نقد فیلم Up "بالا"

فیلم انیمیشن "بالا" محصول جدید کمپانی "Pixar" است که اکنون به طور مشترک با کمپانی "Walt disney" دست به تهیه این اثر زده است. شرکت پیکسار به خاطر خلق چند اثر مهم انیمیشن (مثل Monsters Co.‌، Cars و Ratattoile) که اغلب آن ها نامزد جایزه اسکار نیز شده اند در تاریخ جاودانه شده است. بر خلاف فیلم های واقعی در دنیای مجازی انیمیشن به دلیل اینکه مخاطب اصلی این گونه تولیدات کودکان هستند اخلاق به نحوی رعایت می شود که شخصیت های اصلی این گونه فیلم ها را بایستی سمبل اخلاق دانست که برای کودکان و حتی بزررگسالان که این روزها به مخاطب اصلی شرکت های انیمیشن سازی اصلی تبدیل شده اند باور پذیر شده اند و با وجود رخ دادن برخی رویداد های به ظاهر غیر واقعی همذات پنداری مناسبی از دیدن آن ها در بیننده ایجاد می شود.

چهار شخصیت اصلی فیلم یک پیرمرد (کارل- نماد قدمت، سنت و تحجر)، یک کودک (راسل- نماد مدرنیته، خامی و ماجراجویی که کودکی همان پیر مرد نیز نمایانگر همین کودک در گذشته است)، یک سگ (که به واسطه قلاده اختراعی که صدای سگ را ترجمه می کند قادر به حرف زدن است؛ نماد بردگی) و یک کاشف (نماد قدرت طلبی محض) هستند. بقیه شخصیت ها حول این چهار شخصیت معنا می یابند و یا داستان های فرعی هستند که اغلب به خوبی در خدمت سیر داستان قرار می گیرند.

آغاز داستان با سیر سریع زندگی پیرمرد شروع می شود. می بینیم که در کودکی به مانند بسیاری از ما قهرمانی در زندگی اش حضور داشته که به او دل بسته و تمام رؤیاهای کودکی اش شده یک چیز: فتح آبشار بهشت طلایی(و انتخاب این اسم برای آبشار هم بی دلیل نیست و یاد آور همان بهشت خودمان است، در ابتدا کودک ناخو آگاه به دنبال آن است). وقتی با "الی" همسر آینده اش آشنا می شود هر دو کودک و به دنبال ماجراجویی اند (روی بادکنکش نوشته: روح ماجراجویی؛ مثل هواپیمای قهرمان زندگیش). "الی" بسیار پر حرف و پر شر و شور است و کودک قهرمان داستان ما کم حرف و کمی خجالتی. "الی" به او علاقمند می شود (و معمولاً در دنیای واقعی نیز چنین است و تضاد ها به هم علاقمندند) و می گوید چون کم حرف است! با نشان دادن کتابی به او و قول گرفتن اینکه به کسی نگوید مشخص می شود که او هم به دنبال دستیابی به آبشار بهشت است. قول می گیرد که روزی او را به آن جا ببرد (فطرت مشترک انسان ها که به دنبال رستگاری اند، چه در کودکی بی شناخت واقعی و چه در بزرگسالی).

