نقد فیلم

به یاد او که...

 

Shutter Island

(جزیره دریچه / جزیره شاتر)

کارگردان: Martin Scorsese

نویسنده گان: Dennis Lehane (نویسنده رمان)، Laeta Kalogridis و Steven Knight

جمله فیلم: یک نفر گمشده

ارائه شده در سال 2010 (محصول 2009)

جمله فیلم – از نگاه من-: به سمت هر کس نشانه بروی سه انگشت به طرف خود توست!

نمره کلی من: 20/18.5

 

خلاصه:

تدی دانیلز (لئوناردو دی کاپریو) به جزیره ای می رود تا در مورد فرار یک زندانی تیمارستانی تحقیق کند و از این طریق به راز قتل همسرش نیز پی ببرد اما...

 نقد من:

مارتین اسکورسیزی را باید با فیلم های سیاه نگر (Film Noir) ش شناخت. نگاهی به فیلم های پیشین این کارگردان مشهور سینما -که پس از سال ها نامزد شدن بالاخره توانست جایزه اسکار کارگردانی را برای فیلم Departed به دست آورد و به قول یکی از منتقدان حالا با خیال راحت سراغ چنین فیلمی برود- نشان می دهد که تلقی او از دنیای ما آدم ها دنیایی پر از فساد و بی عدالتی و خشونت است و اصولاً فیلم های موفق او نیز (در میان خیل نسبتاً عظیم کارهایش) مربوط به همین دسته آثارند


(نگاه کنید به راننده تاکسی -که خیلی ها می گفتند و می گویند باید به جای "راکی" اسکار می گرفت و من مخالفم!- و یا Raging bull با آن فساد اخلاقی قهرمان – یا بهتر بگویم ضد قهرمان اش -که در این فیلم هم از رابرت دونیرو به عنوان شخصیت اصلی استفاده کرد- و یا دار و دسته نیویورکی ها با یادآوری خشونت ذاتی امریکائی ها -و از اینجا بود که همکاری اسکورسیزی با دی کاپریو آغاز شد و تا به امروز هم ادامه داشته است- و فیلم اسکاری اش؛ "Departed" -که ابا دارم از ترجمه فارسی آن که به نظرم مرده و مرحوم و رفته و ... هیچکدام بار معنایی تمام این کلمه که به مفهوم کسی ست که رفته و دیگر باز نمی گردد را ندارند؛ اصولاً ترجمه در همه جا کار درستی نیست- که بی عدالتی و فساد اداری را به نمایش می گذاشت)

فیلم اخیر این پیر کار کشته سینما اما انگار رنگ و بوی دیگری دارد و البته این تنها در ظاهر ماجراست و رگه های سیاه ذهن او هنوز چشم ها را می نوازند! مگر می شود پس از عمری راه رفتن در یک مسیر به آسانی از آن بازگشت؟!

"جزیره شاتر" تنها یک شخصیت دارد و آن شخصیت اصلی ست. قرار نیست با کس دیگری در داستان آشنا شوید و برای همین روی شخصیت پردازی دیگران کار نشده و لزومی هم به انجام این کار نبوده است. بنابراین، این پردازش می تواند به خوبی ما را با این شخص آشنا کند. نوع این شخصیت پردازی اما از درون به برون است. نمونه این گونه شروع از درون و رسیدن به برون را در "A beautiful mind" نیز دیده بودیم و البته "یک ذهن زیبا" فیلمی برگرفته از واقعیت- و عاطفی-روانشناسی بود. این چنین روشی در نمایاندن حالات انسان می تواند به بهترین وجه به درک اعمال فرد کمک کند و علاوه بر همذات پنداری –که اصل لازم برای برقراری ارتباط در همه فیلم هاست- به درک موقعیت اجتماعی دسته ای از افراد جامعه که شناخت کمتری در مورد آنان بوده کمک شایانی کند. اگر "یک ذهن زیبا" در این مورد موفق بود، "جزیره شاتر" را بایدب نمونه بعدی این دسته نامید. هر چند در فیلم Stay نیز با شخصیتی مشابه روبرو بودیم، اما آن فیلم در همذات پنداری با شخصیت اصلی کمکی به بیننده (یا در اصل درگیر شده با آن حادثه) نمی کرد و گیرایی داستان بر اساس فیلمنامه بی نقص، فضاسازی عالی و گره گشایی های به موقع و به اندازه و درستش پیش می رفت، هر چند ببینیم که در فیلم Stay اصلاً بحث بیماری در میان نبود و ماجرا بر اساس افکار فردی مرده در حال پیشرفت بود! با این حال در "یک ذهن زیبا" و هم چنین "جزیره شاتر" به درکی کامل از دنیای درون یک بیمار (و اتفاقاً در هر دو در یک فرد با اختلال عصبی) می رسیم.

Shutter (دریچه) به قسمتی از دوربین گفته می شود که هنگام باز و بسته شدن آنی اش نور و تصویر را روی فیلم بر جا می گذارد. می توانیم این اسم را تنها اسم جزیره بدانیم یا به معنای آن نیز فکر کنیم. با این حال تجربه نشان داده که -به خصوص از فیلمسازان بزرگ- استفاده بی هدف از هر وسیله مشهود در چنین فیلم هایی بعید است. از نام فیلم در نهایت به این خواهیم رسید که معادل همان چشم بر هم زدن و دریافت تصویر است.. آنچنانکه تدی در انتها این شاتر را باز و بسته می کند و واقعیات زندگی و کرده هایش را می بیند.

shutter island از لحاظ ژانر در دسته هیجانی-روانشناسی قرار می گیرد، همانگونه که فیلمی مثل Stay نماد تمام قامت این دسته فیلم ها در دهه اخیر بود و اینجاست که داغ دلمان تازه می شود که چرا فیلمی مثل "آل" که قرار است در این ژانر واقع شود تنها ادای آن را در می آورد و تحسین های فیلم تنها به چند اشاره و ارجاع زیبای آن منتهی می شود و در اثر گذاری شاهد هیچ حادثه ای نیستیم و در عوض این "جزیره شاتر" است که هوش از سرمان می برد و ما را درگیر خود می کند و در همذات پنداری با بیماران دچار اسکیزوفرنی همراه می کند. نباید همواره از نبود امکانات و خطوط قرمز سخن گفت.. "جزیره شاتر" تقریباً عاری از صحنه های ممنوعه ماست.. باید اشکال کارمان را در کمبود تجربه و ذهن های خلاق در فیلمنامه ها و کارگردانی هنرمندانه جستجو کنیم.. هرچند نمی توانیم از تاثیر دوربین های پیشرفته و تجهیزات رایانه ای جلوه های ویژه که نداریم نیز غافل شویم.

فیلمبرداری فیلم عالی ست! فضاسازی اسکورسیزی عالی ست! جلوه های ویژه در خدمت کلیّت فیلم و تقریباً غیر قابل تشخیص است، بهتر از این دکوپاژ و صحنه آرایی را نمی توانید در عالم سینمای امروز پیدا کنید! گره گشایی ها همراه با صحنه های تاثیر گذار و به یاد ماندنی از کار در آمده اند.  به کار گیری مارک روفالو در نقشی دوگانه با چهره ای که هم می تواند نقش های کمدی بازی کند (Just like heaven ،13 goning on 30، Rumor has it و ...) و هم در فیلم های جدی تاثیر گذار باشد (All the kings men ،Zodiac ،In the cut ،Blindness و ...) انتخابی هوشمندانه به نظر می رسد و بن گینگزلی نیز بازی متوسطی ارائه می کند (بیش از این هم از این نقش انتظار نمی رود). تنها اشکال فیلم تا حدی مربوط به بخش های انتهایی فیلمنامه است؛ آنجا که رئیس و مسئولین تیمارستان یکباره پس از دو سال تصمیم می گیرند تا ماجرا را برای بیمارشان توضیح دهند و معلوم می شود که تدی خود به دلیل زیابده روی در مصرف مشروبات الکلی و عدم تعادل روانی در گیر جنایتی شده که به دلیل عظیم بودنش دچار بیماری ذهنی فرافکنی و فراموشی خواسته و ناخواسته شده. این احتمالاً به چشم و گوش بیننده عادی که به دنبال کشف معمای داستان است ضروری به نظر برسد (و اغلب نیز این بیننده عادی ست که حق دارد!) اما این گره گشایی نهایی بیشتر ما را به این حس می رساند که داریم فیلم می بینیم.. به نظرم نویسنده می توانست گره گشایی غیر مستقیم تری (به مانند آنچه برای یاد آوری ؟ از خاطراتش نشان داد) ارائه کند. با این حال می توان پایان بندی سریع فیلم را به این صورت توضیح داد که: اندرو لیدیس از کنترل خارج شده و راهی جز زدن آخرین تیرها وجود ندارد.

بودن این گونه فیلم ها در دنیای امروز یک غنیمت است! در روزگاری که هرکس نمی خواهد -و شاید نمی تواند- جز خودش را درک کند به چه چیزی بهتر از این گونه فیلم ها نیاز داریم؟ (نمونه خوب اخیرش را در فیلم "طلا و مس" برای آشنایی با بیماران دچار "ام اس" دیدیم) هرچند رگه هایی از افکار سلطه طلبانه در فیلم اسکورسیزی مشهود است که البته امیدوارم این ها تنها زائیده افکار من باشد! اما وقتی به اثر ذهنی فیلم دقت کنیم نمی توان از این آثار غافل شد): وقتی رئیس تیمارستان را تا انتهای فیلم تعقیب می کنی و به او مضنون هستی که: ای وای! دارد چه ها می کند با این بیماران بدبخت در این جزیره دورافتاده و بر سر مغز و احساس آن ها چه نمی آورد، خواسته و ناخواسته یاد کشور های امپریالیستی (به خصوص ایالات متحده امریکای خودمان!) می افتم و محاصره اقتصادی چند کشور با ساز ناموافق و آن احساس توطئه ای که نسبت به این رئیسان به ظاهر زورگو و در واقع -از دید خودشان- خیرخواهان سرنگ به دست که آمپول های آرامبخش را در تن ما بد کرده های فراموشکار که دیگران را مسئول بدبختی های خود می بینند فرو می کنند -تا شاید سر عقل آئیم- اما آیا تمام این ها احساس ناقص یا انتخابی دولت و ملتی چون ماست که برای خود دشمن تصور می کند یا واقعیت امر چنین است؟ پاسخ به این سوال چندان سخت نیست.. کافی ست به تاریخ گذشته خود – والبته بسیاری از کشورهای استعمار شده دنیا- نگاهی بیندازیم و دوران استعمار کهنه و جدید و آن هجوم های بی امان و تصمیم گیری برای اموال و انفس این سرزمین و جنگ های تحمیلی شان و آن همه عقب ماندگی صنعتی و فرهنگی که با اختیار برایمان وضع کردند و دست آخر و در دوره خودمان به همین سلاح هایی که با هر کدام می توانند هزاران نفر را در جا به آسمان بفرستند و تنها به بهانه شک شان مانع استفاده ما از بهترین منابع انرژی می شوند. چرا؟ چون خاصیت نظام امپریالیستی و کاپیتالیستی متکی به اصول داروین چنین است: قدرت بیشتر، ضامن بقاست!

جمله نهایی تدی اما جالب است: جمله ای نیمه سوالی با مفهوم اینکه: بهتر است مثل یک انسان خوب بمیری تا اینکه مثل یک هیولا زندگی کنی. شاید تنها راه نجات برخی انسان ها و جوامع اطرافشان حذف آن هاست (چنانکه اسلام بر حذف مشرکین جنگ طلب اصلاح ناپذیر تاکید دارد) چنانکه در فیلم Lobotomy (برداشت قسمتی از مغز) به عنوان راه حل نهایی درمان پیشنهاد می شود.

 

رمز گشایی:

فیلم برای بسیاری (حتی برخی کارشناسان) جنبه دو پهلو یا حتی وارونه داشته به طوری که در برنامه "سینما یک" که به پخش فیلم و نقد آن پرداخته شد برداشت نهایی از فیلم اینگونه بود که تدی دانیلز واقعاً یک روانی نیست و به قول پزشکی که در غار با او ملاقات می کند به دلیل خورانده شدن دارو به او توهم بیمار بودن به او راه می یابد و در واقع افراد این جزیره در حال اجرای یک سری اعمال جراحی عجیب و غیر انسانی بر روی مغز انسان ها هستند. این مسئله شاید با نازی بودن دکتر کاولی و ماجرای اندرو با نازی ها و به نوعی جبران مافات کرده های اندرو (عمل جراحی بر روی مغز او)  جور در بیاید در زیر توضیحاتی در مورد نادرست بودن این بینش ارائه خواهم داد:

در ابتدا باید توجه داشت که چنانچه فیلم را برای بار دوم تماشا کنید تمام رفتارهای تدی دانیلز غیر عادی ست و به افراد روان پریش شباهت دارد. دارویی که ادعا می شود تا به حال به او داده شده کلروپرومازین است که برای درمان سایکوز به کار می رود. 

ورود تدی به جزیره از آنجا آغاز می شود که او به همراه چاک در کشتی است.. سوال اینجاست که اگر او واقعاً یک مارشال است چرا نام همکارش را به یاد ندارد و اصلاً او را تا قبل از این سفر ندیده است؟

در بین پزشکان زندان نیز ظاهراً بحثی در مورد درمان پذیر بودن یا نبودن تدی دانلیز در بین است (جایی که او به جلسه خصوصی شان وارد می شود را یادآور می شوم) و البته دکتر کاولی (بن کینگزلی) چرا باید چنین بیماری را چنان برای به خاطر آوردن حقیقت گذشته اش رها کند تا اتوموبیلش را هم آتش بزند؟ و البته کاولی هم پس از این ماجرا و از دست دادن اتوموبیل نازنینش است که حاضر به اتمام این بازی می شود.

خاطرات او از جنگ جهانی دوم و رفتاری که با سربازان آلمانی تسلیم شده داشته اند می تواند دلیلی بر رفتار جنون آمیز او و پناه بردن ثانویه اش به الکل بوده باشد (و دقت داشته باشید که این رویاهای او چیزی نیست که بتواند توسط پزشکان در ذهن او ایجاد شود).  زندگی اندرو لیدیس پس از فاجعه جنگ جهانی و سپس الکلی شدن و از دست دادن بچه ها و به قتل رساندن همسر دچار یک شوک بزرگ می شود؛ شوکی که باعث انکار همه گذشته، و در عوض فرافکنی به صورت انداختن تقصیر مرگ اعضای خانواده به گردن شخصیتی دیگر می شود. در واقع گناه و ضربه ناشی از آن باعث به وجود آمدن حالت شبه روانی در او شده است. او شخصیتی را مسئول مرگ همسر و فرزندانش قلمداد می کند و در ادامه با ساختن شخصیتی خیالی (مریض شماره 67) سعی می کند در ذهن خود به دنبال مقصر ماجرا بگردد. این نوع خود فرا فکنی یکی از مهمترین مسائلی ست که در روانشناسی و روانکاوی مورد بحث قرار گرفته است. دقت کنید که تدی دارد به دنبال بیمار شماره 67 (در ادامه ماجرا مشخص می شود که خودش است) می گردد!

حالت عصبی نگهبان ها را وقتی از کنار اندرو رد می شوند را ببینید؛ او را از قبل می شناسند و می دانند الان در چه وضعیت خطرناکی است.فرد مصاحبه شونده در مورد فرار بیمار شماره ۶٧ هم در موقعیتی به اندرو می گوید (برایش می نویسد): "فرار کن". او می داند که اندرو در آزمایشی ست که می تواند به مکان های مختلف برود و حالا فرصت فرار نیز خواهد داشت.

صحبت های نگهبانی که اندرو را از کنار جزیره به مکان اولیه باز می گرداند همه نشان از آشنایی قبلی نگهبان با او دارد. او خشونت را جزئی از انسان می داند و می خواهد از اندرو حرف بکشد.

سیگار و قرص هایی که او مصرف می کند بنا به گفته پزشک خیالی ذهن اندرو قرص هایی برای تغییر افکار و ایجاد کننده رعشه ها و سردرد نیستند (پزشکان مجبورند به او بگویند که انگار میگرن دارد). در واقع این ها پلاسبو (دارو نما) هایی برای جدا کردن اندرو از داروهایی ست که تا به حال برای آرام نگه داشتن او به او می خورانده اند و در واقع اندرو حالا در "سندرم ترک" (Withdrawal syndrome) این دارو ها دچار عوارض سردرد و هالوسینیشن (تصاویر غیر واقعی و صداهای غیر واقعی که می بیند و می شنود) که از علائم عادی افراد دچار سایکوز یا اسکیزوفرنی است ..  

علاوه بر این ها در سایت Screenrant مطلب جالبی خواندم (برخی دیگر از مطالب این قسمت نیز از این سایت برداشت شده است): آتش و آب دو نماد متضاد هم هستند. جایی که اندرو آتش می بیند زمان فرار او از واقعیت و وقتی آب می بیند زمان رویارویی او با واقعیت است (مکانی که در آن فرزندان و همسرش را مرده می یابد). آتش را در زندان شماره 3 و در پیدا کردن شخص غیر واقعی مقصر و همچنین در مکان پیدا کردن پزشک (دکتر سولاندو) در غار داریم که زمان فرافکنی اوست.

او در حال طرح تئوری خیانت و اجرای عمل های پیچیده در جزیره (در فانوس) است. پزشکان (شیهان و کاولی) می خواهند به او این اجازه را بدهند تا با گشتن در جزیره بفهمد که چنین تئوری اشتباه است.
Edward (Teddy) Daniels در واقع شکل به هم پیچیده ای از همان نام واقعی او یعنی Andrew Laeddis است. این فرافکنی ناخودآگاه شخص به گونه ای است که به طور کامل تمام آدرس ها را از ضمیر خود پاک نمی کند و همیشه راهی برای بازگشت به حقیقت باقی می گذارد. حتی نام Rachel Solando نیز تحریف شده نام Dolores Chanel (نام همسر اندرو) است. در عین حال نام کوچک این پزشک خیالی نام کوچک فرزند کوچک و محبوب اندرو نیز هست.

چطور ممکن است زندانی با این امکانات و با افرادی به این خطرناکی دارای سیستم برق جبرانی نباشد و موقع از کار افتادن سیستم مراقبت (برق حصارها) اندرو بتواند به بخش C که همیشه از آن به عنوان مکان ممنوعه یاد می شد وارد شود؟ آن هم در حالی که یکی از نگهبان ها هم او را در حین ورود می بیند و مانع او نمی شود! در واقع این بخش های A تا C مراحل ضمیر ناخودآگاه اندرو (انسان) هستند. هر چه بیشتر در آن فرو می رود بیشتر به چیزهایی برمی خورد که می خواهد مخفی کند. اندرو بر خلاف بقیه بیماران آزاد است تا به قسمت های مختلف جزیره برود و البته تمهیداتی هم برای این مسیر دیده شده (مثل خالی نگه داشتن تفنگ نگهبانان) و اما اشکالاتی هم در این بین به دلیل سوابق نظامی اندرو پیش میاید (مثل آتش زدن اتوموبیل کراولی).

مسئله مهم اما پایان بندی فیلم است: اندرو با جمله ای که می گوید خیلی ها را به اشتباه می اندازد: مردن مثل یک انسان خوب بهتر از زندگی مثل یک هیولاست. این جمله خطاب به چاک نیست! خطاب به خودش است: او در روز قبل واقعیت را دریافته و حالا می داند که اندرو لیدیسی است که همسرش را کشته، او حالا دوباره تصمیم می گیرد به جای اینکه با این ذهن پریشان و احساس گناه زندگی کند به نوعی مرگ مصنوعی (برداشته شدن قسمت مهمی از مغز، به نوعی که خاطرات گذشته اش پاک شوند) را انتخاب کند.

 

 در حاشیه:

- فیلم در بین منتقدان نمرات نسبتاً قابل قبولی گرفته است (و البته درجه تفاوت زیادی هم بین آن ها وجود دارد که جالب توجه است). راجر ایبرت اما به آن درجه A- داده که درجه بالایی است.

- داستان فیلم ظاهراً در سال 1954 می گذرد و ارجاعات ذهنی به فجایع آلمان نازی از آنجا ناشی می شود.

 

 

زنی که در ابتدای ورود اندرو به او "هیس" می دهد یک دیوانه است. او از بازی ای که برای اندرو طراحی شده لذت می برد!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۸ خرداد ،۱۳۸٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak