نقد و بررسی فیلم Her (برای او)

فیلم پیام واضحی ندارد (و چه خوب که ندارد!)، تنها سعی می کند با نمایش احساسات و درونیات خودمان، درک و نیاز انسان از روابط اجتماعی اش را به او یادآور شود.. اینکه چقدر به وجود یک رابطه محتاجیم، از یک رابطه چه می خواهیم.. چقدر می خواهیم.. چگونه در آن به شادی یا ناخوشی می رسیم.. و چرا.. و  البته پاسخ این سوال ها را آنقدر ناواضح می دهد که تنها تو می مانی و نتیجه گیری های ذهنی خودت (که البته از لابه لای کلمات، احساسات و تجربیات نقش های منعکس در فیلم و یا خود همذات پنداری کرده ات دریافته ای).

انسان را موجودی اجتماعی نامیده اند و برخی این اجتماعی بودن را یکی از موارد تمایز دهنده او از سایر حیوانات می دانند (هرچند در رد این نظریه، مواردی مثل زندگی اجتماعی برخی حیوانات مثل مورچه نیز به عنوان شاهد آورده شده). این زندگی اجتماعی (و به خصوص در اینجا با محوریت دو نفر)، محور فیلم است؛ محوری که به تحولات نحوه ی زندگی انسان در سال های اخیر، با نگاهی به آینده ی نه چندان دور او پرداخته و مسیر پیش رو (که با ورود نرم افزارهای ارتباط جمعی مجازی مانند فیس بوک، وایبر و غیره دور از توان تصور نیز نیست) را عیان تر می کند. هرچند هنوز در جامعه ی انسانی، حداکثر توان ارتباط نرم افزار ها در نرم افزار Siri شرکت Apple و یا برخی ربات های سخن گو که هنوز به درک حضوری تا اندازه ی سامانتا نرسیده اند خلاصه می شود، اما آیا ارتباطات گسترده ی امروزی ما با افراد مختلف حقیقی، که گاه حتی بدون دیدن و شناختن طرف مقابل صورت می گیرد، جایگزین مشابهی برای Samantha نیست؟ پیش که می رویم، درگیری بسیاری از انسان های دیده شده در فیلم با ارتباط مجازی را می بینیم.. Amy هم پس از طلاق، به نوعی از ارتباط با نرم افزار خود روی آورده و افکار و تمایلات گاه عجیب او را برآورده می کند!

جنبه ی کمدی فیلم قابل صرف نظر نیست. Jonze آنچنان با ظرافت، چنین فضای افسرده و ساکن تئودور را در رنگ های شاد اطراف (مثل پیراهن قرمز او که نماد شادی و احساس و خشونتی ست که همه در تضاد شخصیت ظاهری این فرد است) به موقعیت های خنده دار متصل می کند که از یکدستی و در عین حال ساخت این لحظه های مفرح متعجب می شویم! (برای نمونه نگاه کنید به لحظه ای که تئودور درمی یابد سامانتا در عین صحبت با او در حال صحبت با افراد زیاد دیگری نیز هست و یا برخورد آن موجود کوچک بد دهن بازی کامپیوتری او را ببینید).

دوست داشتن دیگری از چه طریقی برای ما ممکن می شود؟ به خاطر جسم  یا ذهن او؟ نگاه فیلم به "میزان دخالت تخیل در واقعیت" زیباست. در مثالی جالب، تئودور در برقراری ارتباط با فردی که حاضر شده نقش جسمانی Samantha را بازی کند، کم می آورد. در واقع ارتباط ما با افراد در مجموعه ای از جسم و ذهن شکل می گیرد و محبوب را برای ما شکل می دهد. بدین گونه است که چهره ی معشوق، هر چه که باشد در نظر عاشق زیباترین است و ارتباط با او، از هر ارتباطی در دنیای ذهن دیگران، شیرین تر.

روابط انسانی اما دچار پیچیدگی های خودش است؛ تئودور به دلیل درونگرا و گوشه گیر بودن نمی تواند خواسته هایش را به درستی منتقل کند یا خواسته های نابه جایی دارد. همسرش؛ کاترین، با اینکه نشان می دهد هنوز برای بازگشت به زندگی آماده است، اما ناراحت از عدم توان تئودور برای برقراری ارتباط با خود و وابسته به نوع نگاه تئودور به زندگی ست.. (صحنه هایی که در آن، این دو روبروی هم نشسته و در حال گفت و گو برای امضا کردن برگه های طلاق هستند را نگاه کنید.. هر دو منتظر پشیمانی طرف مقابل از انجام این کار و هیچ یک هم اقدامی برای جلوگیری از آن نمی کند!).

مفهوم دیگر گنجانده شده در فیلم، نیاز به وجود مرز و حریم در روابط است؛ تئودور از اینکه می فهمد سامانتا، در عین عشق به او، در حال صحبت با هزاران نفر دیگر و عشق ورزیدن به چند صد نفر دیگر است ناراحت می شود. با این حال، سامانتا به او می گوید که قلب انسان چیزی نیست که قابل پر شدن باشد و هر چه انسان های بیشتری را در آن بنشانی، جای بیشتری برای عشق گشوده می شود. از نظر مفهومی، عشق به تمام انسان ها امری ست ستایش شده، اما آیا این برای زندگی زناشویی و نوع احساسی که در این میان وجود دارد قابل تعمیم است؟ در فیلم، ظاهرا تئودور بالاخره با این قضیه کنار می آید و حتی این نگاه او، باعث می شود در نامه اش به کاترین، از اشتباهات خودخواهانه ی خود برای او بنویسد.. در این نامه تئودور، اشتباهات خود را می پذیرد و در عین حال دور بودن، رشد کردن، تغییر یافتن و دوست داشتن عشق سابق را نیز قبول می کند.. که این عشق، برای همیشه جزئی از زندگی او خواهد بود..

به شخصه با فرهنگ غربی و نوع نگاه به مساله ی ارتباط انسان ها کاری ندارم.. به نظر من، حریم هر نوع رابطه، خاص خود و نوع عشق ورزیدن به انسان ها نیز، در جایگاه های متفاوت، مختلف است. در زندگی زناشویی، به دلیل نوع رابطه ی دائمی و نزدیک دو فرد، نگاه یکسان به همسر و فردی دیگر، عملا باعث تقلیل رابطه ی زناشویی به نوع رابطه ای دیگر در اجتماع خواهد شد و بنابراین ماهیت زندگی زوج را از هم خواهد پاشید.

شاید بتوان گفت کلیدی ترین مفهوم گنجانده شده در مفاهیم روابط انسانی فیلم (در کنار مفاهیمی انسانی مانند "در خواب بودن یک سوم عمر و احساس آزادی در این زمان یا کمرنگ شدن حس تجربه ها در زندگی با بزرگ تر شدن ما)، "تغییر" ونحوه ی تعامل با آن در خود و دیگری باشد؛ آنجا که تئودور از چرایی جدایی اش می گوید و از تغییر و تلاش برای همراه کردن دیگری با خود در این تغییر می گوید و همین طور وقتی سامانتا از تغییر و تحول و به روز شدن برنامه ی خود می گوید که به سطحی بالاتر رفته و دیگر نمی تواند با کسی در سطح پایین  تر از خود رابطه داشته باشد.. این سوال که در چنین مقامی چه باید کرد شاید اصلی ترین سوال مطرح شده در فیلم است و شاید در نامه ی نهایی تئودور به کاترین بتوان پاسخ احساسی نویسنده در قبال این مساله را دریافت.. اینکه برای ادامه ی زندگی، تنها باید با شرایط پیش آمده کنار آمد و آن را پذیرفت! اما سوال اینجاست که: چه کسی تغییر چه کسی را بپذیرد.. و حد پذیرفتن این تغییر تا چه حد است.. این ها سوالاتی ست که فیلم پاسخی برای آن ندارد..

پیشی گرفتن سامانتا به همراه سایر برنامه های همرده خود از عوامل سازنده و خروج دسته جمعی آن ها از میان انسان ها یادآور ضرب المثل "کبوتر با کبوتر، باز با باز..." است و فیلم در نهایت با صحنه ی کنار هم آمدن Amy و Theodore و تماشای طلوع همواره از "شرق" خورشید بر شهر آمیخته با تکنولوژی برآمده از "غرب" توسط این دو به اتمام می رسد؛ نمایی با تاکید بر ناگزیر بودن بازگشت انسان به انسان و جایگزین ناپذیر بودن روابط کلاسیک انسانی، در عین تمام مشکلات موجودش..

  

در حاشیه:

فیلم نامزد جوایز متعدد از جشنواره های مختلف شده اما شاید مهمترین جایزه ی نصیب فیلم برنده شدن جایزه بهترین فیلمنامه ی دست اول (original) از اسکار 2014 و همچنین نامزد شدن در بخش بهترین فیلم آن بوده باشد.

/ 1 نظر / 313 بازدید
sanaz

سلام من واقعا عاشق این فیلم شدم ارزش چند بار دیدن رو داره و بهتون تبریک میگم بخاطر نقد فوق العادتون خیلی برای فهم برخی نکات فیلم بهم کمک کرد و نسبت به نقدای دیگه ایکه خوندم از فیلم خیلی عالی تر بود