این دو بزرگ می شوند و حالا سیر ماجرا تندتر می شود. هر دو هنوز با رؤیاهایشان زندگی می کنند، آرزوی بچه را در آسمان نیز می بینند اما مشخص می شود که نمی توانند بچه دار شوند. پیر می شوند و "الی" در می گذرد و پیر مرد ما تنها می شود. می بیند که به وعده خود برای بردن همسرش به آبشار بهشت عمل نکرده، موقعی که او زنده است سعی می کند او را به مسافرتی مشابه ببرد اما این که آن نمی شود! در حسرت است و بی انگیزه و کرخت (نماد پیری اغلب ما آدم ها). منزل او که به روال قدیم است وسط ساختمان سازی های یک مهندس شیک پوش واقع شده اما او حاضر به فروش خانه خود نیست چون به آن عادت کرده و نمی خواهد موجب ناراحتی همسرش شود. اما مهندس ساختمان ساز تصمیم گرفته به هر قیمتی این خانه را از او بگیرد (گرفتن هویت سنتی توسط مدرنیته). تنها ارتباط او با بیرون نشستن چند ساعته در ایوان خانه و مشاهده ساختمان سازی هاست. تنها نامه ای که برایش می آید دعوت نامه از خانه سالمندان است (تمام این ها را بگذارید کنار هم می شود اوج بدبختی). یگ روز در خانه اش را کوردکی می زند که مشابه خود اوست وقتی کودک بود و شور ماجراجویی و قهرمان بودن در او نیز ظهور کرده (چقدر انسان ها در جاهایی شبیه به هم اند) منتها او که دوران کودکی خودش را فراموش کرده (این نکته بسیار مهمی است در زندگی همه ما) او را دنبال نخود سیاه می فرستد (کاری که خیلی از بزرگتر ها با کودکانشان می کنند!) تا به اصطلاح برای کمک به یک سالمند و گرفتن مدال پرنده ای به ظاهر خیالی را بگیرد. کودک که ساده اندیش است به دنبال پرنده خیالی می رود... او به شدت در مورد خانه اش تعصب دارد (تعلق خاطر به مال دنیا) تا جایی که برای حفظ جعبه پستی اش به یک نفر صدمه می زند و بدین ترتیب دادگاه حکم می دهد که او برای جامعه خطرناک است و باید به خانه سالمندان برود (وقتی بنشینی و نگاه کنی تا شراط کنار تو در خود هضمت کند آن وقت اگر مقاومت هم بکنی در نهایت شکست می خوری). حالا تازه او به این فکر می افتد که انفعال کاری از پیش نمی برد و باید اقدامی کند. خانه اش را پر از بادکنک می کند و به کمک آن به آسمان پرواز می کند (من این را تعبیر می کنم به تعبیرات قرآن در مورد هجرت: چه شده شما را که در راه خدا هجرت نمی کنید؟)

مشخص می شود که کودک نیز همراه او در خانه بوده. از این جا این دو همراه می شوند. پیر مرد هنوز در مورد همسرش حساس است و حتی با او حرف می زند. انگیزه او برای پرواز هم بازدید کتاب کودکی خود با "الی" است. در همین راه به مردن بودن طبقه پسرک (داشتن GPS) و در عین حال خامی در استفاده از تکنولوژی (GPS از دستش رها می شود!) آشنا می شویم. پیر مرد در حین توضیحات پسرک در باره آب و هوا خسته می شود و سمعکش را خاموش می کند اما همین باعث می شود به دام طوفانی بیفتند که پسرک درباره آن هشدار می داد (بایستی از علم روز هم بهره برد و تنها تجربه کافی نیست). این دو پس از طوفان در جایی فرود می آیند که می فهمند در نزدیکی آبشار بهشت است! (طوفان نماد سختی راه و آبشار نماد پاداش مواجهه با سختی ها). کودک به طور اتفاقی با پرنده ای آشنا می شود که به ظاهر هامان پرنده نوک درازی است که پیر مرد او را دنبال آن فرستاده (و بعد مشخص می شود کس دیگری نیز سال هاست دنبال آن بوده! و این نشان پاکی دل و رسیدن راحت تر به خواسته هاست).

کارل و کودک و پرنده و سگ همراه می شوند و در این راه است که ابتدا او از دست آن سه خسته می شود اما کم کم و با یاد آوری گذشته و همسرش به این نتیجه درونی می رسد که باید به آن ها نیز کمک کند تا الی نیز خوشحال باشد.

در آن جاست که پیرمرد با قهرمان دوران کودکی خود (چارلز) آشنا می شود و پس از مدتی می فهمد که طمع و انتقام دو احساس وجودی این به ظاهر قهرمان است و او تنها در پی یافتن یک پرنده برای کامل کردن کلکسیون خود و نشان دادن آن به جهان برای اثبات خود است. پیرمرد از این جا انگار جوان می شود و پس از شکسته شدن قاب عکس همسرش که بسیار برایش مهم بوده با چارلز درگیر می شود و او را شکست می دهد. از نکات جالب و صحنه های فراموش نشدنی این فیلم جایی است که کارل برای بلند شدن دوباره خانه اش و این که به دنبال راسل برود مجبور می شود وزن خانه را کم کند و بنابراین تقریباً تمام وسایل خانه را که زمانی به خاطر یک تکه کوچکش سر یک مرد را شکسته بود به بیرون پرتاب می کند و در این بین آخرین قطعه نیز یخچال اوست که با انداختن آن خانه بسیار سبک می شود و به آسمان می رود (اشاره ای نا خواسته به احادیثی است که در آن ها به دوری از پرخوری و رستگاری اشاره می شود). کارل در حالتی که به نکاتی ارزشمند تر رسیده خانه اش را نیز در جنگ با چارلز مانس از دست می دهد. پرنده به جوجه هایش می رسد، سگ صاحب خود را پیدا می کند (کارل) و کودک به مدال افتخار خود می رسد. شاید تاثیر گذارترین صحنه دیدن خانه کارل است که پس از سقوط بر بالای آبشار بهشت طلایی فرود آمده و در حقیقت رویای او و الی به حقیقت پیوسته است.

فیلم از لحاظ بار مفهومی بسیار غنی است و به جز صحنه های ورود پرنده به ماجرا و سگ ها جذابیتی برای کودکان ندارد (و در عین حال چیزی که از تمام و کمال بودن این فیلم می کاهد و شاید حوصله بینندگان سن بالاتر آن را سر ببرد نیز همین صحنه ها ست) و می توان گفت انیمیشن فخیم سال های اخیر مخاطب اصلی خود را بزرگسالان قرار داده است.

غیره:

فیلم نامزد دریافت بهترین فیلم جایزه اسکار (برای دومین بار است که چنین اتفاقی می افتد)

/ 5 نظر / 589 بازدید
کاوه

دوست عزیز به نظرتون اگه کمی مسائل دبنی رو کنار بگذارید نقده بهتری نخواهید داشت؟دلیل علاقه پیرمرد به جعبه رو بعد از نگاه کردن دوباره خواهید دانست موفق باشید

هدیه

به نظر من آقای کاوه راست می گن . هر چیزی جایی داره . تو این فیلم طبق گفته انیماتور خواستن همه چی ساده و خودمونی باشه . درصورتی که اگه بخوایم از جنبه مذهبی نگاره کنیم دیگه همه چی از اون سادگی درمیاد . می گید نه یه نگاهی به جملات خودتون توی همین نقد بندازید ببینید سادست یا نه .بیایید واقع بین باشیم و قبول کنیم که این اخلاق و انسانیت که مد نظر ماست هیچ سادگی نداره . مثلا این حمله مدرنیسم به دنیای سنتی و ساکت نشستن کارل و تماشا کردن . چرا این طور نبینیم که کارل چون تقدیرش رو پذیرفته پس انزواطلب شده و نمی تونه با محیط اطرافش کنار بیاد . چرا باید به مدرنیسم حمله کنیم؟ البته همیشه این کار رو کردیم و همین باعث شده که جهان سومی باقی بمونیم . نباید فکر کنیم که به روز شدن باعث از بین رفتن خاطرات گذشته می شه . کجای قرآن گفته که جدید خواهی چیز بدیه ؟ هیچ جای دنیا هیچ بنای با ارزش قدیمی رو خراب نمی کنن جاش برج بسازن . اون چه که ارزش خواهد داشت در تاریخ باقی خواهد ماند . مثل تخت جمشید که حتی مقابل کینه توزی اسکندر با خاک یکسان نشد و به کوری چشم خیلی ها که نمی تونن اقتدار همخامنشی رو ببینن همچنان پایداره . امیدوارم از این

ali

بیشتر شبیه تعریف کردن فیلم بود نه نقد.راستی گفتی اوایل فیلم برای کودکان جذابیتی نداره برعکسه چون من چند تا خواهر زاده و برادر زاده دارم که در اول فیلم سیر زندگی این زن و شوهر رو نشون میده خیلی خوششون میاد باتشکر

نقد جالبی بود.مرسی