نقد فیلم

به یاد او که...

نقد فیلم "شب های روشن"

شب های روشن

نویسنده فیلمنامه: سعید عقیقی
(بر اساس کتابی با همین نام از تئودور داستایوفسکی)

کارگردان: فرزاد موتمن

محصول: ایران، 1381

خلاصه:

استاد ادبیات دانشگاه، مردی ست تنها و گوشه گیر که سعی می کند از آدم ها دور باشد. شبی، در خیابان به دختری بر می خورد که در انتظار پسری ست که قرار بوده یک سال پس از جدایی شان، در یکی از این چهار شب، دوباره به محل قرار بازگردد. دختر از مرد می خواهد که تا آمدن معشوق به او کمک کند...

 

بررسی و نقد:

"و آیا این نقشی بود که سرنوشت برایش برگزیده بود
تنها لحظه‌ای در زندگی او
تا به قلب تو نزدیک باشد؟
یا این که طالعش از نخست این بود
تا بزید تنها دمی گذرا را
در همسایگی دل تو"

این شعر ایوان تورگنیف، در ابتدای داستان کوتاه شب های روشن (White nights)  ئودور داستایوفسکی آمده و شاید خلاصه ای بر داستان نیز باشد. کتاب، منبع اقتباس چند فیلم شده که مشهورترین آن ها فیلمی ایتالیایی به نام Le Notti Bianche بوده (1957) که در برخی منابع نمره ی 100 (از 100) را از منتقدین دریافت کرده است. گویا اثر اصلی آنقدر قوی ست که اقتباس از آن هم به خاطر فضای درونی و گفت و گوهای عمیقش مایه ی موفقیت سازنده بوده باشد.


شب های روشن

ویژگی مشترک و جالبی میان نمونه ی ایتالیایی و ایرانی وجود دارد؛ هر دو در ابتدا با کم اعتنایی منتقدین روبرو شده اما  با گذشت زمان به اثری جریان ساز در هر دو کشور تبدیل شده اند. به شکلی جالب، کارگردان از پوستر فیلم متقدم در خانه ی شخصیت اصلی استفاده کرده تا هم از روحیات درون مرد و نحوه ی به واقعیت پیوستن رویای آرزو گونه اش بگوید و هم اقتباس خود از هر دو اثر را اعتراف کرده باشد.

تنهایی، شب گردی و خیالبافی ویژگی های مشترک راوی داستان داستایوفسکی و فیلم فرزاد موتمن (که در هر دو اثر نیز، به مانند شخصیت های مشهور داستان های داستایوفسکی، شخصیتی بی نام است) است.. عناصری که به نظر با بیماری افسردگی هم ارتباط نزدیکی دارند. موتمن مجبور شده برای طبیعی جلوه دادن شعرخوانی ها و نحوه ی صحبت ادبی شخصیت اولش، او را استاد ادبیات دانشگاه نشان دهد اما در سایر بخش های داستان تغییر زیادی وارد نکرده تا به منبع وفادار باشد. هرچند، قبول نحوه ی آشنایی این دو و ورود رویا (که اسمش نیز آنیست که در ذهن مرد ماجرا می گذرد) به خانه ی استاد و آن رابطه ی افلاطونی میان آن دو در چهار شب، در فرهنگ ما (یا حتی سایر ملل) چندان قابل باور نباشد، اما مگر هدف سازنده ی اثر جز دامن زدن به رویاها و تسکین سوزناک درد تنهایی بشر بوده است؟ و مگر می شود با واقعیات روزمره، عاشق را دلداری داد؟

گفتن از عشق آسان نیست، همچنانکه کمتر کسی ست که حتی تعریف روشنی از آن داشته باشد.. گرچه، در پس هر ظاهراً عشق صادقانه ای، خودخواهی نهفته یا آشکاری ست (مرد به رویا می گوید که تو به خاطر خودت به محل قرار می روی) که نتیجه اش جدایی تدریجی افکار پس از وصال بدن ها، خدشه دار شدن رویاهای زیبای روح و نشستن رسوب واقعیت تلخ است. به بیشتر زوایای عشق و دوستی در فیلم اشاره شده است.. تنهایی آدم ها، نیازشان به خیال برای رهایی از آنچه مطلوب دل نیست (و شاید همین خیال است که می تواند ما را از این دنیا و وابستگی هایش برهاند)، تلخی و شیرینی انتظار، مفهوم وفاداری و مهمتر از همه، تحول زندگی با "سبک شدن" در عشق و رهایی از دنیا (فروش تمام کتاب ها).. مفهومی ایهام دار که نویسنده، نتیجه ی این سبک شدن را تعالی می داند. در صحنه ی بالا آمدن این دو از سربالایی و سختی راه، اشاره ی نویسنده به زیبایی اینکه کسی انتظارت را بکشد و توانایی این حس در نیرو بخشی به انسان، ظاهرا ً همانی ست که پرهیزکاری دینی به آن منتصب شده است.

فضای جدا شده ی مرد با دنیای خارج توسط موتمن به شکلی هنرمندانه به نمایش درآمده و فضای احساس درونی اش در حس افراد و مکان ها، توسط بیننده نیز حس می شود. حتی در میان آن هایی که گفت و گوی اندکی از آن ها می شنویم، مرز قابل توجه تفاوت ها قابل شهود است و خطی نادیدنی، دنیای او را از آدم های اطرافش جدا می کند. در خانه ی این مرد، به جز مادری خاموش، زندگی نیست.. همه (همان طور که خود راوی نقل می کند) آدم های مجسمه واری هستند که تنها می گذرند. شاید تنها دوست کتاب فروش او باشد که اندکی سخن می گوید. شب گردی راوی به سیاهی فضای تصاویر آمده، اما چنانکه مضمون عشق افلاطونی در سراسر فیلم حس می شود، شب های این دو نیز به گرمای همین گفت و شنود ها روشن است..

رویا در انتها با کسی که می داند بهتر از همراه این چهار شب نیست می رود، اما می دانیم که مرد، دوباره به زندگی سابقش باز نخواهد گشت و هرچند همان شعر ابتدای فیلم را خوانده باشد، اما این بار با حس و حالی دیگر این حس زندگی را خوانده است.. 

چنین غمی بر پایان داستان، چنانکه در انتهای کتاب داستایوفسکی آمده تنها تلخ نیست:

...خدای من، تنها یک لحظه ی رحمت؟ آیا چنین لحظه ای تمام عمر مردی را کافی نیست؟

----------------

چرا از اثری در سال های دور نوشته ام؟ اول به خاطر یادآوری دوباره و دیدنش.. دوم برای اینکه هنر را کهنگی نیست.. شاید نوشته ی من از این جهت بسیار کهنه تر از خود اثر باشد..

----------------

 

در ادامه:

کامل شده ی شعری که مرد در ابتدا و انتهای فیلم می خواند چنین است:

دل من همی داد گفتی گواهی
که باشد مرا روزی از تو جدایی
بلی هر چه خواهد رسیدن به مردم
بر آن دل دهد هر زمانی گواهی
من این روز را داشتم چشم وزین غم
نبوده‌ست با روز من روشنایی
جدایی گمان برده بودم ولیکن
نه چندانکه یکسو نهی آشنایی
به جرم چه راندی مرا از در خود
گناهم نبوده‌ست جز بیگناهی
بدین زودی از من چرا سیر گشتی
نگارا بدین زودسیری چرایی
که دانست کز تو مرا دید باید
به چندان وفا اینهمه بیوفایی
سپردم به تو دل، ندانسته بودم
بدین گونه مایل به جور و جفایی
دریغا دریغا که آگه نبودم
که تو بیوفا در جفا تا کجایی
همه دشمنی از تو دیدم ولیکن
نگویم که تو دوستی را نشایی
نگارا من از آزمایش به آیم
مرا باش، تا بیش ازین آزمایی
مرا خوار داری و بیقدر خواهی
نگر تا بدین خو که هستی نپایی

 

فرخی سیستانی

 

 

نوشته شده در جمعه ۱٧ بهمن ،۱۳٩۳ساعت ۱:۱٢ ‎ب.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak