نقد فیلم

نقد سریال Lie to me (به من دروغ بگو)

 

ژانر: جنایی- درام

محصول: Imagine Television، 20th Century Fox Television، 2011-2009

جمله ی فیلم: "حقیقت در سرتاسر صورت ما نوشته شده"

جمله ی فیلم –از دید من-: به من دروغ بگو تا واقعیت را کشف کنم!

نمره سریال –از نظر من-: 19.75 از 20

خلاصه:

هر قسمت سریال به کشف جریانی جنایی توسط گروهی خبره در شناخت حالات بدن افراد و کشف واقعیت می گذرد.

نقد فصل اول:

سریال از تحقیقات و فعالیت های دکتر Paul Ekman برآمده؛ روانشناسی پیشرو در بررسی و شناخت حالات چهره ی افراد که بیش از ده هزار حالت مختلف در چهره را شناسایی کرده و اطلس حالات را به عنوان بهترین دروغ سنج طراحی کرده است. او عقیده دارد که این حالات، جهانی و فارغ از نژاد، میزان تحصیلات و ... بوده که در مسیر تکامل رخ داده اند. همکاران لایتمن و شرکت او نیز برگرفته از موارد مشابه در زندگی دکتر Ekman هستند.


دکتر Cal Lightman (با بازی Tim Roth) نمایه ای از این فرد است (Ekman به عنوان مشاور اصلی سریال نیز در کنار اثر حضور دارد). با این حال، با توجه به وقت کم سریال و لزوم وجود درام در آن، موارد آموزشی در آن بیشتر جنبه ی آشنایی اولیه با هنر خوانش حالات بدن را دارند. بازی عالی Roth با آن خونسردی در بازی و اعتماد به نفس عمیق و حاضر جوابی هایش، نمای مطابقی از یک دروغ شناس خبره را نمایش می دهد.. او که از همسرش طلاق گرفته، با آن لم دادن های خاصش روی صندلی، حساس بودن شدیدش روی فعالیت های دختر نوجوانش و مچ گیری از افراد کنار دستش، در عین لجوج بودن، فوق العاده دوست داشتنی و جذاب است. سریال البته از بازیگران خوب دیگری چون Kelli Williams (در نقش Gillian Foster، یک روانشناس) و Monica Raymund (در نقش Ria Torres، یک صورت شناس مادرزاد)؛ به عنوان همکاران لایتمن در شرکتی به نام خود او نیز بهره می برد. در سریال اینگونه گفته می شود که کسانی که در زندگی شخصی خود مشکلات بیشتری را تجربه کرده اند قادر به شناسایی حالات بیشتری هستند (مشخص می شود که تورس در کودکی پدری بد رفتار داشته و مادر لایتمن نیز خودکشی کرده بوده است). در ادامه نیز میفهمیم که لایتمن به خاطر درک راحت تمام احساسات نهفته ی همسرش به زندگی عذاب آوری (برای همسرش) دچار شده که سبب ترک همسر شده است.. و البته همسرش از این جدایی راضی نیست و هنوز در ته ذهنش و با تجربه ی مردی دیگر در زندگیش، به کال علاقمند است.. چرا؟ حتما چون انسان خوبی بوده.. او می گوید که دیدن نوع نگاه کال به انسان ها و زیرکی اش لذت بخش اشت.. اما نه وقتی که خودت مورد بازجویی او باشی!

یکی از نکات مستتر در سریال، نمایش تفاوت "دروغ مصلحتی" با "دروغ مخرب" است؛ برای لایتمن هدف وسیله را توجیه می کند و او با دلسوزی عمیقش برای مظلومین و با تلاش فراوان برای به محکمه کشیدن ظالم، بارها به دروغ های مصلحتی روی می آورد تا Truth (حقیقت) را بر Facts (واقعیات) برتری دهد. نگاه کنید خودسری و ایده آل گرایی صرف لاکر (کارمند لایتمن) در قسمت هشتم چه بر سر افرادی که تمام سرمایه ی خود را باخته بودند می آورد؛ هرچند باعث به زندان رفتن مقصر اصلی می شود؛ انگار در این  دنیای پیچیده تنها باید بین بد و بدتر انتخاب کنیم..و اینجاست که نقش سیاست پیش میاید...

هر قسمت معمولا با دو قصه ی جداگانه به پیش می رود و در آن ها همکاران شرکت، به طور مجزا روی پروژه ها کار می کنند. اغلب داستان ها هیجان انگیز و درس های نحوه ی کشف دروغ لایتمن جالبند (هرچند گاهی در نشان دادن بروز احساسات افراد یا گرفتن اعترافات اغلب به اغراق یا ساده انگاری می انجامد اما باید توجه داشت که این سریال در وهله ی اول یک سریال آموزش روانشناسی است تا سریالی پلیسی و به عبارت دیگر، در صورتی که وقت هر قسمت به تعقیب و گریز متهم و انکار و بازخواست مداوم می گذشت، زمان آن از حدود 45 دقیقه به حدود یک و نیم ساعت تغییر می کرد که مطلوب یک سریال تلویزیونی نیست). موسیقی تیتراژ انتهایی هماهنگ با کار درآمده اما موسیقی تیتراژ آغازین چندان گیرا و در حد تصاویر آن نیست.. از نکات جالب سریال، نشان دادن حالات مشابه از عکس العمل های نشان داده شده در بازیگران، در افراد مشهور جامعه ی امریکا یا سایر نقاط جهان، در تاکید بر جهان شمول بودن این حالات است (به طور مثال از حالات بیل کلینتون در تصاویر زیاد استفاده شده!). از دیگر نکات جالب توجه اشاره ای ست که لایتمن به آمار دروغگویی بین انسان ها می کند، و چقدر این مساله واقعی و دردناک است!


تدوین کار بسیار حرفه ای ست.. موسیقی متن عالی ست و به شخصه عاشق نحوه ی تمام شدن هر قسمت در کنار موسیقی تیتراژ انتهایی ام.. ترکیبی بود از درام زیرپوستی، لذت و رهایی که باعث پرواز روح می شد!

 

فصل دوم:

فاستر طلاق گرفته و همسر لایتمن می خواهد به ایالتی دیگر بود (و همچنین می خواهد دخترشان را نیز با خود ببر). کال نگران می شود و از همسرش می خواهد که در شرکت خود او مشغول به کار شود.. اتفاقی که باعث اعتراض فاستر می شود (سابقه ی کار کردن های مشترک لایتمن و همسرش را در یکی از قسمت های سری پیش دیده ایم).

عاشق تعصب به خرج دادن های لایتمن در مورد دختر و گاه همسرش هستم! از آن نوع جدی و بی پرده است و حتی از عواقب دوستی های خطرناک در دبیرستان هم می ترساند.. و همچنین زندگی شخصی لایتمن برایم بسیار جذاب بود؛ دور از همسر و اغلب فرزند و عاشق کار خود (یافت حقیقت) و البته مجبور در درگیر بودن در دروغ ها، با دروغ های مصلحتی خود و کشف دروغ های بی شمار اطرافیان.. و در گیر رابطه ای عمیق و زیرپوستی و غیر واضح با همکارش؛ فاستر. در قسمت چهارم این فصل یک پایان بندی تاثیر گذار در خلال این رابطه را می بینیم.. لایتمن با وجود تنهایی هایش حاضر نیست به هوس تن بدهد و همچنان در غار تنهایی خود مانده.. اما این با دیدن اشک واقعی فاستر که برای نجات او حاضر است هر کاری بکند، با زبان بی زبانی و بی هیچ نشانه ی واضحی به او نزدیک می شود.. (و در کنار آن، عدم صداقت و هوسرانی زنان دیگری که گهگاه بر سر راهش قرار می گیرند را در نظر بگیرید که کال هیچ علاقه ای به آن ندارد). در مجموع شخصیت لایتمن جذاب ترین و دوست داشتنی ترین شخصیت فیلم هایی ست که تا کنون دیده ام!

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳٩۳ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak