نقد فیلم

القاء

نویسنده و کارگردان: Christopher Nolan

محصول: شرکت برادران وارنر، 2010، 142 دقیقه

جمله فیلم: "ذهن تو صحنه جنایت است"

جمله فیلم -از دید من-: مرز میان واقعیت و رؤیا کجاست؟

جمله فیلم -از دید من-: "مردم خوابند، وقتی بمیرند بیدار می شوند" (پیامبر اکرم صلوات ا... علیه)

 

نمره کلی فیلم از نظر من: ٢٠/١٨

 

خلاصه: دام کاب (لئوناردو دی کاپریو) به همراه همکارش اجیر افرادی ست تا در ذهن برخی نفوذ کند و افکار یا ایده های ارزشمند آنان را بدزدد. در این حین اسیر طعمه ای باهوش (سایتو)  و اجیر او می شود. این بار قرار است به جای دزدیدن ایده، ایده ای را در ذهن رقیب این فرد القا کند.


مقدمه:

اول باید بگویم که به طرزی جالب در زیر نویس فیلم و حتی در مجلات معتبر نام فیلم به اشتباه "سرآغاز" یا کلماتی مشابه این ترجمه شده که درست آن "القاء" است. اگر در متن فیلم هم کلمه ای جز این بگذارید بی معنی می شود.

 

بررسی کامل و نقد فیلم:

با امواج خروشان آغاز می شود.. انسانی که در سطح آب با صورت به زمین افتاده و با حیرت و ترس سر بر می دارد.. گویا انسان معاصر است در مواجهه با ناشناخته هایش.. شروع خوبی ست و گریم موقعیتی دی کاپریو از نوادر سینماست که بسیار طبیعی از کار در آمده! تصویری منحصر به فرد از فرزندان Cobb (که در آینده باز هم تکرار می شوند) از جلوی چشمانش رد می شوند و صدای نامفهومی به زبان ژاپنی. Saito پیر را می بینیم که در برزخ زمانی گرفتار است. همراه کاب تنها یک اسلحه و یک فرفره است (بعداً می فهمیم که این فرفره چه وسیله جالبی است!) اینجا مرحله پنجم خواب و همان مکانی ست که در انتها خواهیم فهمید کجاست و به لحاظ زمانی آنقدر عمیق و بی انتهاست که به آن برزخ (Limbo) می گویند. سایتو می گوید که کاب را به خاطر می آورد وقتی بار دیگری او را در اینجا دیده بوده است. می گوید: اومدی اینجا که منو بکشی؟ سپس تفنگی را بر می دارد و ما نمی بینیم که با آن چه می کند.. (در انتها باید بفهمیم که با این تفنگ خود و کاب را کشته و به زمان معمول برگشته اند).
می فهمیم که فیلم در جریانی سر به ته شروع نشده و ظاهراً در اواسط یا انتهای کار هستیم.. در این مرحله اما تشخیص جایگاه این سکانس ها ساده نیست.
می رویم به مرحله سوم خواب سایتو، جایی که چند وقت پیش (با مقیاس زمانی Reality) سایتو با کاب دیدار کرده. کاب درباره فکر و به طور دقیق تر ایده صحبت می کند: ایده انعطاف پذیرترین و واگیردارترین موجود است و چسبنده ترین چیزها؛ ایده ای که خوب شکل گرفته و کاملاً درک شده باشد.. اشاره ای به تعصب انسان ها بعد از باور به چیزی. می گوید اما تنها در خواب می توان ایده ها را دزدید (یا تغییر داد). او آمده تا ذهن سایتو را در برابر دزدی ایده هایش محافظت کند و می گوید که خودش ماهرترین استخراج کننده ایده است! جالب است اگر توجه کنیم سایتو را در همان مکانی می بینیم که در صحنه های قبل دیده بودیم (در اینجا ممکن است فکر کنیم سایتو پیر شده و کاب جوان باقی مانده و ذهنمان برود به سمت اینکه حالا باید بفهمم او با ذهن سایتو چه کرده که پیر تر شده؟.. با این حال این افکار کاملاً اشتباه است!). در ادامه می فهمیم که ذهن او در مرحله پنجم خوابش هم همان مکان را بازسازی کرده است. حالا می رسیم به مرحله دوم خواب و کاب را در خواب می بینیم.
کاب اما درگیر خاطره های خود است و در خواب هایش از دست آن ها رها نمی شود.. شاید هم خود نمی خواهد رها شود (صحبت هایش با Ariadne را در ادامه خواهیم دید که Mallorie یا به طور مخفف Mal را به دلیل عذاب وجدانش در ذهن خود زندانی کرده). از اشکالاتی که ظاهراً به فیلم وارد است این که برخی تصاویر موجود از مال در گذشته وجود نداشته.. خب می توانگفت که همه ما در خواب چیزهایی از دیگران می بینیم که لزوماً ربطی به خاطرات ما ندارند. با این حال باز می توان گفت پس چرا کاب تنها تصاویری تکراری از فرزندانش را می بیند؟ می توان به این پرسش چنین پاسخ داد که: ذهن انسان در پی جبران ماجراها یا واکاویدن آن چیزی ست که اتفاق افتاده. کاب در پی جبران کرده خود در قبال مال است و نه بچه هایش.. او تنها می خواهد به آن ها برگردد و نزدیک ترین تصویری که او از آن ها به خاطر می آورد همان تصویر از پشت است.. تصویری که در تکرارش تاثیری بیشتر خواهد داشت. به جز این، فیلم قصد دارد حساب روح رها شده را از آنکه اسیر تن است جدا سازد؛ مال اکنون رهاست و در دنیای به قول خودش واقعی دارد به خیال کاب می آید و می رود اما فرزندان کاب هنوز زنده اند و توانایی حرکت در قلمرو خواب را به دلیل نداشتن مهارت ندارند، علاوه بر اینکه کاب در قبال آن ها احساس عذاب وجدان نیز ندارد.
مال در ذهن کاب مایه خیانت است و در اوایل فیلم در ابتدا از روی صندلی که کاب خود را به پایه آن بسته بلند می شود که موجب سر خوردن کاب به پایین تر از ارتفاع مورد نظر می شود و در ادامه هم با سایتو همکاری می کند تا کاب لو رود.. پرسش اینجاست که چرا؟ کاب در قبال او احساس عذاب وجدان می کند و خودکشی مال را نتیجه القای ایده خود در ذهن او می داند. در عین حال مال همسری وفادار بوده. کاب از خیانت مال می ترسد چون می داند به وعده اش را در قبال او انجام نداده و به او در دنیای دیگر (به قول مال دنیای واقعی) نپیوسته.. هر آن منتظر اینست که مال او را بیابد و به هر طریقی که شده به دنیای دیگرش ببرد.
در این مرحله با دستگیری و تهدید همکار کاب (آرتور) او مجبور به تسلیم می شود. اولین نکته را اینجا مال می گوید: درد را در خواب به طور ادامه دار حس می کنیم اما مردن منجر به از خواب بیدار شدنمان می شود. دقت کرده اید که هیچوقت در خواب نمی میرید؟! نکته جالبی ست! آرتور که بیدار می شود صحنه برای دیگران هم آشفته می شود (خواب آرتور است به دلیل تزئینات محل و می فهمیم که دهن هر کس فضا را آن طور که خود می خواهد می آراید). واقعاً در خواب هم چنین صحنه های واقعی را می بینیم. تنها فرق فیلم با احساس واقعی ما اینست که فیلم فقط می گوید حس ها در خواب واقعی ترند ولی ما قادر به درک آن در فیلم نیستیم! همه بیدار می شوند و سایتو باز از روی جنس قالیچه می فهمد که در خواب دیگری هستند (نش؛ همکار دیگر کاب). نزدیک شدن مردم وحشی هم نشانه زمان بیداری است. این مفهوم در مفهوم بودن زندگی را عجب خوب به تصویر کشیده اند!
کاب با فرزندانش به صورت تلفنی صحبت می کند. تصویر ذهنی او از آن ها همانی ست که در آخرین دیدار نیمه کاره دیده.. او شبه فرفره ای دارد که می فهمیم برای تشخصی دنیای واقعی یا درگیر بودن در خواب دیگری از آن استفاده می کند. اگر در خواب دیگری باشی فرفره نمی ایستد زیرا مقیاس زمان طولانی تر است و به حدی نمی رسد که زمان سقوطش فرا برسد (Totem؛ از نامی قدیمی که نماد مورد پرستش و مقدس بوده گرفته شده و زیگموند فروید -که فیلم اشاره ناقصی هم به او دارد- کتابی دارد به نام "توتم و تابو" که البته با مفهوم توتم فیلم فاصله دارد).
سایتو نش را دستگیر کرده و اطلاعات مربوط به کاب را به دست آورده و حالا از او می خواهد که به ذهن برود و اطلاعات جدیدی را در ذهن او قرار دهد (لبخند سایتو در قطار هم نشانه ای بود از رضایت کار کاب و امید به پروژه ای که در آینده به او محول خواهد کرد). در اینجا برای اولین بار واژه Inception را از زبان سایتو می شنویم که البته به نادرستی در زیرنویس فیلم آغاز ترجمه شده بود (و البته متاسفانه اشتباهات دیگری نیز در سراسر فیلم در ترجمه به چشم می خورد). آرتور می گوید که این امکان ندارد چون ذهن می تواند منشا پیدایش افکار را پیدا کند و الهام واقعی قابل جعل کردن نیست (نکته سوم درباره خواب- اصلاً فرض کنید فیلمی آموزشی درباره خواب؛ این پدیده کمتر شناخته شده و مرموز می بینیم). نکته جالبی درباره الهام گفته می شود که به نوعی می تواند رد تمام نظریات درباره از خود بودن قرآن و سایر الهامات آسمانی به پیامبران است (شاید بگوئید خب من هم اگر ادعا کنم چه؟ خب مسئله این است که اگر راست بگوئید حتماً همین طور است اما مسئله این است که تمامی پیامبران در جامعه شان به راست گو ترین افراد مشهور بوده اند). با این حال کاب این مسئله را قبول ندارد! (و دلیلش این است که قبلاً این کار را روی همسرش امتحان کرده) و اینجاست که فیلم می خواهد برسد به رد مورد قبلی و اثبات این مسئله که بله! خیلی از ایده ها و دانسته ها در حقیقت یک توهم است! توهمی که یا خودت به دروغ به خودت باورانده ای (و حالا هم نمی دانی که دروغ است!) و یا کس دیگری در ذهن تو به نحوی آن را گذاشته که نمی توانی تصور کنی! درباره این مسئله در فیلم می توان کتاب نوشت! آنقدر جای بحث دارد که مجال آن در چند جمله و چندین پاراگراف ممکن نیست.. فعلاً هم قصد بررسی بیشتر آن را نداریم.. سایتو مسئله برگشت به امریکا و پیش فرزندانش را برای کاب مطرح می کند و وقتی کاب می گوید امکان ندارد او مسئله القا را هم ردیف آن می شمرد؛ غیر ممکنی وجود ندارد! سایتو در اینجا یک موقعیت تهدیدی را هم به کاب گوشزد می کند: می خواهی پیرمردی بشی که در تنهایی منتظره بمیره؟ و جالب است اگر وضعیت او در انتهای فیلم (که در ابتدا هم دیدیم) را به خاطر بیاوریم!
به پاریس می روند؛ برای پیدا کردن طراحی دیگر (به جای نش). در پاریس او به دیدن پدرش می رود. می فهمیم که او از امریکا به دلیلی فراری است.. از پدرش می خواهد تا هدایایی را برای فرزندانش ببرد. می فهمیم که پدر کاب به او یاد داده تا ذهن مردم را هدایت کند.. اما پدر می گوید: من یادت ندادم که دزدی کنی! (مثال همان شمشیر دو لبه است). جمله جالبی از کاب در مورد شاگردی که از پدرش می خواهد می شنویم: می گوید: به قول خودت این فرصتیه تا مدینه فاضله ای که هرگز وجود نداشته رو بسازیم! چیزایی که هرگز در دنیای واقعی وجود ندارن.. خب آیا دنیای بی عیب تنها در خواب قابل حصول است؟ فیلم در نهایت خواهد گفت که آن برزخی که از آن صحبت می شود در واقع مرحله ای بسیار درونی از ذهن ماست که خود آن را می سازیم و با هر چه کرده ایم باقی خواهیم ماند. این ایده را دوست دارم.. با این حال اگر به آیات قرآن معتقد باشی این مسئله تنها به مسئله روحانی اشاره دارد و رستاخیز جسمانی را نفی می کند.
می فهمیم که چرا خود کاب دنیای خوابش را طراحی نمی کند.. همسرش (و در حقیقت ذهن خود او که درگیر مال است) به او اجازه نمی دهد. او با آریادنی (با بازی تقریباً خنثی الن پیج که می توانست هر بازیگر نابلد تر دیگری هم باشد) آشنا می شود و به جای مصاحبه برای او یک آزمون عملی طراحی می کند..آزمونی دقیقاً مرتبط با حرفه آینده او.
با واقعیت دیگری درباره خواب آشنا می شویم (شماره 4): ما فقط از قابلیت های واقعی یک بخش از مغز (در فیلم به اشتباه یک نیمه ترجمه شده که بسیار بیشتر از حد منظور فیلم است!) استفاده می کنیم که مربوط به زمانیه که بیدار هستیم، در خواب ما تقریباً هر کاری می تونیم انجام بدیم. شماره 5: ما در خواب تقریباً به طور همزمان در حال مشاهده و خلق دنیای اطرافمون هستیم.. تازه به قدری خوب این کار رو انجام می دیم که خودمون نمی توتیم بفهمیم چه چیزی داره اتفاق میفته! قرار است افراد را به دنیای طراحی شده توسط آریادنی وارد کنند.. وارد شدگان هم آن فضا را با ناخودآگاه خودشان درک می کنند (شماره 6) و برای آن ها هم تا وقتی خواب هستند تفاوت واقعیت و ساختگی ممکن نیست و تنها بعد از از خواب بیدار شدن فرق خواب و واقعیت مشخص می شود؛ در خواب نمی دانیم که از کجا آمدیم و الان دقیقاً در کجا هستیم! (شماره 7). درد در خواب هم اینجا به مانند درد تیر خوردن آرتور در ابتدای فیلم مطرح می شود. آرتور می گوید که این کار جزئی از برنامه تمرینی ارتش برای آمادگی برای تیراندازی بوده است. کاب 5 دقیقه دیگر وقت می خواهد و آریادنی که از فهمیدن مدت زمان حرف زدنش با کاب تعجب کرده می فهمد که (شماره 8) در خواب عملکرد مغز سریع تر است و بنابراین احساس می کنیم زمان بیشتری سپری شده (5 دقیقه در دنیای واقعی معادل یک ساعت در خواب؛ یعنی 20 برابر). این نحوه خوابیدن افراد در فیلم ما را یاد ماتریکس می اندازد (تنها فرقش این است که سوکت اتصال به پشت سر وجود ندارد!). دوباره برای آموزش و شنیدن درس های بیشتر درباره خواب و ضمیر ناخودآگاه به خواب کابمی روند: تصاویر اطراف و افراد جزئی از ضمیر ناخودآگاه کاب هستند (اینجا ابته پاریس است) (حالا می فهمیم که چرا او مال را دائماً در خواب هایش می بیند و مهم تر اینکه به دلیل خواب های خودمان پی می بریم!). شماره 9: در خواب با ضمیر ناخود آگاه افراد حرف می زنند و چیزهایی را از او می گیرند (یا به او می دهند).. این به نوعی همان روش "هیپنوتیزم" یا خواب مصنوعی است که برخی روانشناسان برای درمان افراد از آن استفاده می کنند. حالا چطور اطلاعات دزدیده می شوند؟ با دستیابی به محلی مثل بانک که ذهن اطلاعاتی که می خواهد از آن ها حفاظت کند در آنجا نگهداری می کند. آریادنی نکته جالبی را می گوید: (شماره 10): انگار خواب بیش از دیدن در مورد احساس کردن است (چیزی که شاید خود ما هم تا به حال کمتر به آن فکر کرده بودیم). شماره 11: در خواب قوانین فیزیکی قابل تغییر هستند. شماره 12: ایجاد تغییر در تصاویر ذهن ناخودآگاه شخص دیگر باعث فهم ایجاد تغییر و دریافتن قرار گرفتن در موقعیت غیر واقعی می شود (افراد موجود در ذهن کاب به خاطر تغییرات فضایی به آریادنی حمله می کنند.. درست مثل سیستم ایمنی بدن انسان در مواجهه با عامل خارجی). کاب یا هر فرد دیگری نمی تواند به راحتی (مخصوصاً در خواب) ضمیر ناخودآگاهش را کنترل کند (شماره 13). در واقع در موضوعی به نام روانکاوی افراد قرار است یاد بگیرند که بر این ناخودآگاه افسار گسیخته و مهار نشدنی چیره شوند. آریادنی کار جالب می کند: دو آیینه را در مقابل کاب قرار می دهد تا بینهایت تصویر از او بسازد.. ایده ای که انگار برای کاب هم جدید و جالب توجه است. شاید ایده خواب در خواب از اینجا به ذهنش می رسد..
کاب دوباره مال را می بیند.. به آریادنی می گوید هیچوقت از خاطراتت برای ساختن مکان استفاده نکن، همیشه جاهای جدید را تصور کن و بساز.. کل خاطره را به طور دقیق بازسازی نکن.. چرا؟ چون اینطوری می فهمی که در واقعیتی یا در رویا.. البته این برای امثال کاب که مال را می بینند و می دانند که او مرده اتفاق می افتد. درک این مسئله برای امثال ما راحت نیست.. مثلاً دیدن خوابِ یک درگذشته.. آیا می فهمیم که او مرده و اکنون در خواب هستیم؟ معمولاً خیر! گلبول های سفید به آریادنی حمله می کنند و او را در خواب کاب می کشند..
آرتور برای آریادنی توضیح می دهد که باید شی ئی منحصر به فرد برای خود داشته باشد که بتواند دنیای واقع را از دنیای خواب تشخیص دهد.آریادنی که حسابی ترسیده می رود..کاب می گوید که باز خواهد گشت..چون چیزی مثل این کار برای او نخواهد بود (درست مثل بیینده که به همین دلیل محو فیلم است).
کاب به یک جاعل حرفه ای نیاز دارد و به  همین دلیل به دنبال فردی به نامEames به مومباسا (بندرى درجنوب شرقی کنیا) می رود. ایمز برای کاب می گوید که باید از رابطه پدر و پسری رابرت فیشر (فرد مورد نظر سایتو) استفاده کند (اشاره دیگری به تئوری های فروید که عامل بسیاری از مشکلات در افراد را رابطه پدر-پسری می داند). همچنین به او می گوید که به یک شیمی دان احتیاج دارد و یوسف را معرفی می کند. ایمز یک بار در امر القا تلاش کرده اما به دلیل عدم  زیرکی کامل در اجرای دقیق نقشه موفق به انجام آن نشده است (چنانکه سایتو نیز به دلیل برخی اشکالات جزئی در کار طراحی موفق به شناسایی کار کاب شده بود).
آریادنی باز می گردد و این را به دلیل زیبایی کارش در خلقی محض می داند. آرتور به او چند حقه یاد می دهد: اشیاء متناقض؛ راه پله هایی که به جایی نمی رسند.. چرا؟ تا در مراحل خواب دیرتر گرفتار عواملی که احتمالاً به دنبال آن ها خواهند بود (همان گلبول های سفید) شوند. آریادنی می گوید که انگار ذهن من مودب تر است! آرتور می گوید: هیچکس دوست ندارد که کسی در ذهنش شلوغ کاری کند. حالا چرا کاب دیگر مکان سازی نمی کند؟ آرتور فکر می کند که این به خاطر زن اوست.. زنی که اکنون مرده و به قول آرتور زنی دوست داشتنی نیز بوده است! سوالی که برای بیننده پیش میاید این است که: چگونه زن خوبی بوده و کاب اینقدر از دیدن او می هراسد و مال اینقدر در خواب به او خیانت می کند؟ یا آرتور اشتباه می کند یا کاب دروغ گفته است..اما هیچکدام از این فرض ها درست نیست! می فهمیم که مال باعث کشف وسیله "توتم" برای درک خواب از غیر خواب شده است.
کاب پیش یوسف می رود و فرضیه خواب سه مرحله را مطرح می کند. باید ماده ای بسیار خواب آور (البته واژه Sedative را به کار می برد که به طور علمی به معنای آرامبخش است و برای خواب آور واژه Hypnotic صحیح است). یوسف چند نفر را به کاب و همراهانش نشان می دهد که روزها به آنجا میایند تا به خواب روند اما به قول پیرمردی که آنجاست، آن ها برای بیدار شدن به آنجا میایند تا احتمالاً دنیای مورد علاقه شان را در خواب ببینند.. و می گوید: شما کی هستید که بگوئید واقعیت چیست؟ (واقعاً هم مگر می توان به راحتی گفت؟.. اصلاً انسان به این موضوع مشخص نبودن حقیقت در برابر واقعیت علاقه ای ذاتی دارد) بی اختیار یاد سخن پیامبر می افتم: مردم خوابند، وقتی که مردند بیدار می شوند، با توجه به این جمله حرف پیرمرد سخن درستی است!
ظاهراً و بر اساس شایعات رابطه پیچیده ای بین رابرت فیشر و موریس (پدرش) برقرار است و از قرار معلوم باز هم رقابت سایتو با خانواده فیشر بر سر قدرت و البته انرژی ست (فیلم های امروزی به این مسئله که مسئله ای واقعی هم هست بسیار اشاره می کنند.. آخرینش شاید Avatar بود). ایمز متوجه می شود که بروانینگ (وکیل شخصی موریس) با مرگ او قدرت بیشتری خواهد یافت و در واقع همه کاره شرکت می شود. ایمز که جاعلی حرفه ای ست می خواهد در خواب رابرت نقش براونینگ را برای رابرت بازی کند و به او چیزهایی را القا کند و در ادامه و در مرحله بعدی خواب (مرحله سوم، یادتان اگر باشد در ابتدای فیلم کاب داشت یک خواب دو مرحله را برای سایتو اجرا می کرد) رابرت فکر می کند که خودش دارد به خودش موضوعی را القا می کند و در واقع منشا این القا را غیر خودی نمی داند و پس از بازگشت به دنیای واقع به آن عمل خواهد کرد! این همان قدرت القای ناخودآگاه انسان است که توسط فروید بیان شده است. (به شخصه و طی تفکرات به این نتیجه رسیده بودم که انسان برای رسیدن به نهایت ضمیر خود سه مرحله را پیش رو دارد!).
آریادنی توضیح می دهد که برای هر مرحله چه چیزهایی را تعبیه کرده است؛ برای مرحله اول یک بیمارستان تا رابرت پدرش را در آنجا داشته باشد.. کاب می خواهد که جزئیات مسیر را به او نگوید (در واقع از ورود مال به قضیه و خراب شدن نقشه می ترسد، هر چه را او بداند، مال هم می داند). او برای آریادنی توضیح می دهد که در امریکا فکر می کنند که او مال را کشته. یکی از اشکالات فیلم اعتماد بیش از حد و زودهنگام کاب به آریادنی ست که فقط با همشغلی این دو و یا لزوم بازگویی نکاتی برای بیننده قابل توجیه است. جمله جالبی را از زبان کاب می شنویم که حسابی از آن لذت بردم: "متشکرم که نپرسیدی آیا این کارو کردم یا نه".
کاب برای گروه توضیح می دهد که برای القای پاشیدن موسسه گسترده فیشر ها به رابرت باید این ایده را در عمق ناخودآگاه او قرار دهند و می گوید که ناخودآگاه انسان با احساسات (و نه دلیل منطقی) انگیخته می شود. بنابراین بایستی این ایده را به نوعی احساس ترجمه کنند و به خورد رابرت بدهند (همان کاری که دنیای رسانه امروز برای ایجاد عقاید راسخ در افراد انجام می دهد.. مقایسه کنید این را با آنچه ما در عاشورا برای حسین (ع) انجام می دهیم و اینکه دائماً از ما خواسته می شود تا به جای احساس صرف به تعقل بپردازیم و نگاه کنید به سخن مداوم خداوند در قرآن که انسان را به تعقل فرا می خواند). مدرکی دیده می شود که در آن به جنگ میان پدر و پسر (فیشرها) اشاره شده (دعوایی در رستورانی در سیدنی).. شاید پرت کردن عکس پدر و پسر در قسمت قبلی فیلم توسط موریس نشان از همین جنگ باشد. ایمز می پرسد آیا ایده از هم پاشیدن شرکت می تواند برای رابرت به معنای نوعی تلافی باشد؟ کاب جواب منفی می دهد: احساسات مثبت همواره بر احساسات منفی غلبه خواهند کرد، ما همواره از ته دل خواهان آشتی کردن و پالایش روانی هستیم (شماره). بنابراین ما به احساسات مثبت رابرت در تمام موارد نیاز داریم. آرتور و ایمز درگیر بحث اختصاصی بودن ایده می گویند که کاب می گوید: القا به اختصاصی بودن ربطی ندارد.. باید با آنچه خواهیم دید برخورد کنیم (این هم همان معنای اختصاصی بودن را می داد!).
قرار است در مرحله اول رابطه رابرت با پدرش را بازگشایی کنند و به او بقبولانند که پا جای پدرش نگذارد و راه خود را برود. در مرحله بعد بایستی ایده "ساختن چیزی به شخصه" را به او القا کنند و در مرحله پایین تر (آخرین مرحله) تیر آخر: "پدرم نمی خواهد که مثل او باشم".
آرتور می گوید که با وجود سه مرحله ای شدن خواب، شکستن آن هم آسان تر خواهد بود اما یوسف می گوید که با آرامبخشی (منظور همان خواب آوری ست) حل می شود! به قول او این ماده شیمیایی می تواند باعث شود که اتصال خوبی بین رویای افراد مختلف ایجاد شود (این قسمت ماجرا را کاملاً خیال پردازانه بدانید.. لا اقل برای زمان حال!). مشخص می شود که در مراحل بعدی مغز سریع تر کار می کند و زمان نیز کند تر خواهد گذشت (عملکرد مغز در خواب 20 برابر زمان بیداری است و خواب در خواب دیدن موجب ترکیب این حالت ها و به نوعی تشدید (اثر سینرژیستی) می شود. یعنی 10 ساعت ضربدر 20! یعنی در مرحله اول برای ده ساعت زمان حاضر معادل یک هفته خواهیم داشت، در مرحله دوم 6 ماه و در مرحله سوم 10 سال! (در اینجا می رسیم به مسئله نسبیت انیشتین و مفهوم عمیق 6 دوره ای که در قرآن برای خلق آسمان ها و زمین ذکر شده است) (یوم در عربی همه به معنای روز و هم به معنای دوره است). تصور کنید اگر این مسئله درست باشد.. برای کسانی که سال ها در حالت کما هستند چند سال می گذرد؟! در اینجا شاهد یک نقطه ضعف دیگر برای فیلم هستیم: آرتور سوال می کند که برای بازگشت به دنیای واقع چه راه حلی داری؟ امیدوارم بهتر از شلیک به سر باشد (اشاره به سکانس های ابتدایی فیلم).. کاب می گوید: یک ضربه.. و ایمز به آریادنی نشان می دهد که ضربه یعنی چه! ما در ابتدای فیلم دیده بودیم که آرتور برای بیدار کردن کاب از همین روش استفاده می کند.. جالب و اشتباه است که اینجا ایمز باید همین مسئله را به خود او گوشزد کند! یوسف می گوید که دارو طوری به کار گرفته شده که روی گوش داخلی اثر نکند (عجب!) و اثر سقوط یا واژگون شدن قابل اجرا باشد. قرار است ضربه ای منطبق بر هر سه مرحله به وسیله موسیقی به آن ها وارد شود. قرار است از پرواز سیدنی به لس آنجلس رابرت که حدود ده ساعت طول می کشد و رابرت هر دو هفته با آن پرواز دارد استفاده کنند.
شب هنگام آریادنی بی اجازه به خواب کاب وارد می شود و قضایای خصوصی او با مال را می بیند. کاب در هتلی ست که آخرین بار با مال قرار داشته. مال از کاب می خواهد که به آنچه باید .. به رویای همیشه با هم بزرگ شدن (و پیر شدن) عمل کند. مال آریادنی را می بیند (اگر صدای تلویزیونتان بلند باشد با صدایی که در اینجا وارد می شود و طرز نگاه مال تکان سختی می خورید!). کاب از دیدن آریادنی متعجب و ناراحت می شود. به طبقه بالاتری از رویاهای شخصی کاب می روند.. کنار دریا و مال و فرزندانشان.. آریادنی می پرسد: چرا با خودت اینچنین می کنی؟ کاب می گوید: این تنها راهیه که همچنان می تونم خواب ببینیم (همان جوابی که در پاسخ به چرایی خواب آن جهان سومی ها داده بود- می گویند دلیل هر کار را برای هر کس که بگویی در واقع به دلایل خودت اشاره کرده ای). چرا اینقدر خواب دیدن برای کاب اهمیت دارد؟ چون در خواب هنوز با هم هستند.. این شاید دلیلی بر خواب دیدن کسانی باشد که بعد از مرگ عزیزی او را به خواب می بینند.. آریادنی می فهمد که این ها علاوه بر خواب خاطرات کاب نیز هستند (خب در خواب هم ما تصاویر دیده شده مان را به نوعی بازسازی می کنیم). آریادنی به کاب می گوید: این ها فقط خواب و رویا نیست، خاطره ست. مگه خودت نگفتی از خاطراتمون استفاده نکنیم؟ کاب: اینا خاطراتین که باید تغییرشون بدم، درعین حال کاب می گه که لحظاتی که پشت به بچه هام کردم و رفتم لحظاتی ان که نمی تونم تغییرش بدم! آریادنی برای فضولی هم که شده (! و برای فهم بیننده از ماجرای کاب) به آسانسور مراحل مخفی کردن خاطرات کاب می رود و در مرحله ای پایین تر ترن را می بیند و در خصوصی ترین (پایین ترین) محل دفن شده خاطرات کاب (آریادنی به کاب می گوید که تو مال را در ذهنت زندانی کرده ای) به هتلی می رود که در آن کاب آخرین بار مال را زنده دیده. مال برای آریادنی معما طرح می کند: فرض کن منتظر یک ترنی، ترنی که نمی دونی به کجا خواهد رفت.. چطور می تونه برات مهم نباشه که به کجا میره؟ کاب می رسد: وقتی بدونی با هم خواهید بود. مال هیجانی و عصبانی می شود و به سمت آن دو حمله می کند: مگه تو قول ندادی با هم خواهیم بود؟ کاب می گوید که باز می گردد.. کی؟ لابد وقت مرگ! آیا مال فکر می کند آریادنی قرار است رابطه ای با کاب داشته باشد و باعث وابستگی اش به دنیا شده که از او متنفر است؟ معلوم نیست اما به نظر می رسد چنین باشد.
از خواب بیدار می شوند و کاب به طرز مسخره ای –با یک تهدید ساده- قبول می کند که آریادنی هم با آن ها به سفر بیاید. چه جالب است که سایتو قول می دهد با یک تلفن ورود کاب به امریکا را قانونی کند! همه جا پول انگار قانون را زیر پا می گذارد!
می رویم به هواپیما..داروی بیهوش کننده در آب و بیهوشی.. نکته نیمه مسخره دیگر: دلیلی نبود کاب با پنهان کاری ماده خواب آور را در آب رابرت بریزد وقتی زن به ظاهر مهماندار همدست آن ها بود!


مرحله اول خواب:

در شهری بارانی. یوسف از دستشویی می آید! (در خواب هم؟!) می دانند که رابرات منتظر تاکسی ست.(سوار ماشین هیوندای هستند!). تاکسی ای را می دزدند (هواستان به هدف و وسیله در این ماجراها باشد و نتایج غیراخلاقی که در نهایت باعث بروز می شود). یکی از صحنه های جالب در اینجا اتفاق می افتد: ورود یک ترن در وسط خیابان شهر. اگر دقت کرده باشید این همان ترنی ست که کاب و مال سرشان را روی ریل آن گذاشته بودند.. در واقع ذهن کاب همراه با ورود او به صحنه وارد ماجرا می شود. (در طراحی آریادنی هم نیست) چرا؟ چون او خود تصویر ذهنی است و نه خود کاب! مگر می شود دو جنس مشابه را از هم جدا نمود؟ در حقیقت تلاش کاب برای رهایی از تصاویر مال تلاشی بیهوده است. به تاکسی حمله می شود (بعد می فهمیم که سیستم دفاعی ذهن رابرت است که توسط یک استخراج کننده اطلاعات مهارت دیده). سایتو در این درگیری مجروح می شود. تصویر برداری این صحنه ها بسیار زیبا از کار در آمده! به یک ساختمان می روند. یک اشکال دیگر: کاب هنوز تازه گفته که با یک ترن برخورد کرده آرتور از آریادنی می پرسد: چرا یک چنین ترنی را در شهر گذاشتی؟ (فاصله گفتن جواب و سوال آرتور بسیار کم و غیر طبیعی است!). آرتور در ادامه با خونسردی از داشتن مربی مهارت دهنده ذهنی به رابرت سخن می گوید که بسیار مسخره است و حتی عصبانیت کاب آن را در فیلم توجیه نمی کند. ایمز می خواهد بیدارشان کند که کاب مانع می شود. آن ها آنقدر خواب عمیقی می بینند که مرگ در این حالت به مرگ جسمشان می انجامد و روحشان به برزخ می رود (کاب به آنجا فضای رویای مطلق می گوید و آرتور آن را جایی با ضمیر ناخودآگاه خالص و بینهایت تصویر می کند که در آن هیچ کس چیزی از آن نیم داند جز کاب که قبلاً در آنجا افتاده است! پنهان کاری کاب در مورد این مسائل به خاطر رسیدن به فرزندانش قابل توجیه است اما جالب آنجاست که آرتور با کمال پررویی به کاب می گورد: چرا این خطرات را به ما نگفتی! (در صورتی که خودش برخی اطلاعات را به گروه منتقل نکرده است!). اعتراف یوسف به توافقش با کاب برای گرفتن تمام سهم او نیز مخسره است (نمی دانم نویسنده چرا روی این توجیهات و گفت و گو ها اصلاً دقت نکرده!؟). ایمز می گوید من دیگر به مرحله پایین تر نمی روم که خطر بیشتر شود. کاب می گوید: 10 ساعت پرواز ما معادل یک هفته است که در این مدت افراد فیشر ما را خواهند کشت: "حرکت به سمت پایین تنها راه رفتن به جلوست!" (مثلاً با یک جمله متناقض با معنی روبرو هستیم اما در حقیقت هیچ معنای عمیقی در آن نهفته نیست!). آرتور و ایمز رابرت را تهدید می کنند که رمز گاو صندوق را بدهد. او اظهار بی اطلاعی می کند. ایمز خود را به شکل براونینگ در می آورد (این مسئله خیلی جالب است که برخی آدم ها روحشان را به شکل اشخاص دیگر در می آورند.. همان نقابی ست که می گویند به چهره می زنند..). کاب برای آریادنی توضیح می دهد که در مراحل پایین تر درد سایتو کمتر خواهد شد. اگر هم بمیرد، وقتی بیدار شود ذهنش کامل از بین رفته است (مرده متحرک)، منتظر مرگ در تنهایی است (همان چیزی که سایتو کاب را با آن جمله تهدید کرده بود!.. خودش هم قسمتی از جمله اش را بازگو می کند!) و البته قرارش با کاب را هم فراموش می کند! (شاید اینجا بفهمیم آن صحنه ابتدایی فیلم کجا بوده..). رابرت برای براونینگ قلابی می گوید که پدرش در جمله آخر به او گفته: "نا امید". مشخص می شود که رابطه پدر و پسر  بد بوده. براونینگ به نوعی با اشاره به پدرش از او می خواهد شرکت را رها یا منهدم کند. آریادنی دارد کاب را متقاعد می کند بگوید کی در برزخ بوده.. می فهمیم هر چه بیشتر در ضمر فیشر فرو می روند، به همین ترتیب در ضمیر کاب نیز!.. و اینچنین امکان امفجار احساسات ناشی از مال وجود دارد.. باز به طرز مسخره ای (! خب چاره ای هم ندارد فیلمنامه نویس برای بیان داستان کاب!) کاب متقاعد می شود داستانش را برای آریادنی بگوید.. کاب و مال با به اشتراک گذاشتن رویاهایشان به زمان کشداری (حدود 50 سال) کشیده شده و به آن عادت کرده اند.. عادتی که برای مال موجب علاقه برای رسیدن به دنیای خود ساخته و برای کاب موجب یاس از واقعی نبودن و تلاش برای بازگشت به دنیای حاضر می شود. می رویم به زمانی که کاب، مال را در سالگرد ازدواجشان در هتل می بیند و به او می گوید که به داخل برگردد (یاد دیکاپریو در نقش جک در تایتانیک افتادم که از رز می خواهد نپرد..). بازی دی کاپریو در این لحظات دیدنی ست. مال فکر همه جا را کرده: عاقل بودن خود را نزد چند پزشک ثابت کرده و نامه ای نوشته که در آن خود را در خطر جانی از سوی شوهرش معرفی می کند. بعید است زنی را جلوی هتل مرده پیدا کرده باشند و شوهرش در جا ممنوع الخروج نشده باشد و مدتی وقت داشته باشد که بلیطی برایش بخرند و به خانه برود و بعد فرار کند (! این هم یکی دیگر از اشکالات فیلمنامه است). جمله جالبی در اینجا از زبان آریادنی می شنویم: "گناه تو اونو (مال) تعریف می کنه، این بهش قدرت میده..". باید خودت را ببخشی تا رها شوی. این احساس توأم بخشودگی و گناهکاری در زندگی انسان نقش مهمی را در سلامت روانی بازی می کند. آرتور دارد با تصاویر ذهنی می جنگد که صحنه جالبی می بینیم: ایمز می آید و با اسلحه ای بسیار قدرتمند هدف را منهدم می کند و می گوید: "نباید از اینکه کمی بزرگتر خیال پردازی کنی بترسی". در ماشینی –بنز- که با آن حرکت می کنند می گویند که هر چه عمیق تر برویم سیستم دفاعی فیشر هم قدرتمند تر می شود (دستیابی به ضمایر عمیق تر انسان سخت تر است). کاب پیشنهاد "آقای چارلز" را می دهد. در ماشین به خواب می روند.


مرحله دوم خواب:

در یک هتل. زنی زیبا (ایمز) دارد با رابرت فیشر حرف می زند (به نوعی او را اغوا می کند). آقای چارلز (کاب) سر می رسد و خود را Rod Greenاز بازاریابی (و بعد آقای چارلز؛ سرپرست تیم مسئول حفاظت رابرت) معرفی می کند و به او می گوید که دختر قصد دزدیدن کیف پول او را داشته (در واقع پروژه آقای چارلز ترفندی طراحی شده برای ضد کردن فیشر با ناخودآگاهش است). رابرت دوباره همان حرف های مرحله اول در مورد کیفش را تکرار می کند. کاب مانند کسی که همه چیز را می داند وارد عمل می شود. تکان های داخل هتل در اثر تکان های درون ماشین یوسف است (دقت کنید که ماشینشان عوض شده!). همه ما این حال را تجربه کرده ایم. خاطرات کاب دوباره سرازیر می شوند (دیدن بچه هایش) و توجه افراد ضمیر رابرت را جلب می کند..کاب خودش را جمع می کند و به رابرت می فهماند که در خواب است.. توجه مردم اطراف وقتی به آن دو کم می شود که رابرت موضوعی را قبول می کند و از استرس خارج می شود (بسیار زیبا این ضمیر ناخودآگاه به تصویر کشیده شده و یک موضوع جالب تر این است که رابرت کاب را به خاطر نمی آورد در حالی که او را در هواپیما دیده بود.. این هم مسئله ای واقعی ست). روش آقای چارلز در واقع همانی ست که داشتند برای سایتو بازی می کردند. توجه افراد دارد به فرد صاحب خواب (آرتور) جلب می شود. او روشی غیر معمول را انتخاب می کند و البته این کار را ظاهراً فقط برای کام گرفتن انجام می دهد (مسخره است! آن هم در آن موقعیت.. طنز کاملاً نامناسبی ست).براونینگ –قلابی- که در مرحله قبل حرفی عجیب به رابرت زده و در ذهن او به خیانت آلوده شده، حالا در قامت تصویر واقعی براونینگ به اطاق رابرت می آید و رابرت که احساس می کند فریب او را خورده تصویر بدی از او در ذهن دارد. براونینگ ذهنی او برایش توضیح می دهد که نمی توانسته بگذارد رابرت تمام شرکت را به باد دهد. او اعتراف می کند که نمی خواسته رابرت به وصیت نامه واقعی پدرش، که می خواسته او به روش خودش عمل کند، دست بیابد.

ادامه دارد...

 

نقدی در ادامه:
برایم جالب بود بازی لئوناردو دی کاپریو در یک سال، در دو نقش نسبتاً متفاوت اما با پس زمینه های مشترک (در Shutter Island و همین فیلم اخیر) که در آن به نوعی موجب مرگ همسر خود شده و خانواده خود را به نوعی متلاشی کرده است، البته در هر دو مورد تقریباً ناخواسته. بازی او در فیلم های اخیرش نزدیکی او به مرز و رد شدن از سطح یک بازیگر حرفه ای به یک فوق ستاره (از رومئو و ژولیت با بازی تقریباً بیرونی و تصنعی اش تا بازی زیر پوستی با تراوش به بیرون همراه با فرو رفتن کامل در نقش دو فیلم اخیرش) را تایید می کند.

یکی از اهداف فیلم بیان مرز نامعلوم واقعیت و رویا ست؛ چنانکه پیرمردی که در محل خواب چند نفر در مومبائی ست به کاب می گوید: تو چه کسی هستی که بگویی کدام واقعیت است؟ حقیقت هم این است که کسی با قطعیت نمی تواند بر واقعی بودن جهان فعلی و یا جهان رویا و خواب صحه بگذارد.. افرادی که در محلی با ظاهر جهان سومی و پر از فلاکت به خواب مصنوعی عمیقی فرو می روند در واقع به دنبال جهان مُثُل افلاطونی هستند که در آن همه چیز ایده آل است؛ چنانکه کاب نیز به پدرش یادآوری می کند که به او یاد داده در این دنیا نمی توان مدینه فاضله را ساخت و فقط در خواب است که همه چیز امکان تجسم دارد. در فیلم ماتریکس که شباهت زیادی به این فیلم دارد اما سخنی مشابه در قالبی مشابه اما با هدفی دیگر (نجات Zion؛ شهر افسانه ای صهیونیست ها) بیان می شود. یکی از فیلم های نسبتاً واقع گرای این چنینی اما فیلم “The sea inside” (دریای درون) با بازی خاویر باردم است که مرزهای خیال پسندیده و دنیای حاضر ناپسند را به زیبایی به تصویر کشیده است.
مسئله القاء و تغییری که کاب به جریان کاریش وارد می شود و سخنان پدرش در مورد دادن ایده به دیگران (ظاهراً منظور ایده های خوب است) مسئله امروز دنیاست. در واقع فیلم دارد روند تغییرات فکری در دنیای مدرن و کارکرد را از دزدی تا ایده گذاری ذهنی به وسیلهرسانه ها و القای چیزی غیر معمول یا نادرست برای بهره برداری از منابع و امکانات با نیروی کم بعدی را نشان می دهد.. دنیایی که امروز حمله نظامی را آخرین گزینه برای رسیدن به هدف می داند و تا روند سلطه نرم (یا به قول امروزی ها جنگ نرم) باز باشد دست به سلاح فیزیکی نمی برد.انگار هدف امروز رسانه ها نیز به جای اطلاع رسانی پرداختنسلیقه ای و هدفمند به موضوعات برای سلطه حاکمان پشت پرده بر منابع و انرژی مردمان (چنانکه هدف سایتو نیز جلوگیری از تسلط فیشر بر دنیای تامین انرژی) است.
به اشکالات فیلمنامه ای ضمن بررسی کامل آن اشاره کردم.. می ماند چند نکته مفهومی و کلی که فیلم از آن رها نخواهد شد:

-کاب با تبانی و دست زدن به هر کار ممکن (خواه در خواب یا هر کجای دیگر) در نهایت فیلم موفق می شود به نزد فرزندانش بازگردد و مثل یک قهرمان غسل تعمید داده به نظر برسد.. با این حال مرحله رهایی او از بند بدی هایی که کرده در هیچ مرحله ای اتفاق نمی افتد و به نوعی بدآموزی درونی فیلم بر ضمیر ناخود آگاه بیننده اثر می کند.

- مهمترین اشکال کلی فیلم اما نداشتن شخصیت متمرکز و تاثیرگذار است. اگر در “The Matrix” با Neo همذات پنداری می کردیم و دوست داشتیم جای او باشیم و یا در Heat برای دنیرو دل می سوزاندیم، در القا اما چنین نیست.. این موضوع از پخش شدن دیالوگ ها بین افراد و کم دیده شدن و کم فرو رفتن در زوایای ذهنی و درگیری های کاب ناشی می شود، در حالی که شخصیت های فرعی هم هیچکدام به مانند Trinity یا Morpheus در ماتریکس (که فیلم و کارگردانش نمی توانند منکر تاثیر پذیری از آن شوند) جذابیت شخصیتی ندارند. در واقع پس از دیدن فیلم به هیچ یک از شخصیت ها فکر نمی کنیم و اگر قصد سازنده نیز تنها اندیشیدن بیشتر به مقوله خواب بدون تاثیر پذیری از شخصیت ها بوده باشد (که البته در به جا بودن ایده فیلم به دلیل کمتر پرداخته شدن به مقوله ماورایی خواب و لذت بیننده از دانستن درباره آن شکی نیست)، به هر حال از تاثیر کلی فیلم بر بیننده کاسته است و آنچه به عنوان اثری از فیلم در ذهن او باقی خواهد ماند تنها لذت دانستن درباره موضوعات عجیب "خواب" و "ضمیر ناخودآگاه" است.

رمز گشایی از انتهای فیلم:
آیا کاب در انتها به دنیای واقع بازگشته است؟ بله! به تفاوت های دوران خواب و بیداری او دقت کنید: او در خواب هایش به دلیل تعلق خاطر به مال حلقه ازدواج در انگشت دارد در حالی که در بیداری چنین نیست (ناخودآگاه او وفادار تر از خودآگاه اوست!). توتم او در انتهای فیلم می افتد (به لحظه دقیق پایانی و صدای افتادن آن در سیاهی دقت کنید، گرچه در صحنه ای که قابل دیدن است این را نمی بینیم.. این هم برای بازی با ذهن بیننده است). همین طور فرزندان او (فیلیپا و جیمز) در صحنه پایانی کمی بزرگ تر شده اند و در لیست اسامی انتهای فیلم هم اگر دقت کرده باشید دو نام برای نقش های آن ها نوشته شده که نشان می دهد در صحنه انتهایی حدوداً 2 سال بزرگ تر شده اند (این را از YahooAnswer دریافتم).


در حاشیه:
*پیش از این نیز گفته بودم که اصلاً فکر نمی کنم فیلم لیاقت نامزدی بهترین فیلم یا بهترین بازیگر را داشته باشد. فیلم تاثیر ماتریکس یا بازی های خیره کننده Heat را ندارد. نامزد شدن فیلم در رشته بهترین فیلم هم به دلیل محیط و موضوع جذاب و کارگردانی قوی فیلم است.

*فیلم با تحسین منتقدان همراه شد و در جوایز اسکار نیز نامزدی و دریافت چند جایزه نسبتاً غیر مهم را ذخیره کرد.
*در ایام عید نوروز و در قالب برنامه "سینما یک" این فیلم به صورت دوبله شده پخش شد. خوشبختانه برای نام آن از "تلقین" استفاده شد که بهتر از "سرآغاز" در –فعلاً- ماهنامه "دنیای تصویر" بود اما متاسفانه برای پیشگیری از تشابه اسمی با فیلمی دیگر از همین شبکه (که با نام "القا" پخش شد) از این معنی استفاده شده بود. ای کاش نام این دو فیلم عوض می شد.. اگر هر دو فیلم را دیده باشید جابجایی اسمی را بسیار به جا خواهید یافت!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ دی ،۱۳۸٩ساعت ٢:٥۸ ‎ب.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak