نقد فیلم

Mary and Max

محصول 2009- استرالیا

نویسنده و کارگردان: Adam Elliot

جمله فیلم: "گاهی غریبه ترین افراد، بهترین دوستان می شوند"

جمله (از دید من): "همه تنهائیم"

و

""فهم همه یعنی بخشیدن همه" (امام علی علیه السلام)

نمره کلی من: 20/17

خلاصه:

سال 1976، ماری، دختر 8 ساله تنهایی ست که در استرالیا زندگی می کند. او به دلیل داشتن نقص هایی در جسمش (مثل لکه روی پیشانی، جذاب نبودن و چاقی اش) گوشه گیر شده و با رویاهایش زندگی می کند. در همین زمان، ماکس، یک یهودی سابق - و اکنون به قول خودش کافر- در نیویورک آمریکا، با داشتن وسواس ها و ترس های عجیب، مشترکاتی با ماری دارد (مثل چاقی، علاقه به شکلات و یک برنامه تلویزیونی). ماری بر اثر حادثه ای ظاهراً تصادفی نام او را از میان آدرس های موجود در آمریکا انتخاب می کند تا برای او نامه بنویسد و بدین ترتیب تنهایی خود را جبران کند...

 

نقد:

 


انیمیشن ایست-حرکتی (خمیری) ماری و مکس که در شب افتتاح جشنواره فیلم Sundance به نمایش درآمد از جمله انیمیشن های متعدد امروزی ست که برای کودکان ساخته نشده و البته در مورد این فیلم، شاید اصلاً نباید اجازه دیدن آن را به کودکان داد! چرا که مفاهیم و نماهایی چون سهل انگاری های افراطی، خود کشی، مسائل جنسی، افسردگی و عصبانیت از نماهای فراوان آن هستند.

حس همذات پنداری و تلاش برای القای آن یکی از ترفندهای همیشگی فیلم هاست تا بدین ترتیب علاوه بر همراه کردن بیننده با خود، القائاتی خاص را در لابه لای مفاهیم و جریانات داستان به وی تفهیم کند. این فیلم شاید از جهت ماری همذات پنداری های بیشتری نسبت به جنبه مکس داشته باشد و با وجود اینکه نمی خواهد به طور مستقیم درس بدهد و نصیحت کند، فضایی را برای شما ترسیم می کند تا از دنیا و دنیائیان زده شوید!

"ماری و مکس" در سال های نسبتاً دور رخ می دهد. دلیل این امر شاید به دلیل بیان کردن نحوه نگرش خشک آن روزها به علم و بیماری انسان ها بوده و البته هدف اصلی فیلم نیز بیان فرق بین "تفاوت و بیماری " ست.

ماری در خود نقص هایی دارد - به مانند اکثر آدم ها- و البته وضع زندگی او نیز به گونه ای است که با ناملایمات و یک نواختی های زندگی آشنا شده -و یا بهتر بگوئیم خو گرفته است-. پدر او مسئول الصاق کیسه چای به نخ آن است و در یک کارخانه ساخت چای کیسه ای، شغل کسل کننده و یکنواخت فشردن یک دکمه را به عهده دارد -چقدر با دیدن کار او یاد چارلی چاپلین در عصر جدید افتادم!- که با بازنشستگی نیز انگار قادر نیست از شغل قدیمش جدا شود و به ناچار مرگ او را از این دنیای تکراری رها می کند.. مادر او زنی خودخواه است که واقعیت های دنیا را از ماری پنهان می کند (مثلاً به او می گوید بچه ها از داخل لیوان آب جو به وجود می آیند یا برای دزدیدن اجناس فروشگاه ها و قایم کردنشان در زیر لباسش توجیه جلوگیری از اسراف کیسه های فروشگاه را در می آورد!). این ها ست که ماری را دچار نوعی بیگانگی از دنیا کرده و البته نقایص جسمی اش نیز به همراهی این گمشدگی آمده و از او دختری عجیب و گوشه گیر ساخته است. شاید در نگاهی ابتدایی شخصیت او شبیه به Amelie (در فیلمی با همین نام) باشد، با این تفاوت که امیلی زیرک تر و آشنا به واقعیات دنیا بود و در مجموع نیز فیلم امیلی در عین بیان تنهایی ها، بسیار شاد و امید بخش بود.

شاید در دنیای واقعی نظیر چنین کودکانی کم نباشد، البته در فیلم می توان به این نتیجه رسید که ماری هم به همان سندرمی دچار است که مکس.. حتی دور کردن از واقعیت ها برای مکس هم وجود داشته..او بنا به گفته دیگران فکر می کند که بچه ها از داخل تخم بیرون می آیند! (و البته اشاره ظریف به این می شود که هر بچه ای زائیده نوع پدر و مادر خود اوست) با اینکه هرگز آن را نمی فهمد، حتی با اینکه در شناخت این سندرم متخصص می شود! (چقدر دوریم از خود و عمیق در دیگران!)

شروع نامه های بین این دو با یک حادثه نسبتاً اتفاقی شروع می شود. البته ما که ناظر بیرونی هستیم آن را اتفاقی نمی بینیم! انگار در جهان راهی و هدفی هست برای ارتباط این دو.. ماری دوست نامه ای اش را بر می گزیند و اتفاقاً در پاسخ اول در می یابد که بین آن دو مشترکات قابل توجهی وجود دارد.

مکس 44 ساله، در نیویورک زندگی می کند. دقت کنید به نمای روستایی و روشن تر دهکده ای که ماری در آن زندگی می کند و شهر تیره و تار و دلگیر نیویورک که مکس ساکن آن است. آیا زندگی شهری باعث تیرگی ست؟ در مورد آب و هوا که قطعاً می توان چنین گفت اما به نظر می رسد با افزایش تراکم جمعیتی، انواع مشکلات و آسیب های اجتماعی و فردی نیز در جامعه رسوخ یابد. اصلاً تزاحم ها - نگاه کنید به این وسواس خوب مکس در جمع کردن زباله ها از روی زمین و ریختن دوباره آن توسط افراد و این چرخه اعصاب خرد کن که حتی با وجود تابلو هایی که از جریمه های سنگین می گویند تصحیح نمی شود- و تضادها در چنین فضایی رشد می کند و در نهایت می توانند به حد دیوانه کننده ای برسند. شاید دلیل سندرم مکس نیز همین ها باشد.. او فردی پر خور است که به ناخواست و خواست خود (نوعی سرگردانی روانی) در کلاس های ترک پرخوری شرکت می کند که البته هیچ سودی برایش نداشته و روز به روز هم چاق تر می شود! دین او در گذشته یهود بوده که بنا به دلایلی ناخواد آگاه (که یکی از آن ها را مسئله ای شبه هولوکاستی بیان می کنند که در کودکی به دلیل یهودی بودن مورد اذیت و آزار قرار گرفته) همراه خواندن کتاب های زیاد در مورد اینکه خداپرستی ناشی از نقص ها و ضعف های ماست (و هر دو این ها یادآور آرای زیگموند فروید است)، اکنون به قول خودش کافر است. علت تراشی و درمان علت ها از مواردی ست که در اینجا به خوبی به آن پرداخته می شود: رشد جوامع با گسترش تکنولوژی و تسهیلات -که البته با گسترش انواع بیماری های روانی بین افراد همراه است- دلیلی می شود بر شیوع نظریات روانشناسان در ردّ نظریات خدا محورانه. قدرت گرفتن ظاهری بشر، او را بر خود غرّه می کند و نوعی از ایدئولوژی انسان محورانه (اومانیسم) بروز می کند که در آن انسان قادر به هر کاری ست و خداوند زائیده ذهن ضعیف او، زمانی که قدرت بسیاری از کارها را به تنهایی نداشت. اما آیا مشکلات بشر با افزایش توانایی های علمی و کنار گذاشتن خدا به اتمام رسیده است؟..

لا اُبالی گری از زندگی مکس می بارد! نحوه خوردن کثیف او، بخت آزمائی اش در لاتاری، آن هم همواره با یک شماره خاص! (که در یکی از حساس ترین لحظات زندگیش بالاخره برنده هم می شود و البته قسمت بزرگی از آن را به پر کردن دو آرزو از سه آرزوی قدیمی اش یعنی شکلات و عروسک مجموعه شخصیت های محبوب کارتونی اش اختصاص می دهد) نشان دهنده شخصیت ثابت، پوچ گرا و البته وسواسی اوست. کشتن ماهی های تُنگش (هِنری هایی که می آیند و می روند و ما را به یاد قصه بامزه تاریخ و پادشاهانش می اندازد!)، هر روز به یک نحو! و خانه کثیف او همه نشان از فردی با همان خصوصیات دارد. در کنار این ها، دچار نوعی اسکیزوفرنی  بوده و شخصیتی خیالی او را همواره همراهی می کند (تا روزی که با امیدی در ذهنش می گذارد و می رود! و این مرا یاد فیلم شاهکار "یک ذهن زیبا" انداخت که در آن بر رفتار درمانی و عشق ورزیدن به فرد دچار این بیماری تاکید می شد).. او یک مردم گریز واقعی ست! شغل های متفاوتی را گذرانده و آخرین آن ها که جمع کردن زباله از روی زمین بوده به عادت فعلی او تبدیل شده، مسئله ای که با عدم توجه مردم به آن باعث رنجش هر روزه او می شود. او در خواندن نامه های ماری دچار ترس های عجیبی می شود که راه حل آن را در رفتن روی یک صندلی می بیند (شاید می خواهد جهان کوچکش را از آن بالا ببیند تا درک کند که چیز بزرگی هم نیست!) اما چه چیزی به زندگی او معنایی اندک و دوباره می دهد؟ همین نامه ها. و نیز دقت کنید به زندگی تیره و تار با رنگ های سرد و مرده در زندگی او و اطرافش که تنها دو بار رنگی شاد در زندگی او به چشم می خورد: جای بوسه های همکلاس او و نیز کلاهی قرمز که ماری برایش فرستاده است، تنها نکات جالب زندگیش! که از اولی به دلیل مردم گریزی می هراسد و دومی را روی سرش می گذارد تا مکمّلی برای کلاه یهودی اش باشد که البته آن را تنها به رسم عادت بر سر می گذارد.

در جریان نامه های این دو، سال ها می گذرند و با وجود ازدواج ماری، همانگونه که آرزویش را دارد، هدف زندگی برای آن دو تمام نمی شود..هنوز چیزی کم است.. برای مکس، آرزوی سومش (پیدا کردن یک دوست) و برای ماری، احساس دوستی واقعی، یا به نوعی درگیری ذهنی گذشته. او حاضر نیست احساس خوش و نجات بخشی را که با آن نامه ها به دست آورده از دست بدهد ( و این شاید به نوعی روانشانسی زنانه نیز هست). او به دانشگاه می رود تا با مطالعه علائم مکس، راه حلی برای درمان او بیابد، به این امید که باعث خوشحالی او شود.. کتاب او به تعداد زیادی چاپ می شود و یک نسخه اش را برای مکس می فرستد. در اینجاست که پیام اصلی فیلم خود را نشان می دهد: مکس به شدت عصبانی می شود.

فیلم به ما می گوید که در یک رابطه، دیدن، شناختن، ایجاد علاقه و سپس پذیرفتن عیب ها، ضامن ایجاد دوستی عمیق و ماندنی ست. در کتاب های روانشناسی و آسیب شناختی همسران نیز آمده که سعی در تغییر فرد مقابل نداشته باشید، بلکه با آغوش باز کسی را که عاشقش شده اید در بر بگیرید.. چرا که خودتان نیز نقص هایی دارید (شنیده اید بعضی زن و شوهر ها به هم می گویند: من تو رو عوضت -یا درستت- می کنم!)

کندن حرف M ( اول ماری) از روی دستگاه تایپش (که اولین بار در تایپ کلمه میلیون توسط مکس متوجه آن می شویم) تنها واکنش او به کتاب ماری ست، در ضمن، پس از نوشتن نامه اعتراضی، دیگر برای او نامه نمی نویسد.. با کوچک ترین کار ها، می توان بزرگ ترین انتقام ها را گرفت! ماری دچار یاس می شود، از اینکه دوست قدیمی خود را با هدف خیر آزرده..و پس از مدت ها برایش می نویسد: متاسفم.. این کلمه برای مکس چندان مفهومی ندارد.. تا آنکه خود روزی در درگیری با گدای کنار خانه اش مفهوم آن را درک می کند، ضعف گدا را می بیند، او را درک می کند و ماری را می بخشد.. اصولاً انگار ما تا خودمان در موقعیتی دچار نشویم، از درک دیگران عاجزیم!

مکس دچار اختلال شدید ذهنی می شود و او را به بیمارستان می برند.. در او سندرمی تشخیص داده می شود به نام Asperger. این اختلال نوعی در خودماندگی (Autism) است که در سال 1944 توسط پزشکی استرالیائی به همین نام مشهور شد. در مشاهدات وی کودکانی که با عدم توانایی برقراری ارتباط غیر کلامی با دیگران -و به خصوص هم سن و سال هایشان- و همچنین خامی حرکتی و رفتاری همراه بودند به عنوان علائم این بیماری بیان شد. با این حال در مورد علائم دقیق این سندرم (به آن بیماری نمی گویند چون هنوز مکانیسم دقیق آن مشخص نشده) اختلاف نظر هایی وجود دارد. در مورد نحوه درمان آن نیز به مسائلی چون رفتار درمانی با تکیه بر بهبود مهارت های ارتباطی اشاره شده است. با این حال بسیاری از محققین و مردم معتقدند که این سندرم تغییری در نحوه دید انسان ها به اطرافشان مبی باشد و نوعی تفاوت بین آنان به حساب می آید و بنابراین نیازی به درمان ندارد. فکر می کنم جنبه واقعی داستان که بر آن تاکید شده معرفی همین بیماری و البته ذکر روزمرّگی های انسان هایی نسبتاً معمولی ست که امکان بروز آن در واقعیت نیز وجود دارد.

ماری که به دلیل مشکلات روحی ناشی از قهر مکس زندگی مشترکش را نیز از دست داده -و البته شوهر او نیز به قصد رسیدن به دوست نامه ای خودش زندگی با ماری را رها می کند و نمی فهمیم حالات ماری باعث این ترک شده یا تنها تمایل خود او- راه شوهرش را پیش می گیرد و به سوی مکس می رود. رسیدن نهایی این دو به هم شاید از صحنه های جالب -و البته افسرده کننده- فیلم باشد: گاهی باید تنها از دور دید و بوئید و لمس کرد، شاید رسیدن، آغاز ترک و جدایی باشد، چنانکه ماری با جزئی شدن در بیماری مکس او را از دست داد و این شاید با اعتقاد کسانی چون علی شریعتی و سهراب سپهری که دوست دارند به شهاب، همان زننده شیطان بگویند و گل سرخ را لای انشگتان تشریح پرپر نکنند مطابق باشد.

مکس به دلخواه های زندگیش می رسد و می میرد.. آیا معنای زندگی اش نیز همین ها بوده؟ این سوالی ست که فیلم قصد پاسخ دادن به آن را ندارد و شاید هدف آن نیز چیزی جز این بوده است.

فیلم با روایت شخص ثالث آغاز می شود و در جریان فیلم نیز شاهد سحبت مستقیم افراد نیستیم (تنها خواندن نامه به زبان ماری و مکس را می شنویم). امروز دیگر تنها دل ها حرف می زنند و زبان ها خاموشی گزیده اند.. بله، امروز که با دنیای ارتباطات و پیامک و رایانامه و Chat و ... دیگر دیدار ها کمرنگ شده.. گرچه ماجرای فیلم به سال هایی برمی گردد که نباید چنین می بود و از این حیث شاید گریزی نیز به آینده زده شده است.

به نظر می رسد "ماری و مکس" نوعی نوآر مدرن باشد که اشکالات زندگی امروز ما را به نوعی به تصویر کشیده که انگار همواره با آن درگیر بوده ایم:

 "نداشتنِ هنرِ درست دیدن"

شخصاً از فیلم چندان که باید راضی نیستم! به نظرم در رساندن مفاهیمش چندان موفق نیست و این احتمالاً به دلیل فضای تیره ای ست که امکان هرگونه برداشت مثبت را از آن می گیرد -نگاه کنید که در فضای زندگی ماری و مکس که پر از بد بیاری و نرسیدن هاست، ماجرای غلبه بر ترس همسایه ماری، آن هم بعد سال ها به چشم نمی آید و شادی او اثر گذار نیست-. اسامی فیلم نیز بی هدف نیستند: ماری که نام مریم مقدس است، معصومیت دوران کودکی را به یاد می آورد که به نوعی شروع زندگی نیز هست و مکس به معنای نهایت و حداکثر، یادآور این است که نهایت زندگی نیز چیزی جز همین آرزوهای عجیب و دست و پنجه نرم کردن با سختی های آن نیست. در حقیقت فیلم دارد ابتدا و انتهای زندگی انسان را به باور خود نشان می دهد که کاملاً تیره نگر و پوچ انگارانه است. در مجموع می توان گفت که فیلم در مرز پوچ گرایی و هدف انگاری رویدادها و کلّ زندگی پیچ و تاب می خورد که البته برداشت نهایی بیننده اکثراً به سوی اولی سوق می یابد و این چیزی ست که اصلاً به مذاق دین مداران خوش نمی آید.

غیره:

 انیمیشن، نقد های مثبتی را دریافت کرده و در لیست بهترین فیلم های استرالیا جای گرفته است. در جشنواره انیمیشن اُتاوا به عنوان فیلم برگزیده انتخاب شده و کریستال جایزه بزرگ انیمیشن فرانسه را نیز از آن خود کرده است. با این حال، احتمالاً به دلیل زیاد بودن انیمیشن های قابل توجه امسال، از لیست نهایی نامزدهای اسکار کنار گذاشته شد."ماری و مکس" اولین فیلم سال 2009 استرالیاست که بیش از یک میلیون دلار فروش داشته است. 

نوشته شده در شنبه ۱٥ اسفند ،۱۳۸۸ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak