دادن خود به پلیس در یک معامله با رئیس سابق زندان است- قرآن کریم را به یاد می آورد. این گونه اخلاقی عمل کردن مایکل اتفاقاً‌ باعث مقبولیت او در نزد انسان های حق طلب نیز می شود. سریال نکوهش و ستودنی غیر مستقیم را دنبال می کند. نکوهش طمع و درگیر شدن در پلیدی که راه بازگشتی برای انسان نمی گذارد و ستودن عشق و ایثار که همواره به سعادت (حتی با مرگ) می انجامد. هیجان سریال از نکات بسیار بارز آن است که گاهاً‌ انسان را میخکوب می کند! به خصوص در فصل 2 که هیجان سریال به اوج خود می رسد.

(به نقل از مهرزاد دانش:) سریال بیش از آنکه دچار کلیشه ای شدن شود و تنها درباره کندن تونل ودیوار حفر کردن باشد (که البته همه این ها نیز هست و چقدر هنرمندانه ترسیم شده) به لایه های ناپیدای تعامل بشری سرک می کشد. انگار در پس تلاش مایکل و سارا و لینکن و غیره یک جور دغدغه پنهان برای یافتن معمای خیر و شر هستی شکل گرفته تا دربزنگاه های موقعیتی دشوار یقه وجودی هر یک از این آدم ها را بگیرد و در مخمصه های اگزیستانسیالیستی قرارشان دهد. این که هدف مهمتر است یا وسیله بارها و بارها در جای جای سریال مطرح می شود. این طوری است که سریال مثل یک سیلی محکم بر گونه ات می زند تا بدانی دنیای واقعی اطرافت -گاهی-  عبارت از انتخاب بین بد و بدتر است و هر راهی که بروی انگار محکوم هستی. مایکل نمی خواست در فرار از زندان آلوده جرم و جنایت شود اما انگار این راهی جبری بود که بدبختانه مسئولیت خوب و بدش را هم خودش باید به عهده گیرد - و البته در فصل سوم بسیاری از اشتباهات بار اول فرار را تکرار نمی کند و وجدان خویش را آسوده می سازد-

مولفان این هوشمندی را داشته اند که پیچیدگی روح انسانی را برای اغلب آدم های داستان در نظر بگیرند. در این حال حتی منفی ترین شخصیت های آن گاه چنان نقب در گذشته و حالشان زده می شود که گویی تمام آلودگی هایشان شمایلی موجه پیدا می کند. براد بلک، جان آبروتزی و نیز شخصیت تئودور بگ ول (تی بگ) از این دست است. آن سان که اولی خود را در نهایت فدای دیگران می کند و دومی با استقامتی شدید بر سر راه خود می ایستد و همه چیز را برای خانواده اش می خواهد و سومی نیز گرچه محکوم می شود باز در زندان باقی بماند اما انگار گله مند سرنوشت خویش است.

تی بگ، یکی از شخصیت هایی که تنها از او نفرت ندارید بلکه حسی درونی شما را به سوی او می شکد و دور می کند، از فصل دو یک دست دارد و دست دیگرش مصنوعی ست. او دست هایش به گناه آلوده است؛ زنده ای است که بنا بر تعبیرات مذهبی مرده است و راه می رود (تلاش او برای پیوند دست را به یاد بیاورید که در نهایت هم نمی گیرد) اما در پشت پرده زندگی سراسر بلایی داشته است: رفتار وحشتناک پدرش، طردی که از جانب زن مورد علاقه اش به او رسیده..شاید به اندازه کافی انگیزه های روانی او را از سوق به سمت ناهنجاری رفتاری نشان می دهد. با این حال این اوست که در مواجهه با کتاب مقدس و یا دیدن مادری در حال مرگ احساسات آسمانی یا انسانی اش متبلور می شود و وارد ماجرا می شود.. و بنابراین این عشق هنوز نیمه امیدی زنده برای او باقی می گذارد تا شاید به زندگی بازگردد. تی بگ شخصیتی خاکستری مایل به سیاه دارد.

شاید یکی از مواردی که به دل اکثر بینندگان ننشیند -آن هم به دلیل عادت به پایان کاملاًخوش- پایان فصل چهار سریال باشد: مرگ مایکل. با این حال من به دلیل نگرشی دیگر این پایان بندی را بهترین ممکن می دانم و نگاه کنید از وجهی دیگر به شروع، ادامه و پایان این سریال: فصل اول: ورود عمدی و در عین حال ناخواسته به زندان، مقایسه کنیدش با بسته شدن نطفه یک انسان: آنچه مایکل در این راه انجام می دهد فرار از زندان رحم (Matrix) است، شاید یادآور فیلمی با همین نام هم باشد، انگار نقشه آن را هم دارد. و در نظر بگیرید که برای رهایی از بدن مادر، ما انگار همه چیز را می دانستیم.. و خارج می شود. حال با چه مواجه می شود؟ دنیای خشن تر بیرون (که در فصل سه عنوان می کند که بعد هر فرار دنیایی خشن تر در انتظار است و فراری ابدی) و اشتباهاتی که ناخواسته مرتکب آن ها می شود: دنیای کنونی ما؛ زندگی روی زمین. و در نهایت این شکستن زندان بدن مادر و دنیای کنونی به کجا می رسد؟ فرار نهایی به سوی رستگاری؛ آنچه که با اعتقادات دینی ما نیز جور در می آید. لزوماً فرار به معنای خوشبختی دنیوی نیست، که رسیدن به خداوند پس از تحمل مشقّات منتظر دنیای جاری ماست که به رستگاری حقیقی و شکستن زندان تن می انجامد. دنیا سراسر فرار است: فرار از بازیچه ای که به حکمت طراحی شده (بر اساس آیات قرآن). شاید خالکوبی مایکل برای فرار نیز به نوعی مذهب (مسیر و نقشه رفتن و رهایی) تعبیر شود که شاید به ناخودآگاه یا خودآگاه در ذهن سازنده نمایان شده است.

پایان بندی های هر قسمت و هر فصل شما را تشنه تعقیب ادامه ماجرا نگه می دارد.

اما نکته نهایی در مورد موزیک تیتراژ ابتدای سریال است. با کمی تفاوت در تنظیم این موزیک در تمام فصل ها پخش می شد. به نوع آن که گوش کنید (و به نظر من به همراه صحنه های تصویری تیتراژ از بهترین هاست) به مضمون سریال هم به نوعی پی برده اید: با نوایی آسمانی شروع می شود (تولد)، کم کم اوج می گیرد و به نقطه قله می رسد (هیجان و تنش زندگی را در این لحظات حس می کنید) و دوباره فرود می آید و آرام می شود (مرگ).

غیره:

در سال 2003 شیورینگ (طراح اصلی سریال) داستان را که ایده اولیه و خام آن برگرفته از ذهن همکار وی بود به  کمپانی Fox ارائه کرد اما مسئولان شرکت نسبت به امکان ساخت و موفقیت آن مردد بودند و بنابراین ساخت آن تا سال 2005 که با مشاهده موفقیت سریال هایی چون 24 و گمشده مواجه شدند به طول انجامید. قرار بود اسپیلبرگ به این پروژه بپیوندد اما به دلیل مشغولیت در فیلم "جنگ دنیاها" نتوانست به آن وارد شود.

فصل اول سریال نقد های مثبت زیادی دریافت کرد و در درجه بالایی قرار گرفت. این فصل که قرار بود در 13 اپیزود ساخته شود به دلیل محبوبیت مردمی به 22 اپیزود افزایش یافت.

 "Prison break" نامزد دریافت جوایز زیادی شده است و در سال 2006 موفق به دریافت جایزه انتخاب مردم برای بهترین سریال تلویزیونی درام شد. موزیک زمینه این سریال نامزد دریافت جایزه Emmy در سال 2006 شده است. موزیک تیتراژ این سریال (به همراه صحنه های تیتراژ اولیه در فصل 1) از آن هایی ست که به نظر من در حد شاهکار است! و خوشحالی ما زمانی تکمیل می شود که در می یابیم موسیقی سریال اثر یک ایرانی ست!

از این سریال یک بازی ویدئویی نیز در حال ساخت می باشد.

این سریال که به تازگی توسط شبکه ویدئویی خانگی نیز دوبله شده و در فروشگاه های کشور در اختیار بینندگانی ست که حوصله خواندن زیرنویس را ندارند یا معتقدند با خواندن زیرنویس از دیدن فیلم باز می مانند، در کنار سریال "گمشده" (Lost) (که به زودی به آن نیز خواهم پرداخت و البته منطق برخوردی و عکس العملی و حتی آموزه های سریال فرار از زندان در برابر "گمشده" که بیشتر جنبه ماجراجویی و سرگرمی دارد، بسیار برتر است) از بهترین سریال های موجود در این سال هاست (توصیه می کنم سریال دوبله نشده را تماشا کنید تا در هیجانات واقعی بازیگران خوب سریال قرار گیرید). در ضمن تمام قسمت های آن در نوع دوبله نشده موجود است و فریب تبلیغات فصل پنجم سریال را نخورید که همان قسمت های انتهایی فصل چهار است!

ظاهراً قرار بوده سریال برای پخش از شبکه سه سیما آماده شود که با توجه به پخش نوع خانگی آن امکان آن کمی بعید به نظر می رسد.

نوشته شده در دوشنبه ٤ آبان ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak