نقد فیلم

به یاد او که...

The Hurt Locker

 

hurt locker 

 

نویسنده: Mark Boal

کارگردان: Kathryn Bigelow

محصول Grosvenor Park Media در سال 2008

(نمایش عمومی در 2009)

131 دقیقه

جمله فیلم: " وقتی اونجا باشی می فهمی" و "جنگ داروی مخدر است"

جمله فیلم: "لازم نیست یک قهرمان باشی تا این کارو انجام بدی، اما کمک می کنه"

جمله فیلم -از نگاه من-: با حق یا با قدرت؟ مسئله این است

جمله فیلم - از نگاه من-: لورنس عربستان در قامت گنگستر امریکایی

نمره کلی از دید من: 20/16.5

خلاصه:

گروهی از سربازان امریکایی در خلال جنگ عراق سعی دارند با خنثی کردن عملیات تروریستی گروه های ناشناس امنیت را به کشور باز گردانند.


بررسی و نقد:

اول در ترجمه عنوان فیلم باید بگویم که شاید این ترجمه "خنثی گر" هفتمین یا هشتمین ترجمه ای ست که بر فیلم رفته و البته به شخصه ترجمه عناوین را در بسیاری موارد که ابهام برانگیز می شود صحیح نمی دانم و به نظرم بازگرداندن بسیاری مفاهیم از یک زبان با فرهنگ اصطلاحات اختصاصی آن به زبانی دیگر با محدوده واژگانی مخصوص به خود گاهی بسیار سخت یا ناممکن است. علی ناصری در وبلاگ "یادداشت هایی برای فیلمنامه نویسان" به این مطلب اشاره کرده اند که اغلب ترجمه های ارائه شده برای فیلم حاوی بار معنایی و مفهومی فیلم نیستند و ایشان در کنار نام های ارائه شده (قفسه درد، قفسه رنج، گنجه رنج، ضامن، حفاظ بمب و میدان بلا) "تخریب چی" را ارائه کرده که البته به نظر اینجانب بسیار به مفهوم فیلم نزدیک تر است. با این حال بنا به دلایل سلیقه ای و تفکری که درباره تاثیر اسامی در ذهن تماشاگر دارم نام خنثی گر را انتخاب کرده ام.

مدت ها بود که باید این برنده اسکار را می دیدم تا بتوانم به شخصه در مورد انتخاب اعضای آکادمی اسکار نظرم را ابراز کنم اما به دلایل تکراری دیدن این فیلم به تاخیر افتاد. با دیدن فیلم به این نتیجه رسیدم که اسکار بیشتر به قامت Avatar برازنده بود تا فیلم اخیر.

فیلم دو ساعت و 6 دقیقه ای (مفید) Hurt Locker تجلیل و در عین حل نقبی ست به زندگی سربازان در جنگ. اگر بتوانم از این نکته آشکار بگذرم که با آهنگ فیلمنامه در ثنای امریکا نیز بسیار سروده -که نمی توانم!- فیلمی در خور تامل خواهد بود که وجهه ای دیگری به جنگ شناخته شده ما می بخشد؛ وجهه ای که شاید کمی عجیب هم به نظر برسد؛ اعتیاد به جنگ!

جمله تامل برانگیز کریس هجس (روزنامه نگار و تحلیل گر مسائل خاور میانه) در ابتدای فیلم دیده می شود: هجوم نبرد یک اعتیاد قوی و اغلب کشنده است، چرا که جنگ یک ماده مخدر/دارو است. در واقع فیلم باید توضیحی باشد بر این جمله.

زمان فیلم کمی پس از اشغال عراق و سرنگونی صدام است؛ روزهایی که پر بود از بمب گذاری ها و اقدامات غیر انسانی گروهی ناشناس. فیلمبرداری سر دستی ابتدایی فیلم مشابه کارهای ایناریتو است و نحوه آغاز فیلم با یک ربات هدایت شونده توسط انسان که در جستجوی شیئی مجهول است یادآور صحنه های آغاز تایتانیک و نشان دهنده تاثیر پذیری بیگلو از شوهر سابقش. مردم عراق اما چشمشان به دستان و کارهای این گروه خنثی کننده بمب نسبتاً بی ادبی ست که افراد معاند کار گذاشته اند. چرخ انتقال ربات خراب می شود و نشان می دهد که برای خنثی کردن توطئه ها در نهایت این خود انسان است که باید وارد عمل شود. جالب است یکی از این افراد وقتی برای خنثی سازی بمب می رود می گوید: می خوام به این مردم بفهمونم اگه برای ما بمب بگذارن جاده شونو داغون می کنیم! این نوعی توجیه اقدامات امریکا در عراق است و یکی هم نیست بپرسد: خب اصلاً چه کسی به شما گفته بیایید اینجا که برایتان بمب بگذارند؟! در عین حال باید دقت کرد که شاید هدف نویسنده (یادم رفت بگویم که جمله آغازین فیلم از کتابی پر فروش در سال 2002 با عنوان "جنگ نیرویی است که به ما معنا می بخشد" گرفته شده و مارک بوآل نویسنده فیلمنامه هم مدتی در عراق با گروه های خنثی کننده بمب همراه بوده است) نشان دادن احساسات اشتباه سربازان که ناشی از القائات دروغ سیاستمداران کشورشان بوده نیز باشد. در ادامه سرباز می گوید: اینجا ماری جوآنا کم داره!

واحد Bravo جایی است که با چهار نفر از سربازان خبره در خنثی سازی عملیات انتحاری و بمب گذاری افراد مسلح آشنا می شویم. حدود 40 روز به پایان عملیات این گروه و تعویض آنان با گروه جدید مانده است.

دیدن فردی با ظاهر نسبتاً موجّه که تلفن همراهی در دست دارد و از قرار معلوم می خواهد بمب را منفجر کند نشان از این دارد که این سربازان حق دارند به عالم و آدم اطراف این قضیه مشکوک باشند.. حس کنید فضا را که چندین جفت چشم دارند شما را می نگرند و باید حواستان به همه چیز باشد!

جمله یک از سربازان به دیگری جالب است (از بردن نام سربازان چیزی دستگیرمان نمی شود چرا که اصل فیلم نمایاندن روح جمعی و اثر کلی جنگ بر انسان هاست نه شخص)؛ او نام گروهان پیروزی را به گروهان آزادی ترجیح می دهد و درونیاتش را برملا می سازد؛ این ها برای آزادی عراق اینجا هستند یا احساس خوب ناشی از نفسانیت پیروزی و غلبه؟

و البته در جمله یکی از آن ها به دیگری که می گوید: هیچ حا مثل خونه آدم نمی شه رگه های انسانی ماجرا و احساسات واقعی شان را پی می گیریم. با این حال خطاب به یکی دیگر می شنویم که: ترجیح می دم طرفی باشم که تانک دارن! و با این جمله حس پیروزی طلبی (و نه حق طلبی) خود را آشکار می کند.

گربه ای هم که در کادر جای می گیرد و از خیابان رد می شود علیل است.. انگار بدبختی و سیه روزی ریخته بر این سرزمین و حیوانات بی گناه هم از آسیب جنگ در امان نبوده اند (و قطعاً نیز چنین خواهد بود).

بازی های خلال فیلم باور پذیر است اما سخنان نسبتاً بزرگی که گاهی از زبان افراد می شنویم کمی برای آن ها زیادی است و از قالب مستند گونه فیلم بیرون می زند.

ویلیام جیمز اما سرگروهبان جدید است که در اثر مرگ همکار قبلی اش وارد گروه می شود. ظاهراً او یک خنثی کننده بمب حرفه ای ست و این را علاوه بر تعاریفی که در جایی از او می رود (تا کنون 873 بمب خنثی کرده) در خلال کارهایش، به همراه کلکسیونی که از قسمت های مختلف بمب هایی که آن ها را خنثی کرده می بینیم نیز احساس می کنیم.از آن جملات پپروئی هم در موردش به کار می برند که: نه! بدون لباس محافظ نرو و خطرناکه و ...(پپرو را از یک کارتون می شناسم که در آن هر کار سختی را می خواست انجام دهد به او می گفتند: نه پپرو، نرو، این کار خیلی خطرناکه!). در می یابیم که انگار این مخدری که از آن می گفتند انگار همین است که بر تن و روان جیمز اثر کرده و او در نبرد انسانی از خود بی خود است. در خلال این صحبت ها چند کودک را از پنجره خانه ای می بینیم و حس معصومیت این انسان های بی پناه به خوبی القا می شود. اصلاً این نا امنی تقصیر کیست؟ ورود امریکائی ها به عراق؟ اقدامات صدام که باعث ورود آن ها شد؟ خود مردم عراق که این چنین خرابکارانی را در خود جای داده اند؟ واقعاً پاسخ آسانی نیست.

فضای حاکم بر صحنه های خنثی کردن اما بسیار سنگین و نفس گیر است، هر چیزی از این فیلم اگر به مذاقم خوش نیامده باشد اسیر این نفس گیری لحظاتش شدم!

یک تاکسی به طرزی عجیب وارد محوطه خنثی کردن بمب وارد می شود. پرچم عراق در ماشین به نماد میهن پرستی به چشم می خورد. آمدن و بازگشت این ماشین بسیار عجیب و اصرارش بر عبور از آن منطقه غیر طبیعی و غیر قابل باور است. در کنار این، آنجا که مردی در حال فیلمبرداری از منطقه خنثی کردن است و حتی با علائم و هشدار های سربازان هم قدیمی از قدم بر نمی دارد هم هست (این صحنه را نماد این می بینم که انگار عراقی ها امریکائی ها را به بازی گرفته اند و گذاتندشان وسط یک بازی گلادیاتور مانند و می خواهند فیلمشان را بگیرند و بگذارند برای سایت هایی مثل Youtube!). گویی مردم عراق انسان هایی اند با رفتار عجیب و غریب (این عجیب بودن با سکوت حاکم آنان بر فضای کلی فیلم افزایش می یابد) که حرف حساب نمب فهمند و باید به زور سر نیزه (اینجا تهدید با اسلحه) به کاری وادارشان کرد.

آن انفجار ابتدایی فیلم (با آن فیلمبرداری دقیق و حرفه ای) که باعث کشته شدن اولین نفر از گروه شد حالا در خنثی کردن بمب دوم اثر گذار می شود و نفس ها را با تعلیق عمیق تری در خود فرو می برد.

صحنه ای هست که شده پوستر تبلیغاتی فیلم (بالا): وقتی جیمز سر یک سیم را که به یک بمب متصل بوده می کشد، چندین بمب دیگر از زیر خاک سر در می آورند.. صحنه ای طبیعی و در عین حال معنا دار است در خصوص چند وجهی دیدن تمام قضایا و همین که وقتی به همین مسئله جنگ عراق (به طور مثال) نگاه می کنی، چندین و چند عامل در آن نقش داشتند که به سادگی قابل تحلیل نیست.. اما کلید حل این عوامل همه یک Switch یا wire ساده انتهایی است که سر نخ تمام این ها به آن ختم می شود.. اگر آن را بیابی، توطئه خنثی می شود.

جمله جالب دیگری از زبان یکی از سربازان می شنویم که در آن کار های خود را ماموریت نمی داند و از آن ها به عنوان جنگ یاد می کند! چه فرقی هست بین این دو؟ خب ماموریت را برای کسی انجام می دهیم و جنگ می تواند یک رویداد نشات گرفته از درون خودت باشد در مواجهه با عامل خارجی. این از حس عزت نفس است که خود را مامور کسی ندانی اما اینجا مگر جای این حرف هاست؟ قرار است خود وارد عمل شوند؟ بله! نتیجه اش هم شده حوادثی مانند آنچه در فیلم "غیر قابل انتشار" برایان دی پالما که روایتگر حادثه ای واقعی از تجاوز به خانه و عفت یک خانواده عراقی است.

جیمز خطاب به همکارش درباره علت اینگونه بی محابا رفتنش به میدان می گوید: چرا من مثل تامسون نمیرم؟ فرق بین زنده و مرده اون یک گلوله بود. نکته ظریفی ست در بیان صدمات جنگ به افراد که تنها با یک حرکت و یک اشتباه صورت می گیرد؛ خواه از جانب یک گلوله که آسیبش تنها به یک نفر می رسد، خواه با تصمیمات اشتباه یک عده در یک کشور. در صحنه ای دیگر این کار به قمار تشبیه می شود که درست هم هست.. اما قماری که در صورت اشتباه جای برگشت ندارد!

سرباز نشسته و بازی کنسولی اش را بازی می کند که در آن در نقش یک سرباز دارد خون و خونریزی راه می اندازد.. آیا این ها خالی کردن عقده درونی هر روزه نیست؟ اصلاً کودکانی هم چنین بازی هایی را با علاقه بازی می کنند حس درونی و عقده های فروخورده شان را بازنمایی نمی کنند؟ چرا!

سرباز به یک کودک می گوید که نباید سیگار بکشد، خود می دانیم چه کاری بد است و چه کار خوب اما چرا در بدی های آن فرو می رویم؟ احتمالاً اثر همان اعتیاد و اثر مخدری ست که دارد (سیگار در اینجا را بگیرید برای مقایسه با همان جنگی که کریس هجس از آن سخن گفته است).

جالب است که در صحنه ای یکی از امریکائی ها در حالی که با شوخی به ظاهر جدی گونه به سرباز عراقی می گوید به سر وقت بمب برود استیصال نیروهای خودی را در مواجهه با خطراتی که کشورشان را تهدی می کند می بینیم و باید دلیل حضور منطقی امریکائیان را بفهمیم!

پسر بچه ای هست که به سرباز عراقی فیلم می فروشد، خود را بهتر از بکهام می داند و سرباز امریکائی را مثل گانگستر می بیند! مصیبت چه توهم ها که نمی آورد.. سرباز اما سر یک 5 دلاری با کودک شرط می بندد.. این آیا تفریح او برای فرار از موقعیت عذاب آور جنگ است یا قماری ست نبرد مانند در ادامه نبرد اصلی؟ باید از فیلم برداشت دوم را مطرح کرد. در ادامه به کودک می گوید: اگر فیلمت هر مشکلی داشته باشه سرتو با چاقوی کندی می برم! و بعد هم می گوید که شوخی کرده.. اما در دید روانکاوی اصولاً شوخی نداریم و به عقیده روانکاوان (سر دسته شان فروید) هر جمله ای که از دهانت خارج می شود معنایی در پس ضمیر ناخود آگاهت دارد.. باید این را به حس انتقام سرباز امریکایی از این مردم لجوج و طالبان تعبیر کنیم. البته دیدن اینکه در آخر هم کسان دیگری انگار آن کودک (فرقی نمی کند همان باشد یا یک کودک دیگر هرچند برای سرباز امریکایی که به او خو گرفته و شاید هم به خاطر حرفی که به او زده احساس گناه می کند ظاهراً فرق می کند) را می کشند و بدنش را جایگاهی برای قرار دادن بمب می سازند.. شاید مرهمی باشد برای فراموشی جمله سرباز، که بدانیم تهدید می کند اما عملی نمی کند! همان ا...اکبر و لا اله الا ا... روی دیوار با آن بچه شکنجه شده کافی ست برای نشان دادن اینکه جنایت علیه بشریت از کجا منشا می گیرد! بعد هم اسلام ستیزی را منکر می شوند! بعد هم که کودک مرده را از محل خارج می کند و برخورد خوب سربازان با مردم عراق همه از یک میهن پرستی خشک بیگلو و بوآل حکایت دارد.

فرمانده جیمز در جایی به او می گوید (و جیمز در حال تعمیر ترمز ماشینی ست، به این دلیل که به تعمیرکار اطمینان ندارد و این عدم اطمینان به خودی نکته زیبایی در خلال گفت و گوهاست که فردیت در جنگ را نمایش می دهد): "قرار نیست این دوره دوره بدی تو زندگیت باشه" اگر قرار نیست پس قرار است چه باشد؟ دوره خوش گذرانی؟ مگر از جنگ توقعی جز بدی هم می رود؟! و در ادامه می گوید:" می تونه با حال (Fun) باشه" (این جمله خیلی اعصاب خرد کن و در عین حال جدی است) و "جنگ تجربه ایه که برای هر کس یک بار در زندگی اتفاق می افته". جیمز اما سرباز کهنه کاری ست و این جمله را هم جدی نمی گیرد!

همکاران جیمز اما از دست او به ستوه آمده اند و وقتی او برای آوردن دستکش هایش می رود حتی به سرشان می زند که او را منفجر کند! و برای خلاصی از عواقب بعدی می گویند: این دکمه های گاهی اشتباهی عمل می کنند! درگیری های درون گروهی تا کجا ادامه دارد؟ این ها دشمن هم اند یا دشمن مشترکشان؟ در صحنه های دیگری خالی کردن این احساس ها را در نبرد های تن به تن می بینیم و یا وقتی الدریج را دو نفر می ربایند، برای باز پس گیری او بدون توجه به اینکه تیر به کجا اصابت می کند تیراندازی می کنند.. و از قضا به پای الدریج هم می خورد!

حضور کوتاه Ralph Fiennes در فیلم بسیار جالب بود. شاید مشابهش را در هیچ فیلم دیگری ندیده باشید و نبینید! او در لحظاتی کوتاه در صحنه برخورد دو نیروی امریکایی با هم ظاهر می شود و پس از آنکه یکی فراری را برای جایزه 500000 دلاری زنده یا مرده اش می کشد، به دست نیروهای ناشناسی که به این دو گروه حمله می کنند کشته می شود! ایفای نقشی نسبتاً منفی از سوی فیِنس و کشته شدن سریع این بازیگر نام آشنا آب سردی ست بر پیشانی بیننده..خارج شدن از کلیشه های رایج تمام فیلم هاست که فرد مشهورتر بیشتر می ماند.. هشداری ست که: نگاه کن چه راحت آنان که می شناسیشان می میرند.. تلنگری ست بر پیکره ی ما که مرگ را فقط برای همسایه می پنداریم..

و اما کریس که پست مسلسل ماشین قرار گرفته تا می رود در شلیک هایش زیاده روی نکند به ضرب گلوله کشته می شود. معنای القائیش این است که: تا می توانی رگبار گلوله ات را بر سر این آدم ها بی رحم ببار وگرنه کشته می شوی، چراغ سبزی ست به سیاست های امریکا در قبال هزینه های نامحدودش در جنگ عراق و افغانستان و به اصطلاح جنگ با تروریسم.

می خواهند با خشاب جدیدی که از فرد کشته شده برداشته اند دوباره شلیک کنند.. اما خون جلوی گلوله را گرفته و شلیک انجام نمی شود.. انگار جامدات هم می دانند که خون با خون شسته نمی شود (این تناقض گوئی های نویسنده و کارگردان است که اعصاب بیننده را به هم می ریزد! چند وجهی گویی نیست، باور کنید که تناقض است!). به هر حال به زحمت و آب دهان خون را می شویند تا راه باز شود برای کشتار بیشتر.

در خلوت این افراد اما می بینیم از زندگی های نیمه کاره و تباهشان که یکی زن (دوست دختر سابق) داشته و حالا به زور با او در یک خانه زندگی می کند ( و می بینیم که پس از مرگ یکی از همکارانش به دوست دخترش زنگ می زند و انگار کمی به معنای زندگی فکر می کند) و دیگری بمب و حلقه ازدواج را یکی می داند و آن یکی هم که زن و فرزند دارد از آن ها دور است (و در ادامه و انتهای فیلم که ماموریت واحد Bravo) به اتمام می رسد می بینیم که پس از یک خرید کسل کننده در امریکا، جیمز در آرزوی بازگشت سریع به نبرد است و روز شمار زمان اقامتش در عراق دوباره یک سال می شود).

یکی از اشکالات فیلم این است که تنها از دید سربازان امریکایی بیان می شود.. مهاجمان نه روح دارند نه حرفی می زنند و بالطبع منطق هم ندارند! روایت یک طرفه در جایی که شاید ناخودآگاه تفسیر و قضاوتی هم در میان باشد صحیح نیست. در واقع فیلم از نگاهی تنها شاکی و قاضی دارد و متهم در مقامی نیست که از خود دفاع کند. گرچه به ظاهر و به دید اغلب منتقدین این فیلمی در ستایش جنگ و حتی امریکا نیست.. اما چه کنم که به دلایل هیچکس نمی توان قانع شد وقتی عقل چیزی را با تمام وجود می بیند و حس می کند!

در صحنه های نفس گیر درگیری با مهاجمین خاک به چشم است و خون به دیوار.. آبمیوه بعد از کشتن مهاجم هم نوشیدن دارد! گوسفندانی که معطل مانده اند آن طرف تر و سوء استفاده ای که مهاجم از وجود آن ها می برد.. همه نمادند! در این صحنه می بینیم و می فهمیم که هر مشکوکی را باید کشت! پس بسیاری از بمباران های امریکا که به خیال وجود طالبان است و در عوض مردم معمولی می میرند موجه است!

وقتی سرباز به خانه ای می رود تا کودک عراقی را پیدا کند صاحبخانه می گوید از اینکه یک مامور سیا در خانه اوست خوشبخت است (این را از ترس می گوید یا واقعی ست؟) اما زن شجاع این پروفسور که می رسد با قابلمه بر سر این سرباز اسلحه به دست می زند و بیرونش می کند و سرباز هم هیچ نمی گوید (آخی!).

آتشی در وسط یک میدان برپا شده که یادآور جهنمی ست که مهاجمان در آن گرفتار آمده اند. در جایی هم جمله: " منو از این کویر لعنتی ببر بیرون" را می شنویم.

دوش گرفتن با لباس سرباز و شسته شدن خون هایی که بر سر و تن او پاشیده صحنه تاثیر گذاری ست.

مردی که به او بمب بسته اند میاید و تقاضای کمک می کند.. بالاخره او را باور می کنند و به کمکش می روند.. شاید عده ای از بیننده ها در اینجا بگویند: شما که اینقدر از این مارموز ها کلک دیده اید چرا باز گولشان را می خورید؟! اما این بار مرد دارد راست می گوید (و البته با عدم موفقیت در باز کردن قفل و بست ها از بدنش تکه تکه می شود). ایثار جیمز تا لحظه آخر برای نجات جانمرد و سپس اظهار تاسفش از اینکه نتوانسته او را نجات دهد مهر تایید دیگری ست بر تفاسیر من در امریکا محوری فیلم.

سنبرن در لحظاتی از ظاهر خشنش بیرون میاید و می گوید که آماده مردن نیست و حالا بچه هم می خواهد! دارد دست و پا می زند تا به این دنیا بچسبد. ماشین امریکایی ها در این اثنا از میان مردم عراق رد می شود -و با توجه به فداکاری های زیادی که از سربازان امریکایی تا اینجای فیلم دیده ایم- بچه های قدر نشناس عراقی به جای گل به ماشین سنگ می زنند! لورنس عربستان را دارم در شکل جدیدش در قامت گنگستر جوانمرد امریکایی می بینم!

جیمز در خانه اش در امریکا به فرزندش می گوید: " وقتی بزرگ شدی به این نتیجه می رسی که چیزایی که دوست داشتی ارزششو نداشته، همین طور اون چیزایی که واقعاً برات ارزش دارن کمتر می شه.. برای من که فقط یکی مونده" و آن یک چیز چیست؟ نبرد!

 

در حاشیه:

-- فیلم در اردن فیلمبرداری شده

-- اولین بار در فستیوال ونیز، در سال 2008 به نمایش در آمد و در سال 2009 در امریکا به روی پرده سینما ها رفت و بر این اساس در میان نامزدهای اسکار سال 2010 جای گرفت و همان طور که می دانید صاحب جایزه بهترین فیلم، بهترین کارگردانی (بیگلو اولین زنی ست که جایزه بهترین کارگردانی اسکار را می برد)، بهترین فیلمنامه دست اول، بهترین ویرایش صدا، بهترین ادغام صدا و بهترین ویرایش فیلم شد. همچنین در سه رشته بهترین بازیگر مرد، بهترین ترانه دست اول و بهترین فیلمبرداری نیز نامزد دریافت اسکار بود. در چندین و چند جشنواره دیگر نیز جوایز دیگری نصیب این فیلم شده است.

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٤ آبان ،۱۳۸٩ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak