نقد فیلم

به یاد او که...

نقد فیلم Dancer in the Dark

(رقصنده در تاریکی)

 

       dancer in the dark
 
نویسنده و کارگردان: Lars Von Trier
محصول: سال 2000- دانمارک- 139 دقیقه
جمله فیلم: برای دیدن نیازی به چشم نداری
جمله فیلم- از دید من-:  برای رسیدن به آرزوهایت در دنیا تنها باید رؤیا پرداز خوبی باشی
جمله فیلم – از دید من-: زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست، هر کسی نغمه خود خواند و از صحنه رود، صحنه پیوسته به جاست، خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد
نمره کلی من: 20/18

خلاصه داستان:


زنی مهاجرت کرده به امریکا که در آستانه نابینایی ارثی ست برای تامین هزینه عمل فرزندش برای جلوگیری از کور شدن تلاش می کند. او عاشق موسیقی و رقص است. در حین کم شدن تدریجی بینائی، دزدیده شدن پول او باعث ورودش به مسیری دیگر می شود.


نقد فیلم:


بعضی فیلم ها هستند که خودشان بیننده را به دنبال خود می کشند و قشنگ و واضح همه چیز را تعریف می کنند و بعد هم رهایت نمی کنند و نتیجه گیری اخلاقی آخر فیلم را هم نثار می کنند و دفترشان بسته می شود. ممکن است چنین فیلمی در ذهن بماند یا نه.. بعضی فیلم ها اما به ظاهر زحمتی برای همراه کردن بیننده با خود نمی کشند و انگار دارند می گویند: خواستی ببین، خواستی نبین، من حرفم را میزنم! تاثیر اینگونه فیلم ها بر ذهن اما معمولاً طولانی تر است زیرا در یک فرایند انتخاب آگاهانه دیده شده اند. Dancer in the Dark از این نوع فیلم هاست.
شروع فیلم گیج کننده است! فکر می کنی حلقه فیلم خراب شده، یا با فیلمی طرف هستی که خیلی باید عجیب باشد.. تصاویر عجیب و تقریباً بی معنی که بر صفحه نقش می بندند و تغییر می کنند.
سال 1964؛ Selma زنی ست که با فرزندش جین در یدک کش یک زوج زندگی می کند. او مهاجری ست از چک اسلواکی که برای یافتن کار مناسب، جمع کردن هزینه مورد نیاز برای عمل فرزندش و جلوگیری از کور شدن او به امریکا آمده است. حالا او در یک کارخانه تولید سینک کار می کند و دوستش کاترین همراه اوست. کار مثبت نویسنده اینجاست که زندگی او را در قالب سخنان معمول و به صورتی که نماد دیدن یک فیلم باشد بیان نمی کند؛ فیلمبرداری حالت مستند گونه دارد و گرفتن نکات زندگی سلما در لابه لای سخنانش ممکن است. مثلاً ما خود باید بفهمیم او چرا کار شب را انتخاب می کند و چرا به جف که ظاهراً به او علاقه دارد اغلب جواب رد می دهد (و فکر کنیم این کار به دلیل تجارب قبلی شکست خورده اوست یا نمی خواهد کمتر برای پسرش وقت بگذارد) و یا دلیل هدیه دادن دوچرخه به جین از سوی صاحبخانه شان چیست.. او زندگی خود را تنها در لحظات حساس برای همسایه لب به اعتراف گشوده یا زندانبان تعریف می کند و از احساسات خود سخن می گوید.. یا از آنجایی باید بفهمیم که پسر او حاصل یک رابطه اتمام نامشروع است که در گفتن نام خانوادگی جین می ماند.. و یا در انتها و در دادگاه می فهمیم که داستان پدرش دروغ بوده (و به علاقه عمیق او به آلدریج نووی موزیکال ساز مربوط است)..  و جالب اینجاست که این احساسات قابل درک و پذیرفتنی هستند.
خوشبختانه فیلمنامه نویس در دام سیاه نمایی تمام از زندگی سلما برای گرفتن حس بیشتر نیفتاده و به این درک درست رسیده که نمایش یک زندگی واقعی و خاکستری بیشتر به همذات پنداری کمک می کند. بنابر این سلما یک دوست همراه به نام کتی دارد و جف نیز به عنوان گزینه ای برای دوستی با او صادق می نماید و صاحبکار و مسئول اجرای تئاتر او هم برخورد بدی با او ندارند.
حالت شبه مستند فیلم مرز واضحی را با صحنه های موزیکال (فراموش نکنیم که سبک اصلی فیلم موزیکال بوده) فیلم ایجاد می کند و به احتمال زیاد این یک تکنیک به کار رفته از سوی کارگردان برای مرز کشی میان واقعیت خشک دنیا و لطایف رویای انسان بوده است. ساخت موزیک از صدای قطار یا ماشین های کارخانه یا صدای پای زندانبان بسیار زیبا از کار در آمده، هر چند صحنه های رقص موزیکال فیلم ممکن است برای برخی (از جمله خودم) چندان قابل تحمل نباشد.
سلما کم کم دارد بینائی اش را از دست می دهد و این بیماری مزمن که ارثی نیز هست در عینکی بودن پسرش حس می شود و سپس خود او نیز این را اعتراف می کند. در واقع دلیل اصلی بودن او در امریکا نیاز به جراحی و نجات جین است. او در ضمن از دست دادن بینایی در حال از دست دادن انسان های اطرافش نیز هست؛ از جف که از کم بینایی او خبر نداشته تا همسایه ای که از این حالت او در دزدیدن اندوخته اش سوء استفاده می کند تا اخراجش از کارخانه ای که در آن کار می کرده و از دست دادن نقش محبوبش در تئاتری که در حال تمرین آن است. رقص و خواندن در واقع نیاز و علاقه اصلی سلما در کنار فرزندش در زندگی ست، گرچه احساس می کنیم که تلاش او برای نجات فرزند بیشتر به دلیل احساس عذابی ست که از به دنیا آوردن او دارد، در حالی که می دانسته بیماری او ارثی ست.
همسایه او (Bill) اما، با وجود آنکه پلیس است اندوخته او را می دزدد و سلما که برای گزارش دزدی به خانه او می رود (وای به روزی که بگندد نمک!) تازه طلبکار هم می شود و به زنش در مورد سلما دروغ می گوید و سلما که تنها پولش را می خواهد (فراموش نکنیم که شب کاری او برای نجات همین فرد بود تا بتواند مقداری به او قرض بدهد و زیبایی فیلم اینجاست که به طور واقعی خودخواهی قابل لمس و منطقی سلما را در ندادن پول جمع شده برای عمل فرزندش نشان می دهد) با او درگیر می شود و بی اختیار تیری به پای پلیس می خورد و او که در سادگی های خود غرق است، در قبال خواسته دروغ پلیس که از او می خواهد خلاصش کند، چنین می کند! او در عین حال تا به آخر بر سر قول خود که حرف نزدن با همسر این فرد است می ماند و پاکی روح خود را در عمل به بیننده اثبات می کند. صحنه کشته شدن پلیس و کوبیدن شی ئی سنگین بر سر او توسط سلما و سپس تصور فضای رقص با او و زنش تنها نقطه کمتر قابل درک فیلم است. حرف های دادستان در دادگاه آنجاست که از عدالت این دنیا هم به ستوه میایی و این حس با فهمیدن این نکته که او قرار است تنها به دلیل نداشتن بودجه اختیار وکیلی مناسب و با وجود داشتن ادله معتبر برای تخفیف حکم اعدام شود به اوج می رسد. کنایه پذیرش مهاجران و بدرفتاری آن ها با امریکایی ها (که مسلماً با دانستن حقیقت ماجرا معنای عکس دارد و یادمان باشد که این قوی ترین روش تاثیر گذاری برای القای یک واقعیت یا دروغ است) نیز در دادگاه ما را دچار نفرتی عمیق از سیستم روابط جاری فراقانونی می کند. اعدام سلما به شکلی فجیع، همراه با گریه های شدید او (و به درستی نمی فهمیم این به خاطر ترس از مرگ است یا...) که بسیار زیبا بازی شده پیش می رود اما در نهایت در کمال آرامش سلما به خاطر فهمیدن سلامت فرزندش (که البته مهم تر از زندگی خود اوست که این را در خواهشش برای باز پس دادن پول استخدام وکیل برای آزادی خود به پزشک معالج جین مشخص می کند) و خواندن آخرین موسیقی که تنها علاقه شخصی او در زندگی ست به پایان می رسد. صحنه های نهایی رساندن او به محل اجرای حکم اما زیباست، با صدای پای زندانبان موسیقی در ذهن سلما شروع به نواختن می کند و رویاهای زیبای او به تصویر می آیند و یک مرثیه با شکوه و شاد را اجرا می کنند.. در همین حال است که رهایی نهایی را برای این انسان زجر کشیده تصور می کنیم و خواندن نهایی او که این بار در عالم واقع و در پاسخ به همه ناملایمات است را با گوشت خود حس می کنیم.. آهنگی که با خالی شدن زیر پای او به پایان نمی رسد و به مانند فیلم هایی که او با ندیدن آخرشان در ذهن خود جاودانه می کرد، همیشگی می شود و پرده نهایی زندگی او بسته می شود... (با این پرده و ترانه نهایی یاد شعر: "زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست..." می افتم) شادی نهایی او در حقیقت روانشناسی به تصویر کشیده شده ی ذهن انسان است در آرامش روح به خاطر وجدان آسوده از بر جا گذاشتن نیکی.
جمله درج شده بر پوستر فیلم زیباست، در پذیرش انسان های نابینا (که به حق روشن دل نام گرفته اند)، تاکیدی بر برتری چشم دل است و خواهد گفت که دنیا جای زیبایی هم نیست (چنانکه او از جین می خواهد که به مراسم اعدامش نیاید و می گوید: چیز خوبی برای دیدن وجود ندارد) و در نهایت اصراری بر این است که چشم داشتن دلیل دیدن نیست.. چنانکه انسان های زیادی در این فیلم چشم بر حقیقت می بندند.
در فیلم به این نتیجه نا امید کننده می رسی که دنیا جای نابودی رویاهای انسان است؛ کوری نماد جبر خداوندی و دزدیده شدن پول نماد ظلم آدم های دیگر است.. اصلاً انسان خوب برای چه در این دنیا آمده است؟ آیا سخن فرشتگان که به خداوند گفتند چرا چنین موجودی را می آفرینی درست بوده است؟ فیلم جواب روشنی به این جمله نمی دهد.. تلاش سلما برای نجات فرزندش حس شیرینی از امید است و دنیای پست ته تلخی نا امیدی.. و این توئی که باید بر اساس جهان بینی ات فضای غالب را درک کنی.

در حاشیه:
- قسمت های موزیکال فیلم با بیش از 100 دوربین دیجیتال فیلمبرداری شده است.
- Bjork بازیگر نقش اول فیلم برنده جایزه بهترین بازیگر نقش اول زن در فستیوال فیلم کن سال 2000، Bodil award، sEdda award، European film awards و نامزد همین عنوان در Golden Globe شد. ظاهراً او در پی تغییر انتهای فیلمنامه به پایانی خوش تر بوده است.
- آهنگ I've seen it all در مراسم اسکار نامزد دریافت بهترین ترانه شد.
- فیلم برنده جایزه بهترین فیلم در آکادمی ژاپن و جایزه Goya، بهترین فیلم خارجی Independent Spirit Awards و برنده نخل طلای فستیوال کن برای بهترین کارگردانی شد.
- نظر منتقدان درباره فیلم از متناقض ترین موارد بوده است.. برای مثال منتقدی به آن درجه پنج ستاره (نمره کامل) و منتقدی دیگر به آن نمره صفر داده است! جمله مجله گاردین در این باره جالب است: " یکی از بدترین فیلم ها، از بدترین کارهای هنری و احتمالاً یک از بدترین های تاریخ عالم (!!)". با این حال راجر ایبرت (از مشهورترین منتقدان سینما و شاید مشهورترین آن ها) درباره فیلم گفته است: " این –فیلم- دیوار عادت های محصور کننده بسیاری از فیلم ها را می شکند...این –فیلم- یک حرکت شجاعانه و بی پرواست". به هر حال نمره میانگین فیلم 68 درصد بوده است.
- فروش فیلم حدود 40 میلیون دلار بوده است (در برابر بودجه حدود 17 میلیون دلاری). 

نوشته شده در شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩ساعت ٤:٥٥ ‎ب.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak