نقد فیلم

Flashforward

کارگردانان: David S. Goyer, Brannon Braga و همکاران

تهیه کننده گان: David S. Goyer و همکاران

پخش: 22 اپیزود یک فصل در 2009 تا 2010 بر اساس داستانی با همین نام در سال 1999 نوشته Roebrt J. Sawyer

جمله سریال - از درد من-: آیا آینده همانی ست که خواهی بود؟

 

 

 

خلاصه:

در حادثه ای همزمان در تمام دنیا، مردمان زمین برای 137 ثانیه بیهوش می شوند. این حادثه علاوه بر خسارت مادی، چیز دیگری را هم به همراه دارد: همه لحظاتی از 6 ماه آینده خود را می بینند..

بررسی:

"جلوه بعد" (یا جلوه آینده) یک داستان  نامعمول ته به سر است، داستانی که ظاهراً انتهایش را می دانیم اما مشخص نیست در طی مسیرش از ابتدا به همان موقعیت ها برسیم.


 29 آوریل 2010 زمانی ست که صحنه هایی از آینده دیده می شود. کنار هم گذاشتن این صحنه های نشان می دهد که چیزی در مایه های "رویای صادق" است. کسانی که در آنِ واحد در یک صحنه هستند دیگری را نیز به یاد می آورند و آن ها که اصلاً چیزی ندیده اند حدس می زنند که تا 6 ماه دیگر زنده نباشند.. البته در این حادثه انگار تمام مردمان هم بیهوش نشده اند و چند نفری که ظاهراً مسئول این اتفاق فاجعه بار نیز هستند بیدار مانده اند. کل سریال به این جست و جوی پلیسی برای یافتم مسئولان این حادثه، جلوگیری از تکرار حادثه و رویارویی با حوادثی ست که قرار است در زندگی افراد دخیل در داستان رخ دهد... پلیسی که قرار است 6 ماه آینده روی این پرونده کار کند، همسرش که در 6 ماه آینده خود را با مردی دیگر دیده (و با این حال الان به همسرش وفادار است)،

این پیش بینی آینده و دیدن آن گریبان تقریباً تمام انسان ها را از دیر باز گرفته و حالا در قامت چنین سریالی (که قرار بود جایگزینی برای سریال Lost باشد اما نشد و در فصل اول و با کاهش بیننده ها تولیدش متوقف شد) رخ می نماید.

وجود صحنه های تقریباً کند در متن سریال مثل آوردن یک آبجو برای چنین سریال هیجانی هیجان لازم را ندارد و در عین حال سازنده سعی می کند با جملات نیمه فلسفی اش (مثل سخنرانی کشیشی که حالا کشیش شده و در حادثه بیهوشی جان تازه ای یافته است) خلاء به وجود آمده در این حین را پر کند که در اغلب مواقع به دلیل سطحی بودن مفاهیم تنها می تواند بر قشر سطحی جامعه اثر گذار باشد. متاسفانه بخش فلسفی فیلم بر بخش علمی اش غلبه پیدا کرده و سازنده گان نتوانسته اند از زیر بار فشار این کار به خوبی برآیند. تضاد های فیلم هم که برای اغنای تمام طیف های بیننده تدارک دیده شده تنها به خنثی کردن همدیگر می انجامد، مثلاً صحبت هایی درباره مصلحت خداوند در برابر سخنان یک مادر پیر که حالا در توهم و خیال در حال آتش زدن انجیل است (و چه رابطه عجیبی با حادثه اخیر قرآن سوزی دارد!) از چنین صحنه هایی است. گفت و گو های دیگری در مورد فشار انرژی جهان برای حفظ تعادل هستی و یا تقدیر و اتفاقات همراه با آن از تلاش های دیگر نویسنده گان برای فلسفی کردن سریال است.

صحبت از قدرت امریکا نیز (چه پلید چه صالح فرقی نمی کند، به هر حال عاملی برای مرعوب کردن کسانی مثل ما می خواهد باشد!) به جزء لاینفک این چنین سریال هایی تبدیل شده است. یکی از موارد جالب این سریال ارائه نام جریکو است (به عنوان عامل اصلی این حوادث)، سریال دیگری به همین نام داریم که در آن رویداد های پس از بروز انفجارهای اتمی در سطح کشور امریکا به تصویر کشیده می شود.

زمینه تعلیق سریال فهمیدن واقعیت توسط بیننده است، اینکه حوادث دیده شده توسط افراد به واقعیت می انجامد یا نه. در دیدگاه فلسفی اش هم بحث جبر و اختیار است که مطرح شده است. با خودکشی یکی از افراد درگیر در این ماجرا و به واقعیت نپیوستن آینده بینی او تعلیق ماجرا بیشتر می شود. زمینه تعلیق فرعی سریال این است که بفهمیم مسئول بیهوشی چه کسی بوده است. در عین حال نگفتن زمان بیهوشی دوم هم به تشدید این ماجرا کمک می کند. در قسمت یکی مانده به آخر احساس می کنیم همه چیز دارد رنگ دیگری می گیرد و به سمتی پیش می رود که در پیش بینی ها رخ داده (مارک نیز الکل را به نشانه تسلیم در برابر تقدیر سر می کشد چرا که در جنگ اثبات توانایی تغییر سرونشت احساس شکست می کند، دمیتری با جنیس می خوابد تا رویایی بچه دار شدن جنیس محقق شود و پدر تریسی با اعتقاد کامل به زنده بودن دخترش به افغانستان می رود؛ در واقع شخصیت های سریال بر لبه باریک جبر و اختیار حرکت می کنند و تشخیص جبری بودن یا اختیاری بودن افعالشان چندان آسان نیست.) اما در نهایت اکثر وقایع چنان پیش می رود که انتظار بیینده نیز چنان است (یعنی به تحقق نرسیدن پیش بینی ها)؛ به هر حال مهمترین دستاورد سریال پدیدار کردن همین وجه درونی و ناخودآگاه انسان است که دوست دارد بر سرنوشتش مسلط باشد. زمینه اصلی سریال اما به هر حال مسئله جبر و اختیار است؛  بچه دار شدن، مرد دوم زندگی، کشته شدن خود، تنهایی در افغانستان بر بالین دختر و مسائلی از این قبیل گویی آنقدر برای همه افراد درگیر در ماجرا عجیب است که برای ما. سیمکو در جایی از سریال می گوید: آینده تغییر یافته جزئی است و کائنات به سمتی که باید ما را می برد! (دیدگاه تقریبی جبریون). در کنار آن مارک می گوید: این به این معنی نیست که تقدیر دست خودمان نیست! (مطابق با دیدگاه فلسفه اسلامی). در صحبت های شاید نتیجه نهایی این باشد که تقدیر باید اتفاق بیافتد اما به دست انسان ها.. سوالاتی که در حین دیدن سریال پیش می آید بسیارند:  اگر آن پرنده به پنجره نخورد آیا به هر حال پرنده ای به پنجره خواهد خورد؟ مردن سیلنا در تصادف حتم بوده یا تصادف؟ زندگی ما را به سمت و سویی خاص می کشد یا ما زندگی را به سمت و سویی خاص؟ این ها سوالاتی ست که مطمئناً نه سریال می خواهد و نه می تواند به آن ها پاسخ دهد. در عین حال سریال توضیحی می خواهد باشد بر اینکه اگر آینده هم برای ما مشخص بود، چه بسا با اختیار به سمتش می رفتیم و یا با چه هیجان و التهاب و سختی زندگی می گذراندیم. حادثه ای که در سریال در مورد برخورد اتمی نشان داده می شود نمونه واقعی خارجی نیز دارد و آن آزمایشی ست که زیر قسمتی از قاره اروپا در حال رخ دادن است و بنای آن مشخص کردن مکانیسم پیدایش جهان است. شاید سازندگان دارند در مورد عواقب این آزمایش و یا آزمایشات مشابه هم هشدار می دهند.

داستان های زیادی داریم که ظاهراً به حقیقت این ماجرا را برای ما روشن نمی کند که آینده نوشته شده یا به دست خود ما نوشته خواهد شد.. همان جبر و اختیار خودمان.. افراد زیادی هم در این باره اظهار نظر کرده اند که البته هنوز هیچ جمع بندی واضح و عامه پسندی در این باره وجود ندارد. طبق قرآن کریم داستان حضرت خضر (ع) را که می خوانیم می بینم برای آینده بد یک کودک او را می کشد.. یعنی او حتماً بد می شده و راهی دیگر برایش نبوده؟ یعنی اینکه دانستن خداوند از آینده یک نفر راهی دیگر را برای او باقی نمی گذارد؟

با این حال می توان به این مثال ساده هم فکر کرد که مثلاً اگر آینده من معلوم است، آیا هیچ فرقی نمی کند اگر الان بنشینم و هیچ کاری نکنم و اینکه به دنبال کاری بروم؟ همه این هاست که ما را در وسط دوراهی جبر و اختیاری قرار می دهد که یک سوی آن دیدن وراثت و محیط و ... است که از انتخاب آن عاجزیم و در آن سو دیدن اختیاراتی ست که بر انجام کارها داریم و تردید ها و اما و اگر هایمان.. 

داستان فیلم آنقدر اشکال جزئی و گاهی بزرگ دارد که از گفتن آن ها عذر خواهم! (برای مثال بردین حلقه به آن محکمی توسط سایمون عجیب است و نرفتن افراد به افریقا در موقعی که یکی از موارد اصلی مطرح شده در مورد منشا بیهوشی آنجا می نماید نادیده انگاشتن شعور مخاطب است و باید پرسید اصلاً چرا مطرح شد که بعد تا مدتی رها شود؟! و دلیل نرفتن به آن کشور هم ناموجه است چرا که پس از مدتی زمینه رفتن فراهم می شود!). پس از دیدن 8 قسمت به این نتیجه رسیدم که ادامه ندادن این سریال کار درستی بوده! نه به دلیل اینکه سریال خیلی بد است، که در خیلی جاها هم بسیار قوی ظاهر می شود، بلکه به خاطر اینکه حرفی در ادامه فصل یک برای گفتن و ایجاد تعلیق وجود نخواهد داشت! گرچه مشخص نمی شود که مارک در انتهای فیلم چه بر سرش می آید اما... بعد از گذشت چند روز درگیری ذهنی به خودت می گویی: چندان هم مهم نیست.. فیلم آنچه باید می گفت را گفت!

نوشته شده در شنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٩ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak