نقد فیلم

بررسی و نقد فیلم "روزی روزگاری در امریکا"

روزی روزگاری در امریکا

کارگردان: Sergio Leone

 

بر اساس کتاب The Hoods نوشته ی Harry Grey

سبک و سال: درام-مجرمانه / 1984

زمان: 229-139 دقیقه (! بسته به محل نمایش)- (نسخه کامل دیده شد)

نمرات فیلم: بینندگان: 8.4 از 10 و منتقدین: 89 درصد

نمره فیلم –از نظر من-: 17 از 20

جمله ی فیلم از نگاه من: "رویای زیبای  پوچ" یا "پدر خوانده ی تلخ"

خلاصه

روایتی غیر خطی از زندگی David Aaronson، کودک فقیر نشین یهودی در منهتن امریکا که در خلال سال ها درگیری در جرم و کشمکش های درونی اش، به دنبال سهم گمشده از گروه قسم خورده اش می گردد..

بررسی

گروه Noodles و Max (به همراه Pasty، Cockeye و Dominic؛ پنج کودک و نوجوان در منطقه ای یهودی نشین و نسبتا فقیر) از طبقه ای ست که برای ما ناآشنا نیست؛ کودکان کار (و در اینجا اسیر در جرم های سازمان یافته). در خلال تلاش برای استقلال در جنایت، دومینیک کشته می شود و نودلز با تلافی، به 12 سال حبس محکوم. سال های 1920 تا 1933 مصادف است با ممنوعیت تولید و فروش مشروبات الکلی در ایالات متحده.. بازار سیاه این حرفه به راه می افتد و گروه Max در نبود نودلز از طریق قاچاق مشروبات الکلی ثروت زیادی کسب می کند. فیلم اشاره ای به نتایج ممنوعیت ها دارد و شاید سهمی از نام فیلم در اشاره به دوران اشتباهات سیاسی دولت ها و نتایج منفی آن انتخاب شده باشد.


در شهر جرم و جنایت (نیویورک سیتی؛ شهر جرایم سازمان یافته ی آن دوره)، راه های شریف ماندن سخت است و نودلز (David Aaronson) در کشاکش لذت های مختلف زندگی پیچ و تاب می خورد.. شاید در این دوران تنها احساس غریزی و صافش به دبورا است که او را از غرق شدن در تاریکی نجات می دهد.. Deborah (که نقش نوجوانی اش را جنیفر کانلی معروف بازی می کند) به مانند فرشته ی منجی هر از چند گاهی بر سر راه او می آید و حتی خیالش، نودلز را از وسوسه ها دور می کند.

دو موضوع در ذهن نودلز نقش بسته: آخرین سخن دومنیک (که در لحظه مرگ گفت: خوابیدم) به نشانه ی مرگ و دبورا؛ به نشانه ی عشق.. اما او دبورا را هم برای لذت پست انتخاب می کند (چنانکه Peggy را).. آیا ما نودلز هایی نیستیم که در هر زمان زیبایی های لذت بخش زندگی را با هوس های کورمان جایگزین می کنیم؟ تابلوهای نقاشی مختلفی که در سراسر فیلم میبینیم نشانه ی همین احاطه شدن است..  بگذریم که خارج از نماد مذکور، دبورا هم موقعیتی را انتخاب می کند که ورای احساس و عشقش است و در اینجا از نقش فرشته ی نجات بخش نودلز هم خارج می شود)..

موسیقی محزون و آرام فیلم را گوش کنید.. چقدر یادآور دردهای خودساخته ی زندگی ماست.. (اینطور به نظرم رسید که تارانتینو از بعضی نقاط موسیقی فیلم در Kill bill استفاده کرده است..). به نظرم بیش از نیمی از نمره ی بالای فیلم، ناخودآگاه مربوط به همین بخش بوده است.

نقش "زن" در فیلم به طور کلی در حد وسیله ی تفریح کاسته شده و شاید در دوران یاد شده چیزی جز این نیز نبوده باشد. Carol، Eve و Peggy  همگی در این دسته اند و اگر Deborah در ابتدای فیلم تفاوت اندکی دارد، به واسطه ی غرق شدنش در کار، در حد دیگر افراد مقصر داستان تنزل می کند. در  عین حال مردان فیلم نیز جز مشتی هوس باز مجرم چیزی نیستند! دار و دسته ی Max که مثلا قهرمان های داستان هستند (و حتی از این میان یک ضد قهرمان نیز در اواخر داستان هویدا می شود)، از راه خلاف کسب درآمد می کند و سایر افراد مهم فیلم نیز یا مجرمند یا می شوند!

 

Once upon a time in America از آن فیلم های طولانی چهار ساعته است (که در گذشته، اواسطش به مردم تنفس می دادند تا برای قسمت دوم کمی از صندلی هایشان جدا شوند!.. تازه قرار بوده دو فیلم 3 تا 4 ساعته باشد که ظاهراً کارگردان کوتاه آمده!). با اینکه فیلم گهگاه دچار وقفه ای اساسی و ظاهرا آزار دهنده می شود، روایت غیر خطی، پرسش های بی پایان درام و انتقال قطره چکانی داده ها به بیننده به کشش فیلم کمک زیادی می کند و عاملی می شود بر تعقیب بی وقفه ی آن.

نکات مبهم فیلم اما کم نیست و در مواردی، این قطره چکان توان تکمیل اطلاعات را ندارد؛ اینکه مکس در انتها سوار ماشین حمل زباله شده یا نه.. دیسک پرتاب شده از پشت سر نودلز وقتی در حال حمل کیف پول است چه بوده.. فرزند Max از دبورا زاده شده یا خیر و... شاید به نظر برسد این معماها به مرموز ماندن و ماندگاری بیشتر فیلم کمک می کند اما در واقع برخی از این ها (مثل دیسک پرتاب شده) از نقاط ضعف فیلم هستند که کمکی به پیشبرد داستان یا تعلیق آن نمی کنند.

مهمترین ویژگی مثبت فیلم، تعلیق مداوم آن است؛ همواره چیزی وجود دارد که بخواهید بدانید..  Robert De Niroدر نقش Aaronson بسیار خوب ظاهر شده؛ نگاه کنید چطور در 41 سالگی در دو سن متفاوت (حدود 30 و حدود 60) ظاهر می شود و در هر دو طبیعی به نظر می رسد.

 

"روزی روزگاری در امریکا"؛ جای گرفته در میان بزرگ ترین فیلم های گنگستری تاریخ، آخرین اثر کارگردانی شده ی Leone (که قسمت سوم سه گانه ی "روزی روزگاری" های او نیز هست)، به مانند یک مرثیه آنقدر تلخ است که گویی لئون می دانسته باید در این آخرین دم تصویری بسازد از پستی  زندگی که برای همیشه از جلوی چشمان مان بگذرد.. شاید به دلیل تلخی فیلم بتوان آن را در دسته Noir نیز جای داد. فیلم اشاره ای سرتاسری به ناپایداری و رنج دائم دنیا و بی وفایی آن و جهل ماست؛ نه به چیزی قناعت می کنیم و نه از آنچه داریم به درستی لذت می بریم.. نیدلز تنها یک بار لبخندی حقیقی و از ته دل می زند؛ با دود مخدر!.. اگر این صحنه را در رجعت به یادآوری های او به حساب آوریم، شاید اصلا او تمام این خاطرات را متوهم شده باشد!

 

 در ادامه

فیلم در زمان ساخت چندان معروف نشد. حتی در میان نامزدهای اسکار هم جای نگرفت! موسیقی فیلم هم با وجود غنای زیاد، به دلیل برش اشتباهی نام آهنگساز از ابتدای تیتراژ، در میان نامزدهای اسکار جای نگرفت! شاید در آن زمان تنها ژاپنی ها بودند که با دیدن نسخه ی اصلی به درک بهتری از فیلم رسیدند و آن را برنده ی بهترین فیلم خارجی شان کردند!

Roger Ebert منتقد معروف، فیلم را بهترین فیلم نمایش دهنده ی دوره ی ممنوعیت در امریکا دانسته و چهار ستاره ی کامل به فیلم داده است.

جالب است که دو نسخه ی منتشر شده در اروپا (نسخه ی بلندتر) و کوتاه تر (در امریکا) واکنش های کاملا متضادی را دریافت کرده و ایرادات زیادی نصیب نسخه ی کوتاه تر شده است.. تا حدی که یکی از منتقدین، نسخه ی امریکا را بدترین فیلم سال 1984 و فیلم نسخه اروپا را بهترین فیلم همین سال می داند!

در لیست Time Out سال 2015، "روزی روزگاری در امریکا" نهمین فیلم مهم گنگستری تمام دوران ها شناخته شده است.

نوشته شده در شنبه ٢۱ آذر ،۱۳٩٤ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ توسط مهدی وزیریان نظرات ()


 Design By : Pichak