نقد فیلم

نقد فیلم "اشکال ستاره های -بخت- ما"

 

(The fault in our stars - review)

کارگردان:  Josh Boone

 

نویسنده گان: Scott Neustadter و Michael H. Weber

(بر اساس کتابی به همین نام نوشته ی John Green)

جمله فیلم از نگاه من-: "قدردانی بینهایتی کوچک به نام زندگی"

محصول: 2014، ایالات متحده، 126 دقیقه

نمره فیلم:  IMDB:8.2

نمره فیلم:     Rotten Tomatoes: 80%

نمره فیلم از نظر من-: 20/20

هزینه و فروش: -به ترتیب- حدود 12 و حدود 300 میلیون دلار

 

خلاصه

Hazel Grace Lancaster، دختری 17 ساله و مبتلا به سرطان تیروئید است که به درخواست پزشک و خانواده اش، برای رهایی از افسردگی به گروهی از افراد سرطانی ملحق می شود. او در آنجا با پسری (Augustus Waters) آشنا می شود که به او توجه نشان می دهد. هزل آرزو داشته از نویسنده ی کتاب مورد علاقه اش (که درباره ی مرگ فردی سرطانی ست) در مورد ادامه ی داستانش سوال کند اما هیچگاه پاسخ نامه هایش را دریافت نمی کرده است.. ورود گاس به ماجرا سبب می شود اولین پاسخ از سوی کسی که خود را دستیار نویسنده کتاب معرفی می کند دریافت شود. در ادامه نویسنده آن ها را به آمستردام دعوت می کند تا حضوراً پاسخ سوالات هزل را بدهد...

بررسی و نقد

"درد نیازمند حس شدن است"

نام کتاب اصلی از نمایش‌نامه «جولیوس سزار» ویلیام شکسپیر الهام گرفته شده که در آن کاسیوس به بروتوس می‌گوید: «ای بروتوس عزیز، تقصیر از ستاره بخت ما نیست بلکه از خود ماست که زیردست شده‌ایم». اقتباس سینمایی کتاب در سه-چهار سال بعد اما، فیلمی را پدید آورده که شاید بهترین اقتباس از یک رمان تا به حال بوده باشد..

"اشکال ستاره های ما" در ابتدا فیلمی در رابطه با سرطان ( به قول درست هزل؛ بیماری ما علیه خودمان) و آشنایی با درد بیمار و اطرافیان اوست (که به قول نویسنده، اگر درجه ی درد بیماری 9 از 10 باشد، درد از دست دادن، حد انتهای درد است). اما آنچه این فیلم را از موارد مشابه  (که البته در تمام آن ها هم برای جذب مخاطب از وجه افزوده ی درام یا رومانس استفاده شده) جدا می کند، وجه فلسفی و همراهی آن با دو جنبه ی کمیک (با معجزه ی کاستن از سیاهی فیلم و در عین حال نکاستن از احساس درد بیمار) و همچنین نمایش واقع گرایانه ی فیلم است. گنجاندن پنج عنصر "تراژدی" (که معمولا در خود عنصر فلسفه را به همراه دارد و اصلا شاید از درون همین غم است که سوال و فلسفه زاده می شود)، "کمدی"، "فانتزی" و "مستند" در کنار هم، از اموری ست که احتمال شکست مجموعه را تا حد زیادی بالا می برد اما فیلم با سربلندی، مجموعه ای زیبا از این عناصر در آمده که تفکیک آن ها از یکدیگر نیز کار آسانی نیست.


Hazel، سرطان تیروئید درجه چهار دارد که به ریه های او متاستاز داده است. او طی روند درمانی آزمایشی، به طرز معجزه آسایی از مرگ نجات یافته و حالا در وضعیت نسبتا پایدار به سر می برد. تنها مشکل او تجمع آب در ریه هایش است که هر از چند گاهی وضعیت وخیمی برای او ایجاد می کند. خانواده ی او برای رهایی اش از افسردگی و گوشه گیری، شرکت در جلسات گروهی افراد سرطانی را پیشنهاد می کنند و او تنها برای خوشحال کردن والدینش در این کار شرکت می کند (و بعدا می فهمیم این کار را به خاطر درگیری ذهنی اش در کتابی که در آن غرق بوده -و در آن با درد انسانی که در حال از دست دادن فرزندش است آشنا شده- انجام می داده.. و همین "برای دیگری انجام دادن یک کار" چقدر به نفعش تمام می شود.. و نگاه کنید که تصادفش با Augustus هم به گذشتش از رفتن با آسانسور به خاطر بیماری دیگر رخ می دهد).

در این گروه –که مکان برگزاریش به قول خودشان بی شباهت به کلیسا هم نیست-، نمایی از مسیح بر کف این مکان خودنمایی می کند. Hazel با Augustus (پسری 18 ساله) آشنا می شود که سرطان استخوان داشته و حالا یکی از پاهایش هم مصنوعی است. گاس برای او از سیگاری می گوید که به صورت نمادی از ماده ای کشنده درآمده که به آن اجازه ی کشتن نمی دهد و او را به دیدن فیلم دعوت می کند و قرار می گذارند هر یک، بهترین کتابی که دیگری خوانده را بخواند. هزل، کتاب "رنج عظیم" (An Imperial Affliction) را پیشنهاد می کند (جمله ی ابتدای نقد از این کتاب نوشته شده). گاس از پایان ناخوش و یک باره ی کتاب راضی نمی شود و به همکار نویسنده ی کتاب E. mail می زند و در کمال تعجب هزل، جواب هم دریافت می کند! طی این مکاتبات، ظاهرا نویسنده (Peter van Houten، با بازی بازیگر همیشه منزجر کننده ی من؛ Willem Dafoe) آن ها را برای دریافت پاسخ به نزد خود خوانده است. آن ها به هر زحمتی که شده به آمستردام می روند اما کسی که با آن روبرو می شوند به هیچ وجه تطابقی با خیالشان ندارد.. (این قسمت شرح بیشتری از خلاصه ی فیلم بود!)

تراژدی، زمینه ی پیچیده شده در لفافه ی کمدی فیلم است.. فیلم در واقع از انتها شروع می شود و با بیان خاطرات هزل وارد فیلم می شویم؛  نمایش یک رابطه ی رومانتیک که با سخنان پایانی هزل در رد بی عیب بودن داستان های عاشقانه تمام می شود: "متاسفم".. زندگی آنچنان مانند داستان های پری زادگان نیست.. (گرچه، به همین داستان ها هم که نگاه کنیم.. پر از اتفاقات متاثر کننده اند؛ سیندرلا دچار نامادری شیطان صفتی شده بود، زیبای خفته  دشمنی سرسخت داشت، آناستازیا دچار فقر شده بود و ...).

اگر کمی حساس باشید، حمل کردن دائم یک ساک چرخدار توسط هزل و لوله اکسیژنی که دائم باید به آن متصل باشد  شما را آزار می دهد (و همین لوله ابزاری ست برای یادآوری دائم بیماری هزل به بیننده) و آن ویلون سلی که با شروع حمله ی ریوی هزل شروع می شود، روحتان را خراش خواهد داد... حتی رفتار مادر هزل که از روی ناچاری لبخندهای همیشگی اش را تحویل این مایه ی غم زندگی اش می دهد، باعث آزارتان خواهد شد.. به راستی آیا سرنوشت هزل مقصر نیست؟... همین رابطه ی میان هزل و گاس که قرار است به قول نامطمئن خودشان تنها یک "دوستی ساده" بماند و برای کاهش تلفات هزل؛ این بمب ساعتی که هر لحظه امکان انفجار و تخریب اطرافیانش را دارد، به عشق تبدیل نشود.. عذاب آور نیست؟ قسمت جالب و دردناک تر ماجرا اینجاست که خصوصیات هزل، توسط نویسنده ی کتاب اصلی از بیماری با همین وضعیت برداشت شده است (Esther Earl که عکس او را در زیر می بینید وضعیت مشابهی در رابطه با بیماریش داشت.. با این حال او در سن 16 سالگی درگذشت..)

 

فیلم نمایش خوبی از نوشته ی مشهور علی شریعتی درباره ی تفاوت های "دوست داشتن" و "عشق" نیز هست. هرچند بحث بر سر این متن و معنای آن –لااقل در ذهن من!- هنوز وجود دارد اما به طور کلی، تعاریفی که وی از این دو عنصر به ما می دهد را در فیلم مشاهده می کنیم.. به طور مستقیم و غیر مستقیم چقدر از این "همیشه" های همیشه نشده ی مونیکا و ایساک (دوست گاس که قرار است دومین چشم خود را نیز طی عمل بعدی از دست بدهد) شنیده اید؟.. شاید همین به زبان آوردن "همیشه دوستت دارم" نشان از ترس درونی گوینده برای اتمام این احساس ناخودآگاه شکننده ی درونی باشد.. شاید دوستی واقعی آنقدر عمیق است که در توقع، بیان شیوا و روتوش شده از بین می رود.. هزل و گاس اما واژه ی "OK" (همان "تفاهم همراه با رضایت" خودمان) را جایگزین Always ای می کنند که در عمل همیشگی نبوده است.

فیلم هر از چند گاهی لذت ارزش های قدیمی که در سبک زندگی روزمره ی جامعه ی جدید فراموش شده اما همچنان زیبایی خود را از گوشه ی پارچه ی افتاده بر ذهن انسان نشان می دهد را یادآور می شود تا طعم های مصنوعی رفته به خوردمان را اندکی فراموش کنیم.. هر چند، خود فیلم و ارزش های ایثار و دوستی فشرده در آن آنقدر شیرینند که هر از چند گاهی باید اشکهایت را جمع کنی اما واقعا چقدر برای هزل مهم و شیرین است که آگوستس هنوز باکره است.. این حس اولین بودن در عاشقی چقدر برایتان خوب و دلنشین است؟ این روزها انگار دوستی های سطحی مان مقدار زیادی از امکان رخداد این اولین بودن در دنیا را کم کرده است.. به قول گاس در تعریف هزل، او به جای عشقی وسیع (و در نتیجه سطحی)، عشقی عمیق ورزید.. چیزی که عایدیش بسیار بیشتر از عشق های دیگر است... یا بی آرایش بودن چهره ی این دو (که البته در کشورهای غربی امری عادی ست) چقدر دوست داشتنی ترشان کرده؟..

 

نگاه دیگر فیلم به گذشتن از روابط رایج، کسل کننده و غیرضروری میان انسان هاست. نگاه که بکنید، وقت زیادی از زندگی مان را صرف انجام کارهایی می کنیم که شاید واقعا نیازی به انجام آن ها نداریم (همان تعارفات پیچیده و رسوم نالازم خودمان).. شاید واضح ترین نشانه ی آن در موقعیت سخنرانی هزل در مراسم تدفین گاس اتفاق می افتد که حرف هایی را می زند که برای حاضرین زیباتر است تا برای فرد درگذشته.. (و البته در واقع هزل آن نامه را برای گاس نوشته بود نه حاضرین جمع).

موقعیت های کمدی، رومانس و فانتزی فیلم، با محتوای لحظه ها همراهی دارند و البته همین موقعیت ها هستند که با اثر سینرژیستی خود باعث ماندگاری فیلم برای سالیان متمادی خواهند شد؛ صدای ایساک در حال نعره کشیدن و خواندن از جدایی مونیکا و رفتارش در قبال تخلیه روانی این حادثه خنده دار است. یا ترس گاس از هواپیمای در حال take off که در عین خنده داری نشانی ار معصومیت و سادگی اوست.. و یا حالت فانتزی نمایش SMS های رد و بدل شده میان هزل و آگوستوس به صورت جلوه های تصویری به شکل عجیبی با وجه واقع گونه ی فیلم تداخل ندارد و سخنان گاه حکیمانه ی گاس و هزل نیز هم.. احساس و رفتار میان این دو نوجوان به واقع شباهتی به روابط موجود در دنیای ما ندارد و عشق افلاطونی میان این دو، فراتر از یک فیلم رئال است اما آنچه باعث می شود دلنشینی اثر به سبب غیرواقعی بودن روابطش زیر سوال نرود، ایده آلیسم غیرافراطی و ممکنِ آن است که ذهن همیشه به دنبال رویت آن می گشته است.

 

موسیقی فیلم همراه خوبی برای صحنه های شیرین فیلم است که با قطعاتی متناسب با موقعیت همراه شده است. انتظار هزل برای تماس گاس یا دنیای نمادهای این پسر در عرضه به هزل برای ابراز تدریجی امکان سفرشان به هلند (از لاله های هلندی تا پوشیدن لباس یک بازیکن هلند و بردنش به پارکی برای دیدن اثر یک هنرمند هلندی و دادن ساندویچ پنیر هلندی..) را ببینید که چقدر دلخواه است.. یا شوخی های گاه و بیگاه گاس با هزل در دست دادن با دست خیس یا اینکه تنگی نفسش را به رویش میاورد.. آن شکلک بامزه ی پایین کاغذ حاوی نوشته ی هزل برای گاس برای خارج شدنش از دایره ی virgin ها.. یا جمله ی "برای ایساک همیشه هوا تاریکه" که با واکنش "من کور هستم اما کر نیستم" او روبرو می شود.. یا سخنرانی ایساک به عنوان پیش مقدمه ای بر مرگ گاس در کلیسا که ترکیبی از احساس و شوخی ست.. همگی اشک هایتان را با خنده پیوند می زنند!


وجه مستند گونه ی فیلم را در بی آلایش بودن گفت و گوها، بی آرایش بودن نسبی بازیگران اصلی، عکس العمل های بی اغراق بازیگران جانبی (که انگار واقعا رهگذرند) و بروز احساسات به موقع و منتظر توسط بیننده جاری می شود.. و زیبایی کار وقتی به اوج می رسد که در لابه لای همین گفت و گوهای به ظاهر ساده و روزمره، کلی نکته ی زیبا و فلسفی نهفته می شود؛ اینکه یک سرطانی رو به مرگ چه چیزی برای از دست دادن دارد؟ و از این قضیه چگونه برای خوشحال کردن دیگری، بدون ترس باختن استفاده می کند..

ترس اصلی Augustus فراموش شدن (oblivion) است و بر اساس کتاب مورد علاقه اش به دنبال ابراز شجاعت و قهرمان شدن.. اما چگونه می تواند جاودانه شود؟ فیلم می گوید که با راهی غیر از خواستن همه چیز برای خود.. (کاری که اغلب در این دنیا انجام می دهیم!). آگوستس یک خوش بین به زندگی است که با "ایثار" برای هزل جاودانه می شود (در حالی که خودش نمی داند این جاودانگی از آن نوع قهرمان و مشهور شدن برای همگان، اگر بیشتر نباشد کمتر نیست).. او مقام های قهرمانی زیادی در بسکتبال دارد اما آن قهرمانی چیزی نیست که به دنبالش بوده باشد (و حتی نشان آن ها را برای تخلیه احساسی دوستش، برای شکستن به او می دهد).. او دارد به این جمله عمل می کند که "رسیدن به خوب های ماندگار تنها با تحمل سختی ها به دست می آید" و احتمالا این از جمله ی "اگر رنگین کمان می خواهی، باید با باران روبرو شوی" که در خانه اش نصب شده بر ذهن او القا شده باشد.. او راننده قهاری نیست، دنیای کاملا پسرانه ای دارد (که کاملا در تضاد ظاهری با دنیای مورد علاقه ی هزل است؛ -با آن کتاب ها و بازی های ویدئویی و فیلم هایی که می بیند-)، او حتی آرزوی برآورده شده هزل و سوزاندن موقعیت موسسه غول چراغ جادو برای رفتن به Disney land را ضایع می بیند! (اما همچنان به او عشق می ورزد و او را کنار خود نگه می دارد..)، قیافه ی شاهکاری ندارد و می لنگد چون یک پایش را قطع کرده اند اما.. تنها یک چیز با ارزش دارد: توجه به اطرافیانش و از خود گذشتگی؛ او کتاب مورد علاقه ی هزل را می خواند و به آرزوهایش توجه نشان می دهد (کاری که اغلب ما دوست داریم در قبالمان انجام دهند).. و اینگونه است که به "بینهایتِ کوچک" هزل می پیوندد.. این رسیدن به آرزوی خیالی هزل (ملاقات با نویسنده ی کتاب مورد علاقه اش) و درک بیمزگی –و حتی تلخی- آن و یا همین تلاش گاس برای قهرمان بودن در بین مردمان و در عوض تبدیل شدن به قهرمانی تنها در قلب هزل، نوعی یادآوری "کیمیاگر" گونه ای (کتاب پائولو کوئیلو) است بر اینکه "خوشبختی جایی دور از دسترس ما نیست"..

The fault in our stars بازگشتی مقتصدانه و هدفمند به اصل فلسفه ی زیبایی تفاوت های زن و مرد و نشاندن این دو موجود ظاهرا متضاد و در واقع کامل کننده ی هم در کنار یکدیگر نیز هست.. درک نویسنده از موقعیت و خصوصیات هر یک از این دو و نیازی که هر یک به نوع "مرد بودن" و "زن خواستن" و "زن بودن" و "مرد خواستن" دارد، آنی ست که در خلقت این دو بوده و خواهد بود.. شاید علت موفقیت فیلم  نیز تا حد زیادی به همین خصوصیت بر می گردد؛ تامین شدن نیاز به "محبوب بودن زن برای مرد" و "قهرمان بودن مرد برای زن".

 سکانس های مربوط به رستوران Oranjee آمستردام از سکانس های اصلی فیلم هستند که در آن درباره ی اغلب مفاهیم اصلی و استعاری فیلم صحبت می شود.. صحبت از طعم ستارگان و سپس انتخاب غذای سرآشپز (انتخاب تقدیر) و سپس لذت بردن از این سورپرایز کوچک.. در همین جا، فیلم، محلی برای تقابل جزئی و بی دعوای تشکیک و یقین به وجود خدا و جهان پس از مرگ و حتی دعوای اعتقاد به این ها و باقی ماندن در نظریه ی تکامل داروین نیز هست.. جواب هزل به سوال درباره وجود خدا و جهان دیگر "ممکن است" بود اما گاس اعتقاد دارد ممکن نیست بی هدف به وجود آمده باشند.. (و البته او به دلیل انسان بودنش، در انتهای داستان دچار ناامیدی نیز می شود..) در همین حال، صحبت های هزل، گاس و پیتر، مجموعه ای نسبتا کامل از فلسفه های وجودی زندگی انسان را در اختیار ما قرار می دهد و در انتها، نویسنده می خواهد پار را فراتر از این بگذارد و همه را به "زندگی انسانی تر" فرا بخواند.. به اینکه فلسفه های بشری همگی در پس زندگی انسانی قرار می گیرند و فلسفه بافی بدون عمل نیک، به هیچ کار نمی آید.. توجه کنید به خانه ی Anne Frank که نمادی ست مهم در اواسط فیلم در مورد ظلم بشر به خود و خراب کردن این رویای ممکن برای زندگی.. شاید ما درباره ی خدا، جهان دیگر و فرشتگانش تصوری قاطع نداشته باشیم اما می توانیم در عین حال به نوع زندگی صحیح در روابط با یکدیگر درست فکر کنیم.. این چیزی در ماوراء نیست.. 

نگاه پیتر ون هوتن (نویسنده ی کتاب مورد علاقه هزل) در مورد پایان همه چیز پس از مردن و اعتقاد گاس به جهان دیگر، دنیای پیش روی آن ها تا دم مرگ را نیز ساخته است؛ دنیاهایی با چشم اندازی کاملا متفاوت که برای یکی، پس از شکستی تلخ باعث یاس، به نابودی کشاندن خود و راندن دیگران و برای دیگری، انگیزه ی تلاش برای جاودانه شدن در همان زمان اندک زندگی و وقف شدن در عشق دیگری می شود... جملاتی که در خانه ی "Anne Frank" پخش می شود در واقع زمزمه های امید بخش نویسنده ی فیلمنامه است.. و در همین خانه است که هزل می شنود باید به زیبایی های اطرافش توجه کند و شاد باشد... (و باز به یاد بیاورید که هزل، از خلال همین حرکت نمادین رفتن به مکانی شبه کلیسایی و انجام کارهایی که به ظاهر برایش ناخوشایند است به عشق حقیقی می رسد).

هزل اما در انتها به مانند Peter van Houten شکست خورده از مرگ دخترش (که مرا به یاد داروین و مرگ دخترش می اندازد)، راه عصیان را در پیش نمی گیرد و با وجودی که برداشت ناصحیحی (از نظر علمی) از ایده ی صحیح بیان شده توسط پیتر درباره ی تفاوت بینهایت ها دارد (و باز به طرز جالبی به آخرین جملات او در وصف موضوع فلسفی جدید بی توجهی نشان می دهد)، برتری زندگی در آرامش فلسفی (هرچند نادرست از نظر دیگران) و بدون درگیر شدن در فلسفه های هر چند درست اما بی فایده ی انسانی را اثبات می کند و بدون بیان کلمه ای واضح، به راه گاس می رود..  چنین نوع نگاهی تنها زندگی انسان را زیبا و دردهای زندگی را کم اثر می کند.. و گاس چقدر زیبا در نامه ای به پیتر به این نکته اشاره می کند که بسیاری از عصیان گران نویسنده های خوبی هستند و انسان های نیک اندیش اغلب کسانی هستند که قدرت زیادی برای بیان احساس های زیبای درونشان ندارند! با این حال هزل، در انتها همان نامه ی ویرایش نشده ی گاس رامیخواند و لذت می برد!

 در عین حال گاس و هزل، با دو اعتقاد و علاقه ی متفاوت (که برای هزل بیشتر مایه ی سوال است تا انکار و از خلال همین سوال واقعی ست که انسان به درک حقیقت می رسد)، عاشق یکدیگر می شوند.. در آن رستوران نارنجی.. با نوشیدنی ای که مزه ی ستاره ها را می دهد.. و بعد از ابراز عشق دیگر نیازی به آن نوشیدنی هم ندارند.. (یکی از پوسترهای فیلم که این دو را وارونه در برابر هم اما خوشحال نشان می دهد نماد همین "تفاوت و دوستی" است).

 زندگی همه ی ما، کوتاه یا بلند، همراه همیشگی تلخی و شیرینی است (انّ مَعَ العُسر یُسری) و در طالع همه ی ما لحظات سخت نوشته شده (لَقَد خَلَقنَا الاِنسانَ فِی کَبَد.. و این "در رنج" بودن معنای همیشگی بودن دارد.. محیطی بر انسان محاط شده در آن..). رنجی که می توان آن را به مانند سیگار گاس، میان دندان گرفت اما اجازه ی کشندگی به آن نداد.. همچنان که همه ی ما با دردهای بزرگ و کوچکمان، همچنان زندگی می کنیم... 

اما چرا رنج؟!.. 

حداکثر در حدود هفتاد دور چرخیدن زمین به دور خورشید، زندگی همه ی ما تمام می شود.. (و چه زیباست حدیثی که می گوید: آنچنان زندگی کنید که گویا لحظه ای دیگر می میرید..").. بر خلاف یاد زندگی که بیشتر ما را به نقاب زدن وامی دارد، "یاد مرگ" در "خود بودن"، در عین زیبا کردن زندگی هایمان نقش زیادی دارد (گاس به هزل می گوید که این "خود بودن تو من رو عاشقت می کنه").. و غافلیم که راه رهایی از این رنج همیشگی در تلاش برای رهایی دیگران از رنج هایشان نهفته است.. این جمله ی قرآن همیشه برایم تکان دهنده و درس آموز بوده که: "لَنْ تَنالُوا الْبِرَّ حَتَّى تُنْفِقُوا مِمَّا تُحِبُّونَ" (به -حقیقت- نیکی نمی رسید مگر از آنچه دوست دارید -به دیگران- ببخشید). اینجاست که داشتن جهان بینی صحیح فایده ی خود را در بهبود زندگی خود و دیگران به نمایش می گذارد.. این درد دیگران است که باید حس شود (هزل در انتها که درد بازماندگان "آنا" ی پیتر را در می یابد، دیگر نیازی به توضیحات او در توصیف این ماجرا نیز ندارد). وقتی عدم درک دیگری در میان باشد، در نگاه عمیق، تصمیمات آشفته ی هیتلر، تفاوت بنیادینی با نوع برخورد پیتر با این دو نوجوان ندارد.. 

پاسخ فیلم به طالع و بخت و اقبالی که خیلی وقت ها، موافق با نام همین فیلم، آن را پر اشکال می بینیم در خلال جملات خانه ی "Anne Frank" زخم خورده از یکی از بدترین فجایع جنگ های اخیر دنیا پیداست: "همه چیز همان گونه است که باید باشد.. خدا می خواهد انسان ها را شاد ببیند"... و در انتها نگاه کنید به آیه ی 19 سوره ی "یس" که در آن چکیده ی اصلی فیلم را نهفته می بینم: اینکه زندگی هر چه که هست، به دست خودمان طالع در آن ساخته ایم و تلخش کرده ایم... قَالُوا طَائِرُکُم مَعَکُمْ أَئِنْ ذُکِّرْتُم بَلْ أَنتُمْ قَوْمٌ مُّسْرِفُونَ (بگو طالع بد شما در خود شماست، آیا اگر شما را پندتان دهند -به شگون بد می گیرید؟-، بلکه شما قومی هستید که از حد می گذرید). به قول نویسنده فیلمنامه، "بعضی بی نهایت ها بزرگ تر از بعضی دیگرند".. و گرچه ممکن است نوع توصیف ما از این موضوع در عالم ریاضی خریداری نداشته باشد، اما مطمئناً در ذهن ما مفهوم دارد!.. فکر نمی کنید که بدون مرگ گاس در انتهای داستان، جاودان شدن فیلم –و در نماد آن زندگی ما- خدشه دار می شد؟ به قول گاس، "دنیا کارخانه ی برآورده کردن آرزوهای ما نیست".. و باز به قول جملات فیلم، "جایی که امید هست.. زندگی هم هست".. زندگی معجونی ست عجیب از تلخی و شیرینی که برآورده شدن خواسته هایتان در آن تا حد زیادی به نوع نگاه شما به آن بستگی دارد.. حواستان را از مرگ به ظاهر دلخراش گاس -که بالاخره برای همه مان رخ می دهد- به نام این دو بدوزید (waters و Grace) که شکوه زندگی می بخشد.. به رنگ آسمانی لباس این دو در صحنه ی رستوران.. واقعا آیا همراهی این دو در همین مدت کوتاه (و تمام نشدنی در خاطرات هزل) زیباتر است یا همراهی های طولانی و بی تفاهم و پر عذاب؟.. درک این مساله، مفهوم باطنی "اشکال ستاره های -بخت- ما"ست..

 

معمولا کم پیش میاید که اقتباس ساخته شده به صورت فیلم، بهتر از خود اثر مکتوب به نظر بیاید.. اتفاقی که به نظر می رسد به شکل فوق العاده ای در مورد این فیلم رخ داده است (هرچند، کتابش را که بخوانید، زیبایی های افزوده ای نیز دارد). فیلم در هیچ نقطه ای کم نگذاشته؛ شروع و معرفی شخصیت ها تدریجی و مناسب است، روند طی داستان و بروز نقاط بحرانیش به جاست، زمان آن با وجود دو ساعته بودنش کافی و ضروری است و پایان بندی آن (و به خصوص سکانس پایانی و پر تاثیر "فرد مجاز به شکستن دل" و لبخند هزل) در ماندگاری فیلم نقش ویژه ای دارد..

 

 

 

-"اشکال ستاره های ما" یک "Love story" مدرن است.. با همه ی خصوصیات ماندگاری آن فیلم.. یک "a walk to remember" جذاب تر.. یک “if only” قوی تر در یادآوری "قدردانی زمان باقی مانده از زندگی" و در مجموع، ملغمه ای از تمام فیلم های دوست داشتنی من!..


عمق غم دنیا بسیار بیشتر از شادی ست. این جمله عقیده ی بسیاری از فلاسفه و هنرمندان دنیاست. حدیثی از امام سجاد (ع) با این مضمون نقل شده که: " إنَّ اللّهَ یُحِبُّ کُلَّ قَلْب حَزین، وَ یُحِبُّ کُلَّ عَبْد شَکُور" (خداوند هر قلب غمگین و بنده ی شکرگزاری را دوست دارد". این را که کنار آیه ی دیگری از قرآن با مضمون "فَرِحِینَ بِما آتاهُمُ اللّهُ مِنْ فَضْلِهِ" (آل عمران-17) که در وصف بهشتیان گفته شده یا مذمت شادی دنیوی در "لا تَفْرَحْ إِنَّ اللّهَ لا یُحِبُّ الْفَرِحِینَ" (شاد نباش که خدا افراد شاد-و مغرور- را دوست ندارد) که خطاب به قارون و شادی همراه با غرور او بوده، از ترکیب غم و شکر در حدیث و آیات مشابه این دو آیه به واژه ی "غم شیرین" رسیده ام.. به نظرم، زیبایی حقیقی در غم های عمیق و شیرین زندگی (و نه شادی های سرمستانه) آن نهفته است.. اصولا زیبایی و ماندگاری نیز در طبیعت انسان در همین لحظات غم شیرین دوری، انتظار همراه با امید، شوق وصل، یادآوری خاطرات خوب گذشته و... نهفته است.. اگر نگاهی به 100 قطعه ی موسیقی برتر از نگاه مردم هم بیندازید، شاید بتوان گفت تمام این قطعات مضمونی همراه غم شیرین (یا تلخ) دارند.. شاید برای دیدن زیبایی های زندگی باید به دنبال غم های شیرین ترش بگردیم...

 و اگر در چنین نگاهی به زندگی تنها زیبایی نیست، آیا پس از دیدن همه ی تلخی های فیلم و اشک هایی که ریخته اید چیزی جز غم شیرین زیر زبانتان مانده است؟...

 

پی نوشت

- Shailene Woodley را از همین الان نامزد –و حتی برنده ی- اسکار امسال بدانید! بازی مستند گونه و احساسی او در فیلم فوق العاده است! در چند صحنه ی پیاپی می توانید احساس ناتوانی های ناشی از بیماری، ناامیدی، غبطه، شادی، غم و شعف را در بازی او حس کنید.. (شاید تنها همان اشک های بی تکلفش موقع شنیدن متاستاز مجدد گاس و سخنرانی اش در کلیسا برای دریافت اسکار کافی باشد).. فیلمنامه فیلم هم قطعا اسکار بهترین فیلمنامه اقتباسی را خواهد گرفت (به روش داستانگویی و معرفی افراد فیلم دقت کنید که چقدر حرفه ای و بدون احساس درد ناخوشایند سخنرانی به بیننده تزریق می شود و توجه کنید به بافت فلسفی فیلم که به طور نامحسوسی در میان جملات نوجوانانه ی این دو نفر -و به خصوص در قالب نمادهای مورد استفاده و دلخواه گاس- بروز می کند) و امیدوارم به این جمع، لااقل چند نشان دیگر از جمله بهترین فیلم (که چندان هم دور از دسترسش نیست) اضافه شود.. (این اولین سالی ست که دارم برای برنده شدن فیلمی در اسکار پیش بینی می کنم!).

 - Woodley سابقه ی بازی در کنار Elgort را داشته است؛ در همین سال 2014 این دو در فیلم Divergent بازی کرده اند، هرچند در آن فیلم Elgort تنها یک نقش فرعی را بازی می کند.

-و بالاخره اولین فیلمی که نمره ی کامل را از من گرفته است! واقعا نتوانستم اشکالی در فیلم پیدا کنم! (یا اگر مثل صحنه ی نمایش درجه ی درد توسط هزل نوجوان که در حالی که لبخند میزند عدد 9 را نشان می دهد پیدا کردم، آنقدر جزئی بود که قابل صرف نظر بود).. با این حال اگر به پیدا کردن اشکالات فیلم هم علاقه دارید می توانید به بخش Goofs سایت IMDB مراجعه کنید تا انبوهی از اشکالات ریز فیلم را پیدا کنید (برای مثال، اگر به چیزی که ایساک بعد از پرتاب تعدادی تخم مرغ به سمت اتوموبیل مونیکا به عقب پرتاب می کند دقت کنید، یک توپ است نه تخم مرغ!).

-به نظرم نمره ی تعلق گرفته به فیلم از سمت منتقدان (80%) کم است  و می توانست بسیار بیشتر از این باشد! بعضی منتقدان از بازی Elgort و برخی از محتوای فیلم انتقاد کرده اند!

 - جان گرین (نویسنده ی کتاب خطای ستارگان ما) در بخشی از فیلم بازی کرده است! (پدر دختری که در فرودگاه، از هزل درباره ی لوله اکسیژنش می پرسد).

 

- برای فیلم مخفف TFIOS هم خلق شده!

- در لینک زیر می توانید متن سوال و جواب هایی با جان گرین درباره ی کتابش را پیدا کنید:

http://johngreenbooks.com/questions-about-the-fault-in-our-stars-spoilers/

- مساله Trolley که هزل نمی گذارد پیتر درباره آن توضیح دهد چیست؟ مساله ای در روانشناسی که در آن فرض بر این گذاشته می شود که قطاری روی ریل در حرکت است و پنج نفر در مقابل آن روی ریل، اگر شما با اهرمی بتوانید مسیر قطار را عوض کنید تا به مسیری دیگر برود، و در آن مسیر تنها یک نفر وجود داشته باشد، آیا این کار را می کنید یا خیر؟ این مساله سال هاست با ویرایش های گوناگون باعث ایجاد مباحث جدی روانشناختی شده است!

-از همین حالا این دو کلمه ی ساده ی "OK?.. OK" به یک تکیه کلام معنا دار و جریان در جامعه تبدیل شده و اشیاء و لوازم زیادی از روی این نشانه های "همراهی حقیقی" دو انسان ساخته شده است.

نوشته شده در جمعه ۱٤ شهریور ،۱۳٩۳ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak