نقد فیلم

نقد سریال " به کجا چنین شتابان "

 

نویسنده و کارگردان: ابولقاسم طالبی

تهیه کننده: حسن شکوهی

جمله فیلم –از دید من-: انسان هایی در مرز

نمره کلی من: 20/19.5

فیلم ها و سریال های تلویزیون ایران طی یک سال اخیر، بر خلاف فیلم های سینمایی که بیشتر در جا زده، پیشرفت قابل توجهی داشته اند؛ چه از نظر فیلمنامه و چه از لحاظ بازی ها، طراحی صحنه و فیلمبرداری. قسمت اعظم این پیشرفت نیز مربوط به ورود فیلمنامه نویسان جدید و دارای افکار بدیع و منسجم به عرصه فیلمسازی است. روزها و ماه های اخیر شاهد پخش فیلم ها و سریال های تلویزیونی بوده ایم که اکثراً با جذب مخاطب زیاد توانسته اند به هدف اصلی خود دست یابند. شاید برگزاری جشنواره فیلم های تلویزیونی یکی از ابتکارات جالب برای رونق بیشتر این گونه تولیدات بوده باشد. گرچه در میان هر انبوهی، ضعیف و متوسط کم نخواهد بود، تعداد موارد قوی به نسبت سال های پیش رشد چشمگیری یافته بود. شاید یکی از دلایل چنین رشدی علاوه بر فیلمنامه های قابل اعتنا، حضور بازیگران سرشناس در این فیلم ها باشد. چنین به نظر می رسد که به دلیل شباهت ظاهری فضای اینگونه فیلم ها با تئاتر و تئاتری بودن جنس بازی اغلب بازیگران ایرانی، موفقیت اینگونه فیلم ها نیز بیشتر از مشابه انواع سینمایی است.

اما در میان سریال های پخش شده، شاید "به کجا چنین شتابان" متفاوت ترین و از جهاتی موفق ترین آن ها باشد. در ضمن شاید تفاوت دیگر این سریال از نظر خارجی این بوده که برای اولین بار است سریالی از دو شبکه و به صورت زوج و فرد پخش می شود...


خلاصه داستان: "یونس" جوان دانشگاهی در خانواده ای منسجم ومعتقد به اصول دینی زندگی می کند. آشنایی او با دختر عمه ثروتمندش؛ "کتایون"، باعث آشنایی او با شوهر عمه اش می شود که سال هاست به دلیل مسائل اعتقادی-که به لو رفتن آن ها منجر شده- با پدر یونس قطع رابطه کرده است. او اکنون صاحب شرکتی ست که با ساخت و پیش فروش مسکن ثروت زیادی به دست آورده است. یونس که در سال های آخر مهندسی عمران تحصیل می کند، با پیشنهاد کتایون در این شرکت مشغول به کار می شود و پس از مدتی متوجه می شود ثروت شرکت از راه پیش فروش غیر قانونی زمین تامین شده است. اما طمع رسیدن به ثروت زیاد و سریع، یونس را به ادامه راه تشویق می کند..

نقد من: مهمترین ویژگی بارز سریال بازی گیری متفاوت از بازیگران است. کاری که کارگردان با شجاعت انجام داده و بازی و موقعیت های واقع گرای (Real) سریال قابل تحسین است. گرچه می شد با انتخاب بازیگرانی بهتر، مجموعه را کامل تر کرد. انتخاب بابک حمیدیان به نقش یونس، با آن بازی شدیداً تئاتری، و یا بهروز بقائی در نقش عموی او با حرکات شدید صورت که مخصوص تئاترهای کلاسیک است، یا مادر یونس (فریبا متخصص که البته به نظر می رسد متون چندان خوبی برای او در نظر گرفته نشده) و خواهر او می توانست بهتر از این باشد. سایر بازی ها در حد قابل قبول یا بسیار خوب است.

علاوه بر بازی ها، فیلمنامه نسبتاً واقع گرای سریال، امید تغییر در سیر جاری بیان هایی دور از واقعیت جامعه را به همراه آورده است. آن جا که عزیز به مانند اغلب سریال های رایج، همیشه عقل کل نیست و حتی در جای جای آن، به ظاهر و یا در حقیقت آن اشتباهاتی را در تصمیم گیری مرتکب می شود یا حداقل تنها یک موجود نشسته و نصیحت گر صرف نیست (نگاه کنید به جلوگیری نکردن یونس از رفتن به شرکت یا پیشنهاد کار به نوه اش برای همراهی یونس و انداختن محبت یونس در دل دختر عمویش، با آنکه دقیق به نیّت یونس آگاه نیست (که البته با وجود این نمی توان آن ها را اشتباه نامید و این نظر اوست در مورد تنها نگذاشتن انسان هایی که به بدی دچار شده اند، شاید که بازگردند) و البته آنچه همیشه در او مشهود است، تجربیات مفید و جملات نغزی ست که گاه گاه بر زبان می آورد. این مادر بزرگ، البته تنها نوستالژی گذشته را باخاطراتش حمل نمی کند و با زمانه جدید نیز کنار آمده. در برابر تغییراتی که در زندگی اش به وجود می آورند (آیفون تصویری و تلویزیون جدید و حتی نشستن کنار نوه اش برای دیدن مسابقه فوتبال) مقاومت چندانی نمی کند و حتی خود را با آن وفق می دهد! از نکات بارز و مثبت شخصیتی او، همراهی همیشگی با افراد خانواده و تلاش برای برقراری آشتی میان اعضاست. او با آنکه حس می کند یونس به دختر دیگری علاقه دارد یا در کار چندان درستی شریک نیست، او را از خود و خانواده نمی راند، راز هایش را بر ملا نمی کند و همواره سعی دارد مانند یک دوست در کنار او باشد و از اشتباه برهاندش. برای همین است که یونس، حتی در زمانی که در دوری از اعتقادات قدیمش به عیش می پردازد، هنوز به خانه او سر می زند و نوع ارتباط خود را حفظ می کند و در انتها نیز با یادآوری جملات اوست که وجدان خویش را بیدار شده می یابد؛ احساس نوعی مأمن در خانه یک بزرگ تر دلسوز. در اینجا شاید نوع برخورد عزیز تا اندازه ای غیر واقعی (لا اقل برای جامعه فعلی) به نظر برسد اما باید این را در نظر داشت که فیلم، راهی ست برای متکامل شدن، در عین مقبولیت. در نتیجه این مقبولیت شخصیت عزیز است که او، محبوب بیننده نیز هست (و البته از بازی روان آهو خردمند نیز نباید گذشت) و با وجود نشان دادن نوعی از ایده آل بودن، به دلیل برخی اقدامات که در ذهن بیننده ظاهراً نادرست می نماید، واقعی به نظر می رسد و این شخصیت های واقعی هستند که در ذهن موقت و دائم بیننده ماندگارترند. اصولاً خاکستری نمایاندن بسیار بیشتر از سفید نمایی به مقبولیت شخصیت و شخص کمک می کند. کارگردان سریال نیز در این زمینه می گوید: "مشکلی که ما در متون‌مان داریم این است که آدم‌ها سیاه و سفید هستند، در صورتی که انسان‌ها در درون‌شان حالات مختلفی دارند. مگر می‌شود فریدون عشق نداشته باشد؟ شخصیت فریدون نیز در عین عشق ورزیدن به همسر و فرزندانش، با سرسختی بسیاری با دشمنانش برخورد می‌کند. مشکل برخی کارهای ما این است که شخصیت‌پردازی‌های ما شبیه فیلم‌های هندی است. خوب‌های‌مان کاملا خوب هستند و بدها نیز کاملا بد هستند اما در «به کجا چنین شتابان»، فریدون کاملا واقعی است. همین الان وقتی به چپاو‌ل‌گران بیت‌المال نزدیک می‌شوید، متوجه می‌شوید که برخی از آنها سوابقی دارند که آدم باورش نمی‌شود و معلوم است که اگر می‌خواستیم این آدم‌ها را در سریال تک بعدی نشان بدهیم، دچار اشتباه می‌شدیم. در این سریال، ما حتی عزیز را هم که سمبل خوبی بود، تک بعدی نشان ندادیم و او با این که می‌دانست یونس اشتباه می‌کند، مریم را ترغیب می‌کرد تا با یونس ازدواج کند. او هم جاهایی لغزش‌های کوچکی داشت و حتی در لحظاتی نشان می‌دادیم که کتایون یک مادر واقعی است و فرزندش را دوست دارد. با این که با سیاستمداری و تزویر با همسرش زندگی می‌کند، ولی فرزندش را دوست دارد. یا جاهایی می‌بینیم که همدستان فریدون نیز گاهی دوست دارند از مسیری که آمده‌اند، برگردند."


ریزه کاری های فیلمنامه تا حد زیادی به واقعی نمایاندن موقعیت ها کمک کرده است؛ از بستن یک بند کفش تا گفت و گوهای سریع تر و روان تر از همیشه ی رایج در فیلم های ایرانی. به طور کلی، نویسنده با تیز بینی، صحنه های یک زندگی معمول ایرانی را می بیند و از آن ها به طرزی ساده استفاده می کند تا مجموعه باور پذیر تر شود؛ کاری که باید مدت ها پیش از این مورد توجه قرار می گرفت.

اشارات سریال به برخی مسائل روز، از جمله سخنان مردم در هر باره از سیاست و غیبت های بی اساس یا مسئله بازی های کامپیوتری یا تنبلی نوجوانان از انجام فریضه های مذهبی، از دیگر نکات بارز آن است. اگر جوان امروز گاهاً از فریضه ها به دور افتاده است، در سریال به او نمی گویند که نماز بخوان تا به راه کژ نروی، بلکه با کنار هم قرار دادن اتفاقات و نتیجه گیری دراز مدت فیلم، خود بیننده در ذهن منسجم کننده خود، پازلی را ترسیم می کند که خطوط اصلی آن، زندگی در آرامش، همراه با توجه به معنویات و ساده زیستی نهفته است. نماهایی که در نقاط مختلف سریال از مشکلات داروخانه می بینیم -با توجه به تجربیات خودم- قابل باور است و شاید برای اولین بار است که از تلویزیون پخش می شود.

 

کتایون نقشی ست بسیار متفاوت؛ تا حدی که می توانم بگویم چنین نقشی در سینما و تلویزیون ایران سابقه ندارد. در مورد یونس ما با دور شدن تدریجی از ارزش ها مواجهیم و یا فریدون احتشام که از ابتدا انگار ارزش ها را دور زده و در ادامه ماجراست که به او بر می خوریم و تا انتها نیز بر همین راه می ماند (و با این حال هم اوست که در قبال ترک همسرش می گرید)، اما شخصیتی چند وجهی کتایون  از همه بارزتر است؛ در گیری های درونی او که انگار باید بین بد و خوب، یا بد و بدتر انتخاب کند و در هر مورد انتخاب های متفاوتی دارد و مهمتر از آن نشان دادن این انتخاب ها در عمل و در قالب یک روند طولانی و نه در قالب چند جمله ساده و کلیشه ای یا حرکاتی واضح، سیر تدریجی یک انسان معصوم در باطن و مجبور به گناه را به تصویر می کشد. او از طرفی باید طرف پدر باشد تا از مواهب دنیوی دور نماند و از طرفی حقیقتاً به یونس علاقه مند است (که خود من هم تا اواخر ماجرا نمی دانستم واقعاً چقدر او را دوست دارد اما در اعمال و رفتار نهان و آشکارش رگه های این عشق به دوست داشته شدن را می دیدم) و این علاقه است که زندگی او را دچار دگرگونی عمیقی می کند تا جایی که حاضر به سقط جنین نمی شود و برای معتاد نشدن فرزندش حاضر به ترک است (با اینکه گه گاه فشار روانی و جسمی سندرم ترک او را به بازگشت مجبور می کند). واقعی ترین شخصیت سریال هم به واقع خود اوست و مائیم که داریم درگیری های درونی انسانی مان را در قالب او تماشا می کنیم و همذات پنداری مان با او به اوج می رسد.

 

در این سریال به نوعی جدید و تاثیر گذار، انسان های گرفتار در طمع به نحوی به تصویر کشیده می شوند که در زمینه کمرنگ تر داستان به فریب خوردن حقیقی آنان و گرفتاری های شخصی شان آشنا می شویم. آن ها دیگر موجوداتی لا ابالی و خشن و بد دهن نیستند و با مستخدم خود با الفاظ توهین کننده سخن نمی گویند، که برای ظاهر، حتی به بهترین رفتار نیز آراسته می گردند. باید این راه کار بسیار موثر ترِ معرفی سیر کُند سقوط به تصویر کشیده می شد تا ببینیم که یونسِ تا آن حد معتقد و عمل گرا، چگونه با وسوسه ای تدریجی به سویی می رود که ابتدا نماز اول وقتش ترک می شود و سپس این طمع است که هر کار می خواهد با او می کند. و این در حالی اتفاق می افتد که به ظاهر اوست که اوضاع را در دست گرفته و بر همه چیز و همه کس حکم می راند! و جذابیت کار نیز در اینجاست که او، در این راه بسیار زیرک است و حتی می تواند برای انسان های واقعی که طعم طمع را گاه گاه چشیده اند و می چشند، برای ادامه راه سرمشق باشد و آنان را با همذات پنداری مداوم، مشتاق ادامه ماجرا نگه دارد و در نهایت و با گوشه و کنایه های اندک در طول راه، به درک درستی از خطرات این راه برساند. درکی که همراه با این جمله همیشگی باشد که: "ممکن است برای من هم اتفاق بیفتد" و این مهمترین کاری ست که نویسنده و کارگردان در آن موفق شده است.

رابطه یونس با دختر عمه اش کتایون و نگاهی که به رابطه این دو شده، جسارت زیادی را می طلبید (مثال واضحش جویدن عینک توسط کتایون در هنگام نگاه کردن به یونس بود) که البته با توجهات اخیر مسئولین صدا و سیما و به طور کلی مجموعه تصمیم گیرنده در طیف فرهنگی محقق شده است. امری که شاید در سال هایی نه چندان دور، به ذهن مخاطب نیز نمی رسید. در واقع،  دوری از واقعیات جاری جامعه و عدم نقد صحیح آن موجب وخیم تر شدن اوضاع شده است که با رویکرد جدید، امید آن می رود که اولاً با واقع گرایی، از ایجاد تابوی خوشایند در فکر جوانان جلوگیری به عمل آید و در کنار آن، با نشان دادن مسیر محتمل در کژ راهه ها، روشن بینی و آینده نگری نسل جوان و نوجوان نیز تقویت شود.

 

شاید تنها موردی که از قامت سریال بیرون می زند، برخی گفت و گوهای ناپخته و یا با هدف بهره برداری تمام از ظرفیت بازیگران باشد. آنجا که علی عمرانی در سکانسی غیر ضروری، نافرم و زائد به زبان جاهلی سخن می گوید تا توانایی خود در اجرای این نقش ها را بروز دهد -و ما بیشتر به یاد مجموعه تله تئاتری "نیمکت" می افتیم- و یا ماجرای خواندن شعری از حافظ به صدای خوش توسط فریدون (خواننده ترانه مشهور ایران-ایران، که البته واقعی تر و کمتر از مثال قبلی خارج از داستان است. بازی غلو شده حسن شکوهی (که وقتی یاد توکیو بدون توفقش می افتادم باورم نمی شد که این هم اوست!) نیز چنگی به دل نمی زند و آن صحنه پایانی سخت جان بودنش نیز بیشتر ما را یاد اکشن های دو دهه گذشته ایران و جمشید هاشم پور می اندازد!

 

"به کجا چنین شتابان" در عین حال نقدی بر سنّت و مدرنیته است. نمای ابتدا و انتهای آن همراه با موسیقی نیمه شرقی ابتدایی با نمای خرید نان سنگک عزیز و صدای علیرضا افتخاری با نمای پنجره خانه عزیز با آن گلدان شمعدانی در انتها نوعی القای وجود آرامش در سنت هاست (و تصور کنید لحظاتی را که در اواخر داستان با آن همه هیاهو و تعقیب و گریز فریدون و اهلش وقتی به تیتراژ پایانی می رسیم با آن پنجره و گلدان و آرامشی که می گیریم چقدر منزجر می شویم از زندگی آلوده ای که یونس - و حتی خودمان- درگیر آن شده) و البته جالب اینجاست که به مانند بسیاری دیگر از متفکران، که خود استفاده کننده از مزایای مدرنیته هستند و در ضمّ آن فیلم و سریال می سازند، تفکیک مناسبی بین دو لبه آن صورت می گیرد: آنجا که عزیز با آیفون تصویری به درجه ای از رفاه لازم می رسد– شاید کاری که کلون های قدیم درها در تفکیک جنسیتی می کردند را همین آیفون ها به نحوی بهتر انجام دهند- و یا از تلویزیون جدید خود راضی ست (گرچه می گوید همان قدیمی هم کافی بود و این نشانه عادت است، عادتی به آنچه یک عمر با آن زندگی کرده ای) و البته از خطرات بازی های کامپیوتری با اشغال وقت زیادی از نوجوانان و عادت به مدرنیته و نگاهی که به اندازه هدف زندگی به وسائل رفاهی ست، چنانکه یونس به تدریج دچار آن می شود، نیز می گوید و مهم اینجاست که گویش و نمایش سریال به چشم اغلب بینندگان واقعی و درست می نماید. حرف از سنّت اما نگاهی به معنای روابط معنوی به آن و نه لزوماً وسائل قدیمی ست؛ نماد این اما خانه عزیز است که محل گرد آمدن اعضاء یک خانواده و نماد اتّحاد آن هاست و دختر عموی یونس را نیز که پس از آسیب دیدن مانند یک پناهگاه در خود جای می دهد، با آن معماری سنتی و دل نوازش. در کنار این اما محل کار جدید یونس را که می بینیم، نوعی زیبایی دیگر (مدرن) به چشم می خورد، اینجا خبری از حوض و درخت نیست، و در کنار آن احساس زندگی نیز، با وجود همه زیبایی ها یش.

پایان بندی سریال را می توان باز (معلوم نیست چه بر سر یونس می آیدو چطور دوباهر به خانواده اش روبرو می شود) و در عین حال بسته (غلبه اش بر نفس) قلمداد کرد، با اینکه به دل برخی ننشسته اما به عقیده من پایان بندی مناسبی بوده است. راهی برای نجات و بازگشت در عین فرو رفتن در ضلالت های دور، نهیب های چند باره وجدانی که هنوز دست و پا می زند و کشمکش های انسان امروز و اشارت فیلم به اینکه آری! می شود برگشت.. و مهدی فقیه را در چه نقش جذابی می بینیم -و شاید این از بهترین بازی های دروان او بوده باشد- و پسری که سرطانی ست و از این می گوید که پول هم گاهی هیچ نمی تواند بکند و از مادر می گوید و نوشته اول فیلم را که قولی از قرآن کریم در احترام به والدین است را به یاد می آورد. مهمتر از همه اما بیرون نزدن این راهنمایی ها و اشارت هاست (آنجا که پسر به یونس می گوید به مادرت زنگ بزن، یا پیر مرد که داستان مردی که از کوه افتاده بود را نقل می کند هیچ دچار دلزدگی نمی شویم و تازه این نصیحت ها اثر هم می گذارد!)

 

"به کجا چنین شتابان" از حیث سبک کاری؛ بدیع، از لحاظ جلب مخاطب؛ موفق و از نظر اثر گذاری در میان نوادر سریال ها و فیلم های مجموع سال های گذشته ایران قرار می گیرد.

 

نوشته شده در جمعه ۳ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak