نقد فیلم

 هر شب تنهایی

نویسنده: کامبوزیا پرتوی

کارگردان: رسول صدر عاملی

محصول سال 1387

جمله فیلم -از نگاه من-: "تنهاییت را با چه پر می کنی؟"

و

"این زیبائی های کوچک اما هستی بخش"

نمره کلی من: 20/17

 

دیشب (11-2-89) به جلسه نقد فیلم رفته بودم. کامبوزیا پرتوی به عنوان نویسنده اثر و عباس فاضلی و رضا درستکار به عنوان منتقد در جلسه حضور داشتند.

خلاصه فیلم: حمید (حامد بهداد)؛ شوهر جوان عطیه (لیللا حاتمی)، به همراه او به مشهد آمده اند تا در کنار زیارت، عطیه را برای عمل توموری که در مغزش دارد آماده کنند...


بررسی و نقد من:

فیلم "هر شب تنهایی" حرف های زیادی برای گفتن دارد. ممکن است این حرف ها به دلتان بنشیند یا نه..

فیلم با رسیدن قطار به مشهد شروع می شود؛ رسیدن به ایستگاه زندگی از گذر زمان، و اینجا باید پیاده شوی و یک روز یا دو سه روز بمانی تا دوباره بر همان قطار سوار شوی و برگردی. تصویر عطیه (با بازی عالی لیلا حاتمی) بر پنجره قطار افتاده (نمای غیر موجود، تنها تصویر، محو، بین بودن و نبودن) و ما مردم و ایستگاه را در نمای واقعی می بینیم که جان دارند و دیگر تنها تصویر ماتی نیستند. شاید این برای شروع خیلی خوب است. نمی خواهی پیاده شوی؟

راننده تاکسی چقدر حرف می زند! و از اینجاست که عطیه به شغل گویندگی رادیوی خود بازمی گردد و او را با دیالوگ هایی بر فیلم می شنویم. می گوید: برخی برای پر کردن خلا های خود با دیگران صحبت می کنند.. چقدر بار روانشناسی فیلم قوی ست. نمی دانم دو پارگی فیلمنامه در روایت قصه به طور القای غیر مستقیم و این نوع حرف زدن مستقیم ناشی از چیست.. ظاهراً و از کلام پرتوی فهمیدم که دلیل آن همکار بودن نویسنده و کارگردان در اجرا بوده است. (جالب است که آقای پرتوی حاضر نیستند فیلم هایی که خود فیلمنامه اش را نوشته اند ببینند تا مبادا بر سر تغییرات و خراب شدن صحنه هایی که در سر پرورانده اند افسوس بخورند!)

نمی دانم پیشخدمت هتلی که به آنجا می روند چرا در معرفی اطاق اینقدر عجله دارد! آیا برای گرفتن بازی خوب و حداقل در زمان مناسب اینقدر مشکل داریم؟ به هر حال.. حمید می گوید استراحت کن.. عطیه آن را تکرار می کند، و از این تکرار می فهمیم که می گوید: بعد مردن فرصت ها دارم برای استراحت!

او در حال مرگ است، خودش می گوید که گفته اند چهار ماه دیگر بیشتر زنده نیست، و حالا می نشیند و شبکه های تلویزیون را عوض می کند و در آن ها هیچ نمی یابد که برایش جالب باشد.. آخر کسی که در حال مرگ است مگر می خواهد بداند فلان غذا را چطور درست می کنند؟!

و می نویسد و می نویسد.."آیا همسرت که رفته برایت دارو بخرد واقعاً دنبال دارو رفته؟"؛ شک های تازه ای که انگار دارند برایش معنا پیدا می کنند.. "مهم نیست که همسرت چقدر در کنار تو اِ، مهم اینه که تو چقدر اونو باور داری". چقدر این کلمه ی باور داشتن را در فیلم های ایرانی و خارجی جدید زیاد می شنوم! واقعاً این مشکل امروز ماست..باور به چیزی که قسمتی از درگیری های ذهنی ما را حل کند.

قسمت مشاوره دادن داروساز به بیمار (با توجه به اینکه شغل خودم هم هست!) کاملاً غیر واقعی یا نادر است! موضوع را با آقای پرتوی هم در میان گذاشتیم. به نظر ایشان مفاهیم فیلم مهمتر از صحنه های جزئی اند اما همان طور که به ایشان گفتم، تا بیننده خود را در جریان فیلم رها نکند و واقعیات را احساس ننماید و همذات پنداریش به اوج نرسد، نه فیلم را آنچنان که باید جدی می گیرد و نه آنچنان که باید متاثر می شود.

"اگر یک روز به چراغ قرمز بخوریم فکر می کنیم یه روز بد شروع شده، اما اگه فکر کنیم می بینیم که همون روزایی که به چراغ سبز خوردیم خیلی از مشکلامون به وجود آمده! باور ما از نشانه ها مهمه". عمیقاً به این جملات اعتقاد دارم!

عطیه به قطعه Requim (مرثیه) موتزارت گوش می دهد، مرثیه ای برای خودش.. انگار کسانی که این موسیقی ها را نواخته و اسم گذاشته اند ندایی از درونشان آمده و آن را هماهنگ با نام آن کرده و اثر آن بر انسان ها نیز همان است که نامش می گوید!

مجبور بودیم در فیلم صحنه دوش گرفتن را به تقلید از فیلم های غربی ها نشان دهیم؟! این سوال را هم پرسیدم..البته تنها جواب من تکان های سر آقای درستکار به نشانه تایید بود.. با این حال واکنش های حاتمی در هنگام سردرد بی نظیر است!

سوالی که برایم پیش آمد این بود که اگر موهای سر حاتمی ریخته چرا ابروهایش دست نخورده اند؟ شاید دوره شیمی درمانی به آن حد نرسیده..

پرت و پلا گوئی دو راننده تاکسی که در فیلم می بینیم بسیار اذیت کننده است! و البته شاید منظور نویسنده و کارگردان هم همین باشد!

حالا فیلم می خواهد روایت قصه ای غیر مستقیم کند و در تاکسی دوم می شنویم که آن ماجرای حدس راننده تاکسی اول برای تازه عروس و داماد بودن آن دو به دلیل برگزاری جشن ازدواج در حرم اما رضا (ع) بوده.. و این را از رادیو می شنویم.. روایت زیبایی بود!

حمید وقتی به هتل باز می گردد عطیه رفته است، به خیابان می رود و اولین جایی که برای دیدن او می رود چادر فروشی و بعد هم کتابفروشی ست.. نشانه اهل مطالعه بودن عطیه.. اگر نبود که این جملات روانشناسانه از او سر نمی زد.. یعنی تطبیق موقعیت های داستانی دارد خوب کار می کند.

بچه نشانه زندگی ست.. عطیه می گوید، انگار حالا خیلی به نشانه ها اعتقاد یافته، و خود را نشانه مرگ می بیند لابد.. می گویند هر کس به دنبال جفت مکمل خویش است؛ مرگ و زندگی!

حالا کارگردان یا نویسنده از تلفن حمید به تهران برای انتقال داستان استفاده می کنمد تا بفهمیم قرار است همسرش را به عمل جراحی ترغیب کند.

عطیه اما الان پیش فالگیری است که فال حافظ می گیرد. این روشن دل (واقعاً روشن دل است) هر چه می گوید انگار از اعماق وجود عطیه می آید و به او می خورد! واقعاً همین طور است.. وقتی از همه جا گسسته ای همه چیز انگار برایت نشانه است. به او می گوید: تو ناامیدی، باید پناه ببری. پناه به که؟ به چه؟ وقتی اعتقادت به همه چیز را داری از دست می دهی؟ فالگیر اما خود می گوید که مجاور است، پناه گرفته (منظورش امام است).

عطیه معذرت می خواهد. حمید در وضعیتی نیست که بخواهد سرش داد بزند (راستی چرا ما وقتی کسی دارد می میرد یا بیمار است با او مهربان تر می شویم؟!). عطیه آمده تا امید بگیرد. بله، او ناامید است. اما حالا می گوید : خیر بوده. این نشانه ها چه ها که نمی کنند با ما.. انگار همه چیز زندگی مان به آن ها وابسته است (نه برای همه، بلکه باور کنندگان آن ها). خداوند چه خوب در قرآن هموراه ما را به گشودن چشم ها و گوش ها و دل برای دیدن نشانه ها تذکر داده است..

راستی! حمید برای عطیه چادر خریده! فکرشو بکن! این را می گوید که بیننده بفهمد اعتقاد چندانی به این چیزها در خانواده آن ها نبوده و باید آن ها را نماد طیفی نسبتاً مرفه (با آن هتل رزرو شده) و تقریباً غیر مذهبی بدانیم.. اما چرا حمید وقتی جلوی دعای ورودی حرم قرار می گیرد طوری می خواند که انگار مذهبی ست؟ خب همه ما آدم ها این طوری هستیم! قضیه همان کشتی ست که خدا گفت وقتی دارد غرق می شود جزع  می کنیم ... و وقتی نجات یافتیم.. انگار نه انگار!

وقتی حمید عطیه را در حرم رها می کند و قرار می گذارد که در همان جا همدیگر را ببینند از نظر روانشناسی درست نیست! کسی با این حد علاقه و نگرانی، صبر می کند تا همسرش برود و بعد خودش می رود. بار دوم اما این قضیه رعایت می شود!

صحبت از معجره و باور است در حرم.. اما فیلم به کلیشه ها دچار نمی شود. اصلاً صبر کنید! این کلیشه چیست؟ تکرار بیش از حد و نخ نما شدن و پیش بینی پذیر بودن؟ همه این ها هم هست! اما به نظرم ما داریم سعی می کنیم تا از خیلی چیز ها که ممکن است برای بیننده هم خوشایند نباشد دوری کنیم تا نکند بگویند کلیشه ای شده! خب ما داریم فکر می کنیم مردم ما از عیان کردن مذهب کلافه شده اند! درست هم هست، شاید دلیلش نا مسلمانی های خیلی هاست که باید در جای الگوی اسلام امروز بودند..

حکایت گمشده هایی که عطیه راهنمائی شان می کند و آن دختری که به سرمنزل مادر می رساندش و حسی که با آن ها می گیرد و جملاتی که در این حین می شنویم بسیار جذاب است. اینکه این ها را به خاطر خود و تنها خودمان انجام می دهیم، برای اطفای نیاز های درونی مان.. و تو وقتی بفهمی که چنین است چه حالی می شوی؟ شاید عطیه در پناه دادن به آن ها دارد خود را هم نجات می دهد، یا شاید منتظر است کسی پناه او نیز بشود.. در کنار این، انگار دعای ما انسان ها باید توسط انسان های دیگر مستجاب شوند و فیلم دارد راه ایجاد معجزات خداوند را به ما نشان می دهد.. نشده بارها ببینی  و احساس کنی انگار خدا کسی را سر راه تو گذاشته است؟ حالا گمشده را داری، پناهش می دهی، امنیت برایش می آوری و احساس خوبی که او پیدا می کند برای ما خوب است! و بعد می خواهیم این احساس خوب خودمان را جاوادنه کنیم (نیاز بشر به عکس و فیلم و خاطره) و این همان عکسی ست که عطیه در انتهای فیلم به نشان کار مفیدی که در زندگی کرده با خود به همراه دارد و همین ها می شود کتاب اعمال ما در آن دنیا.. مثل یک عکس یا فیلم.. شاید عطیه تنها وقتی چنین می کند احساس خوب بودن می کند و هدف خلقت انسانی را که باید به مرگ فکر کند و نمی کند گوشزد می کند؛ که اگر بیندیشی تنها به دنبال بخشیدن احساس های خوب به دیگران خواهی بود، هر چند این تنها برای خودت باشد! و البته این برای خود بودن همه چیز چقدر هم خوب است! چون با منطق لذت گرایان و مادی گرایان نیز جور در میاید.. اما لذت این کجا و لذتی که آنان تعریف می کنند کجا! البته تقصیرشان اینجاست که حاضر نسیتند برای یک بار هم که شده لذت نهفته در این ها را تجربه کنند..

مشخص شد جملاتی که عطیه می گوید (با مضمون نمک ریختن روی زخمش وقتی پدرش مریض یوده) ابتکار خود حاتمی ست که در فیلمنامه و به یاد علی حاتمی وارد شده. آقای فاضلی عقیده داشت که این بخش داستان بیرون زده و جا نیفتاده اما به نظر من اینطور نیست! بارها شده همسرم برای من چنین درد دل های صادقانه ای داشته و البته عطیه در شرایط ویژه ای برای صادق شدن نیز به سر می برد: احتضار مرگ.

در رستوران به حمید می گوید چرا چیزی بین ما نیست که فقط خود ما بدانیم؟ این یک حس درونی آدمی ست برای احساس نزدیکی به یک نفر. کودکی ما هم شاید پر باشد از این: "بین خودمون باشه" ها.

عطیه انگار زده به آن سیم! می گوید: "داشتم فکر می کردم اگه زندگیمون ادامه پیدا می کرد چطوری می تونستم تحمل کنم؟ فکر کنم خودم تمومش می کردم." این جمله نشان از احساساتی بودن زن است، جملاتی که می گویند و بعد پشیمان می شوند یا از سر گذر احساسی به چیزهایی می رسند که بعداً راضی نیستند. اما زیبایی روح زن در این است که بر می گردد و معذرت می خواهد و دوباره همسر را همراه می کند! (اینجای فیلم بغضم گرفت..چه عجب! خیلی وقت بود سر فیلمی بغض نکرده بودم!) و جالب اینجاست که (هر چند در نمایی غیر واقعی اما) با رفتن عطیه چراغ های رستوران هم خاموش می شوند: همان جمله علی (ع) که: زن دردسر دارد اما بدون او هم نمی توان زندگی کرد. و دراین میان خودخواهی های انسان هم به نمایش گذاشته می شود.

"آداب احمقانه به یاد بودن" حرف دیگری ست که عطیه برای حمید دارد.. همان مهربان شدن ما با آنان که بیمار می شوند یا دارند می میرند که گفتم..

عطیه در تخت خواب به او می گوید که هر وقت دیگه دوستم نداشتی بهم بگو. حمید می گوید که هنوز او را دوست دارد اما انگار عطیه می خواهد از دل او حرف های دیگری بشوند که به او می گوید: وقتایی که همینم نمی گفتی می دونستم که دوستم داری (و لابد یعنی الان واقعاً نداری!)، چقدر روانشناسی زن در این فیلم خوب بیان شده!

وقتی آدم به مرگ نزدیک می شه علاقه ش به مرگ بیشتر می شه. عطیه می گوید و ما هم باور داریم.. خب لا اقل برای آن ها که یقینی به دنیای دیگر ندارند این صدق می کند.

"نمی دونم بعد از من تو چی می شی؟ نگران تو نیستم، نگران خودمم!" آشکارا در این جمله خودخواهی های زیبای انسان را ببینید!

ببینید و فکر کنید، آیا عطیه به دنبال افرادی می رود که گریانند یا آن ها به او پناه می آورند؟ و آیا این ها نشانه هایی نیستند که عطیه باید ببینید؟

در پیدا کردن کودک و گریه های اول او و بعد اُخت شدن او با عطیه هم بار روانشناسی نهفته بود: عادت ما به پیرامون شکل می گیرد، و اگر دلپذیر باشد که چه بهتر! البته زبان او را هم در اکثر موارد نمی فهمد اما زبان دل انسان ها به راحتی با هم سخن می گوید و تنها حاجات جسمانی را نمی تواند برساند (خیس کردن کودک). لِی لِی کودک نشانه همان احساس شادی ست که عطیه به او داده.

صحنه ای در فیلم هست که خیلی ها را خنداند: زنی داشت وضو می گرفت و دختر به او آب می پاشید. زن گفت: چی کار می کنی؟ همه بدنمو خیس کردی نتونستم وضو بگیرم! انگار ندارد با همان آب وضو می گیرد!

با این جمله که:"وقتی کسی به تو باور آورده چه کار می کنی؟" شک می کنم که آیا در پیدا شدن این کودک و پناه دادن او توسط عطیه و اینکه به حرم امام و معجزات آن اشاره ای نمی شود رگه های اومانیستی نواخته شده یا نه.. با این حال به نظر نمی رسد! هر چند در ذهن برخی این جا بیفتد و تصویر ناخودآگاه ذهنی شان شود اما حقیقت و قصد فیلم به نظرم این نیست.

"وقتی این حس پناه دادن رو داشتی و حالا پناه جو (کودک) رفت و به کس دیگری پناه برد، حالا تو چه می کنی؟ خلاء اینکه باید کسی را پناه دهی را با چه پر می کنی؟" چندان با این جمله ارتباط برقرار نکردم! به هر حال عطیه با کودک یاد می گیرد که پناه ببرد و در همین حال به سمت مرقد می رود..

در پایان اما، دیگر این عطیه است که تصویرش واقعی ست و مردم و ایستگاهی را که بر جا مانده اند را در آینه شیشه قطار می بینیم که عکس موقعیت های ابتدای فیلم است. رفتن قطار را به نشانه مرگ عطیه می بینم (بالاخره که چی؟ باید همه بمیریم!) و البته جالب است که دارد نامه اعمالش را با همان عکس دختر بچه می برد و تصویرش هم دیگر واقعی شده، دلیل حیات هر چند کوتاه را یافته و مانند ابتدای فیلم عبوس نیست و لبخندی هم بر صورت دارد.

آقای پرتوی چندان بر کار مسلط نشده اند و ظاهراً از یک طرح دو فیلمنامه نوشته که یکی فیلم شب شده و دیگری همین فیلم است.. دلیلش هم دوپایره بودن فیلمنامه در دست کارگردان و نویسنده است. با این حال "هر شب تنهایی" فیلم خوبی ست و با همه ایرادهایی که منتقدان به آن گرفتند (و متاسفانه اکثرشان یا کلّی گویی بود و یا مثال ها به نظرم درست نبودند) فیلم اثر گذاری ست. قرار است فیلم آسیب شناسی روان ما انسان ها باشد؛ انسان هایی که بنا به اسمشان فراموشکارند و باید به یاد بیاورند نشانه هایی را که هدف خلقت شان در آن ها نهفته است.

غیره:

شخصیت حامد بهداد چقدر شبیه خودم بود! همذات پنداریم با او بسیار بالا گرفت! جاهایی هم بود که اعصابم را خرد می کرد!!

کامبوزیا پرتوی گفت که فیلم را با الهام از داستانی نوشته اریک امانوئل اشمیت درباره کودکان سرطانی نوشته است.

جوایزی که فیلم کسب کرده از این قرار است:

بهترین کارگردان جشنواره پرده نقره ای سنگاپور

بهترین کارگردان پنجمین دوره جشنواره منبر طلایی روسیه

جـایزه تماشاگران جشنواره شیکاگو

جایزه تماشاگران نوزدهمین دوره جشنواره فیلم های ایرانی

جایزه ویژه هیئت داوران حشنواره فیلم "مذهب امروز" ایتالیا

جایزه ویژه دانشجویان دانشگاه علوم ارتباطات اجتماعی شهر رم ایتالیا

دیپلم افتخار برای صدر عاملی به خاطر کارگردانی فیلم در جشنواره بین المللی فیلم فجر، بخش در جستجوی حقیقت و عدالت 1387

موسیقی فیلم (محمد رضا علیقلی) به نظر من عالی و به نظر آقای درستکار فاجعه است!! اینقدر تفاوت در نظر را ندیده و نشنیده بودم! صدای قطار در پایان فیلم هم خود مثل یک موسیقی حماسی ست!

نوشته شده در یکشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٩ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak